۱۴۰۵/۴/۲ ۱۵:۲۷
چایت را بنوش
از لحظه هایت لذت ببر
از گندمزار من و تو مشتی کاه باقی خواهد ماند برای بادها
چایت را بنوش
از لحظه هایت لذت ببر
از گندمزار من و تو مشتی کاه باقی خواهد ماند برای بادها
در این شبها که با خویشتن تنهایم
خیالی در می نوردد من را
چه دور است و بعید است او
چه بسیار است راهم
نگاه اولش آید به پیش من
که آتش زد بر همه هستیم
چنانم کرد مدهوش چنانم کرد بی هوش
که از خویشم به در گشتم
کنون گوید خاکستر بی جان
جوانی! ... عاشقی دریاب!
بهمن ماه ۱۳۷۹