خلاصه و ردهبندی سنی
16+
شاعر در این شعر از عشق و شوق خود به معشوق میگوید و ترس از نرسیدن به او را بیان میکند. او از آتش عشق در سینه و اسارت در قفس غم سخن میگوید و از باد صبا میخواهد که جانش را به سوی معشوق ببرد. شاعر همچنین به وفاداری خود به معشوق قسم میخورد.
متن دارای مفاهیم عاشقانه عمیق و استفاده از استعارههای پیچیده است که درک آن برای مخاطبان جوانتر ممکن است دشوار باشد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند اسارت و شوق شدید نیاز به بلوغ عاطفی دارد.
شماره ۱۰۴۰ - هست کحل بصر از خاک ره او هوسم
هست کحل بصر از خاک ره او هوسم
لیک ترسم که شوم خاک و بگردش نرسم ۱
با تو چون در سخن آیم؟ که ترا چون بینم
آتش شوق تو در سینه بسوزد نفسم ۲
شمع من چون تو بخلوتگه عشرت باشی
بادرا ره نبود سوی تو من خود چه کسم ۳
سوی آن گل ببر ای باد صبا جان مرا
به زمین بوس که من مرغ اسیر قفسم ۴
تو اگر یاری اگر دشمن جان اهلی را
او بجای تو کسش نیست بجان تو قسم ۵
لیک ترسم که شوم خاک و بگردش نرسم ۱
با تو چون در سخن آیم؟ که ترا چون بینم
آتش شوق تو در سینه بسوزد نفسم ۲
شمع من چون تو بخلوتگه عشرت باشی
بادرا ره نبود سوی تو من خود چه کسم ۳
سوی آن گل ببر ای باد صبا جان مرا
به زمین بوس که من مرغ اسیر قفسم ۴
تو اگر یاری اگر دشمن جان اهلی را
او بجای تو کسش نیست بجان تو قسم ۵
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شماره ۱۰۳۹ - ز بسکه خار ملامت کشیده دامانم
گوهر بعدی:شماره ۱۰۴۱ - جان نذر کرده ام که بپایت فدا کنم
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.