شاعر در این شعر از عشق و دلدادگی سخن میگوید، خود را مانند شمعی توصیف میکند که تمام وجودش وقف نگاه معشوق است. او از غم و اندوه خود میگوید و بیان میکند که تنها پناهگاهش نرمی خویشتن و آیینهای است که بازتابدهندهی حال اوست. شاعر همچنین به قدرت عشق اشاره میکند که میتواند جهان را بسوزاند و حتی آه درویش را به دشمنی با شاه تبدیل کند. در پایان، او خود را بینیاز از دیگران میداند و شعلهی عشق را تاج سر خود میخواند.
متن دارای مفاهیم عرفانی و عاشقانهی عمیق است که درک آنها به بلوغ فکری و تجربهی بیشتری نیاز دارد. همچنین، برخی از اشارات مانند 'درویش اگر آه کشد، دشمن شاه است' ممکن است برای مخاطبان جوانتر نیاز به توضیح داشته باشد.
شماره ۲۶۱ - امشب که ز بختم به سوی بزم تو راه است
چون شمع، سراپای تنم وقف نگاه است ۱
بی ابروی او بس که شب عید ملولم
در دیده هلالم چو پر زاغ سیاه است ۲
جز نرمی خویشم ز کسی نیست حمایت
آیینه ام و موم مرا پشت و پناه است ۳
آنجا که به یک شعله بسوزند جهان را
درویش اگر آه کشد، دشمن شاه است ۴
حاجت چو سلیمم به گلستان کسی نیست
چون شمع مرا شعله گل طرف کلاه است ۵
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.