خلاصه و ردهبندی سنی
16+
این شعر عاشقانه از عشق و رنجهای آن سخن میگوید. شاعر از تأثیر عشق بر طبیعت و زندگی خود میگوید و بیان میکند که عشق، با تمام دشواریهایش، قدرتی بینظیر دارد و حتی طبیعت را تحت تأثیر قرار میدهد. همچنین، شاعر به ناتوانی در برابر عشق و اجبار در پیروی از آن اشاره میکند.
متن دارای مفاهیم عمیق عاشقانه و استعارههای پیچیده است که درک آنها ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد. همچنین، برخی از مضامین مانند رنج عشق و ناتوانی در برابر آن ممکن است برای سنین پایین نامناسب باشد.
شماره ۴۳۸ - گل ز بویت در گلستان لاف شاهی می زند
گل ز بویت در گلستان لاف شاهی می زند
لاله از داغ تو بر گل ها سیاهی می زند ۱
بس که بازار گرفتاری ز عشقت گرم شد
مخرغ خود را مضطرب بر دام ماهی می زند ۲
با وجود ناتوانی، عاجز کس نیستیم
شمع ما سیلی به باد صبحگاهی می زند ۳
گوید از سرو چمن، بالای من موزونتر است
حرف های راست با این کج کلاهی می زند ۴
عشق را با تیره بختان التفات دیگر است
برق دایم خویشتن را بر سیاهی می زند ۵
اختیاری نیست کار عشق آن بدخو سلیم
راه دل را چشم او خواهی نخواهی می زند ۶
لاله از داغ تو بر گل ها سیاهی می زند ۱
بس که بازار گرفتاری ز عشقت گرم شد
مخرغ خود را مضطرب بر دام ماهی می زند ۲
با وجود ناتوانی، عاجز کس نیستیم
شمع ما سیلی به باد صبحگاهی می زند ۳
گوید از سرو چمن، بالای من موزونتر است
حرف های راست با این کج کلاهی می زند ۴
عشق را با تیره بختان التفات دیگر است
برق دایم خویشتن را بر سیاهی می زند ۵
اختیاری نیست کار عشق آن بدخو سلیم
راه دل را چشم او خواهی نخواهی می زند ۶
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شماره ۴۳۷ - به عشق باده ز خون امید و بیم خورند
گوهر بعدی:شماره ۴۳۹ - کاروانی دگر از مصر هوس می آید
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.