این متن شعری است که از مضامین مختلفی مانند پیری، عشق، شوق و حیرت استفاده میکند. شاعر از سفیدی موی سر خود به عنوان نماد پیری یاد میکند و از عجایب دنیا و تغییرات آن میگوید. همچنین، از عشق و شوق به یوسف (نماد زیبایی و کمال) سخن میراند و از ترس از دست دادن خریدار (معشوق) در بازار زندگی ابراز نگرانی میکند. در پایان، شاعر به رنگ سبز و سفید اشاره میکند که میتواند نماد امید و پاکی باشد.
متن دارای مضامین عرفانی و شاعرانه است که ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسنوسال قابل درک نباشد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند پیری و حیرت نیاز به تجربه و درک بیشتری دارند که معمولاً در سنین بالاتر حاصل میشود.
شماره ۴۴۹ - شد بناگوش، چو صبحم همه یکبار سفید
موی سر بر سر من گشت چو دستار سفید ۱
عجبی نیست درین دور که خط خوبان
در ته زلف شود چون شکم مار سفید ۲
ای گل از چاک گریبان تو حیرت دارم
من که مویم شده چون صبح درین کار سفید ۳
نازم ای رشته ی تسبیح که در حلقه ی کفر
نتواند شود از شرم تو زنار سفید ۴
چشم یعقوب همین بر رهت ای یوسف نیست
چشم ها کرده چنین شوق تو بسیار سفید ۵
تا بود رنگ حنا خون مرا، در ره شوق
نگذارم که شود ناخن یک خار سفید ۶
ترسم از قحط خریدار به عهدت یوسف
موی چون شمع کند بر سر بازار سفید ۷
سبز باید در و دیوار به بنگاله سلیم
چه کنی خانه ی خود را در و دیوار سفید؟ ۸
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.