تعداد ۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۴۸ - می‌گریزد از ما و ما قوامش داریم
می‌گُریزد از ما و ما قَوامَش داریم
زَنْ زَنانَش آریم، کَشْ کَشانَش آریم
می‌دَوَد آن زیبا بر گُل و سوسَن‌ها
گو بیا ما را بین، ما از آن گُلزاریم
می‌کُند دِلْداری، وان همه طَرّاری
حَقِ آن طُرّهٔ او، که همه طَرّاریم
دامِ دل بُگْشاییم، بوسه زو بِرْباییم
تا نَپِنْدارد که ما تَهی گُفتاریم
هوشِ ما چون اَخْتَر، یارِ ما خورشیدی
زین سَبَب هر صُبحی کُشتهٔ آن یاریم
گَر بگوید فردا، از غرور و سودا
نَقْد را نَگُذاریم، پا بَرین اَفْشاریم
بَحْرِ او پُر مَرجان، مَشرَبِ مُحتاجان
تا بُوَد در تَنْ جان، ما بَرین اِقْراریم
هر چه تو فرمایی، عقل و دین اَفْزایی
هین بِفَرما که ما بنده و اِشْکاریم
ای لَبانَت شِکَّر، گیسوانَت عَنْبَر
وِیْ از آن شیرین‌تَر که‌ هَمی‌پِنْداریم
ساربان آهسته، بَهرِ هر دل‌خَسته
کُن مُدارا آخِر، کَنْدَرین قَطّاریم
اَنْدَرین بیشه‌ستان، رَحْم کُن بر مَستان
گَر نی ما چون شیریم، هم نه چون کَفْتاریم
هین خَمُش کان مَهْ‌رو، وان مَهِ نازک­خو
سِر بِپوشَد چون ما کاشِفِ اسراریم
تا هَمو گوید سِرّ، خالِقِ هر مُخْبِر
ما هنوز از خامی، سَخت ناهَمواریم
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۱۰ - جان جان مایی، خوش‌تر از حلوایی
جانِ جانِ مایی، خوش‌تَر از حَلْوایی
چَرخ را پُر کردی، زینَت و زیبایی
دایهٔ هستی‌ها، چَشمهٔ مَستی‌ها
سَردِهِ مَستانی، وآفَتِ سَرهایی
باغ و گنجِ خاکی، مَشْعله‌‌یْ اَفْلاکی
از طَوافَت کیوان، یافته بالایی
وَعده کردی کآیَم، وَعده را می‌پایَم
ای قَمَر سیمایَم، تو کِه را می‌پایی؟
وقتِ بَخشش جانا، کانی و دریایی
وقتِ گفتن مانا، که شِکَر می‌خایی
بی‌تواَم پَروانی، جایِ تو پیدا نی
در پِیِ تو دل‌ها، خیره و هر جایی
هوش را بِرْبایَد، عُمر را اَفْزایَد
چَشم را بُگْشایَد، هرچه تو فرمایی
اَندَران مجلس‌ها، که تو باشی شاها
جانْ نَگُنْجَد، تا تو نَدْهی‌‌‌اَش گُنجایی
تَلْخ‌تَر جامْ ای جان، صَعْب‌تَر دامْ ای جان
آن بُوَد که مانَم‌ بی‌تو در تنهایی
خوش‌تَرین مَقصودی، با نَوا تَرسودی
آن بُوَد که گویی چونی ای سودایی؟
پُختگان را خَمْری، بَهرِ خامانْ شیری
بَهرِ شیره وْ شیرَت، بین تو خونْ پالایی
عشقِ تو خوش خیزی، در جِگَر آمیزی
دستِ تو خونْ ریزی، دست را نالایی
گَر شود هر دستی دَستگیرِ مَستی
نیست چاره پیدا، تا تو ناپیدایی
روح‌‌ها دریا دان، جسم‌‌ها کَف‌‌ها دان
تو بیا، ای آن کِه گوهرِ دریایی
سَیِّدی مَولایی، مَسْکَنی مَثْوایی
مُبْدِعُ الْاَشْیاءِ مُسْکِرُالْاَجْزاءِ
فالِقُ الْاِصْباحِ، خالِقُ الْاَرْواحِ
یا کَریمَ الرّاحِ، ساعَةَ الْاِسْقاءِ
من نَهادم دستم، بر دَهانِ مَستَم
تا تو گویی که تو داده‌یی گویایی