شاعر در این شعر از جرس (زنگ) میخواهد که او را به سفر و پرواز دعوت نکند، چرا که احساس میکند اسیر و بیپرواز است. او از عشق میخواهد رازهایش را با او در میان نگذارد تا غمش بیشتر نشود. همچنین از خضر (نماد هدایت) میخواهد در بیابان جنون او را فریاد نزند. در نهایت اشاره میکند که تنها صحبت با آزادگان میتواند دل را صیقل دهد و از دیگران میخواهد او را مانند آیینهای در مقابل چوب بید قرار ندهند.
محتوا شامل مفاهیم عمیق عرفانی و عاشقانه است که درک آن برای سنین پایینتر دشوار است. همچنین برخی از مفاهیم مانند 'بیابان جنون' و 'غمازم مکن' ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسنوسال نامفهوم یا سنگین باشد.
شماره ۸۷۵ - ای جرس، سوی سفر هر لحظه آوازم مکن
بی پر و بالم، عبث تکلیف پروازم مکن ۱
چون گره، سررشته ی عمرم به دست بستگی ست
دشمن من گر نه ای، از دوستی بازم مکن ۲
کرد رسوا این می مردآزما منصور را
راز خود با من مگو ای عشق، غمازم مکن ۳
در قفای رهروان فریاد کردن شرط نیست
د بیابان جنون ای خضر آوازم مکن ۴
صیقل دل، صحبت آزادگان باشد سلیم
جز به چوب بید چون آیینه پردازم مکن ۵
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.