از میان همه بودن ها و همه نبودن ها
تو آمدی ، چون عطر اقاقی در کوچه باغ های شهر
تو آمدی ، چون بارش ابر در دشت مه آلود
آنچنان در میان توهم راستینت ، پیش تاخته ام
که مسیر بازگشتم به خانه را از یاد برده ام
هر روز هزاران بار ،با خود می اندیشم؛
حیف باد نام تو ، جای تو اینجا نیست
جای تو در آغوش خداست.
دستم آلوده درد ، دست تو پر از شبنم
چشم من غم زده افسون
چشم تو امیدی از عشق و جوانی
پای من در خون است ، پای تو در مسیر زیستن
امید من ؛ رفته بر باد
امید تو ، آفتاب رویت
لب من در عطش قظره ژاله
لب تو در تردید به من سپردن
اما
تنها آنچه باقیست تو هستی و طوفانی از خواهش من
از دفتر باغ زمستانی