تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۱۱۸ - حکایت آن پادشاه‌زاده کی پادشاهی حقیقی بوی روی نمود یوم یفرالمرء من اخیه و امه و ابیه نقد وقت او شد پادشاهی این خاک تودهٔ کودک طبعان کی قلعه گیری نام کنند آن کودک کی چیره آید بر سر خاک توده برآید و لاف زندگی قلعه مراست کودکان دیگر بر وی رشک برند کی التراب ربیع الصبیان آن پادشاه‌زاده چو از قید رنگها برست گفت من این خاکهای رنگین را همان خاک دون می‌گویم زر و اطلس و اکسون نمی‌گویم من ازین اکسون رستم یکسون رفتم و آتیناه الحکم صبیا ارشاد حق را مرور سالها حاجت نیست در قدرت کن فیکون هیچ کس سخن قابلیت نگوید
پادشاهی داشت یک بُرنا پسر
ظاهِر و باطِن مُزَیَّن از هُنر
خواب دید او کآن پسر ناگَهْ بِمُرد
صافیِ عالَم بر آن شَه گشت دُرد
خُشک شُد از تابِ آتش مَشکِ او
که نَمانْد از تَفِّ آتشْ اشکِ او
آن چُنان پُر شُد زِ دود و دَردْ شاه
که نمی‌یابید در وِیْ راهْ آه
خواست مُردن قالَبَش بی‌کار شُد
عُمر مانده بود شَهْ بیدار شُد
شادی‌یی آمد زِ بیداریْش پیش
که ندیده بود اَنْدَر عُمرِ خویش
که زِ شادی خواست هم فانی شُدن
بَسْ مُطَوَّق آمد این جان و بَدَن
از دَمِ غَم می‌بِمیرد این چراغ
وَزْ دَمِ شادی بِمیرد اینْت لاغ
در میانِ این دو مرگْ او زنده است
این مُطَوَّق شَکلْ جای خَنده است
شاه با خود گفت شادی را سَبَب
آن چُنان غَم بود از تَسْبیبِ رَب
ای عَجَب یک چیز از یک رویْ مرگ
وان زِ یک رویِ دِگَر اِحْیا و بَرگ
آن یکی نِسْبَت بِدان حالَت هَلاک
باز هم آن سویِ دیگر اِمْتِساک
شادیِ تَنْ سویِ دنیاوی کَمال
سویِ روز عاقِبَتْ نَقْص و زَوال
خَنده را در خواب هم تَعبیر خوان
گریه گوید با دَریغ و اَنْدُهان
گریه را در خوابْ شادیّ و فَرَح
هست در تَعبیر ای صاحِبْ مَرَح
شاه اندیشید کین غَم خود گُذشت
لیکْ جان از جِنْسِ این بَدظَنّْ گشت
وَرْ رَسَد خاری چُنین اَنْدَر قَدَم
که رَوَد گُل یادگاری بایَدَم
چون فَنا را شُد سَبَب بی‌مُنْتَهی
پَس کُدامین راه را بَنْدیم ما؟
صد دَریچه وْ دَر سویِ مرگِ لَدیغ
می‌کُند اَنْدَر گُشادن ژیغْ ژیغ
ژیغْ ‌ژیغِ تَلْخِ آن دَرهایِ مرگ
نَشْنَود گوشِ حَریص از حِرصِ بَرگ
از سویِ تَنْ دَردها بانگِ دَراست
وَزْ سویِ خَصمانْ جَفا بانگِ دَراست
جانِ سَر بَر خوان دَمی فِهْرستِ طِب
نارِ عِلَّت‌ها نَظَر کُن مُلْتَهِب
زان همه‌ی ْغُرها دَرین خانه رَه است
هر دو گامی پُر ز گَزْدُم‌ها چَه است
بادِ تُند است و چراغَم اَبْتَری
زو بِگیرانَم چراغِ دیگری
تا بُوَد کَزْ هر دو یک وافی شود
گَر به بادْ آن یک چراغ از جا رَوَد
هَمچو عارف کَزْ تَنِ ناقِصْ چراغ
شمعِ دل اَفْروخت از بَهرِ فَراغ
تا که روزی کین بِمیرَد ناگهان
پیشِ چَشمِ خود نَهَد او شمعِ جان
او نکرد این فَهْم پَس داد از غِرَر
شمعِ فانی را به فانی‌یی دِگَر
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۱۱۹ - عروس آوردن پادشاه فرزند خود را از خوف انقطاع نسل
پَس عروسی خواست باید بَهرِ او
تا نِمایَد زین تَزَوُّج نَسْلْ رو
گَر رَوَد سویِ فَنا این بازْ باز
فَرْخ او گردد زِ بَعدِ بازْ باز
صورتِ او بازْ گَر زین جا رَوَد
مَعنیِ او در وَلَد باقی بُوَد
بَهرِاین فرمود آن شاهِ نَبیه
مُصْطَفی که اَلْوَلَدْ سِرُّاَبیه
بَهرِاین مَعنی همه خَلْق از شَعَف
می‌بیاموزند طِفْلان را حِرَف
تا بِمانَد آن مَعانی در جهان
چون شود آن قالَبِ ایشان نَهان
حَق به حِکْمَت حِرصَشان داده‌ست جِد
بَهرِ رُشدِ هر صَغیرِ مُسْتَعِد
من هم از بَهرِ دَوامِ نَسْلِ خویش
جُفت خواهم پورِ خود را خوبْ کیش
دختری خواهم زِ نَسْلِ صالِحی
نی زِ نَسْلِ پادشاهی کالِحی
شاهْ خود این صالِح است آزادْ اوست
نی اسیرِ حِرصِ فَرْج است و گِلوست
مَر اسیران را لَقَب کردند شاه
عَکْس چون کافورْ نام آن سیاه
شُد مَفازه بادیه‌یْ خونْ‌خوار نام
نیکْ بَخت آن پیس را کردند عام
بر اسیرِ شَهوت و حرص و اَمَل
بَر نوشته میر یا صَدْرِ اَجَل
آن اسیرانِ اَجَل را عام داد
نامْ امیرانِ اَجَل اَنْدَر بِلاد
صَدْرْ خوانندَش که در صَفِّ نِعال
جانِ او پَست است یعنی جاه و مال
شاه چون با زاهِدی خویشی گُزید
این خَبَر در گوشِ خاتونان رَسید
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۱۲۰ - اختیار کردن پادشاه دختر درویش زاهدی را از جهت پسر و اعتراض کردن اهل حرم و ننگ داشتن ایشان از پیوندی درویش
مادرِ شَهْ‌ زاده گفت از نَقْصِ عقل
شَرطْ کُفْویَّت بُوَد در عقلْ نَقْل
تو زِ شُحّ و بُخْل خواهی وَزْ دَها
تا بِبَندی پورِ ما را بر گدا؟
گفت صالِح را گدا گفتن خَطاست
کو غَنیُّ الْقَلْبْ از دادِ خداست
در قَناعَت می‌گُریزد از تُقی
نزْلَئیمیّ و کَسَل هَمچون گدا
قِلَّتی کان از قَناعَت وَزْ تُقاست
آن زِ فَقر و قِلَّتِ دونانْ جُداست
حَبّه‌یی آن گَر بِیابَد سَر نَهَد
وین زِ گنجِ زَرْ به هِمَّت می‌جَهَد
شَهْ که او از حِرصْ قَصدِ هر حَرام
می‌کُند او را گدا گوید هُمام
گفت کو شهر و قِلاعْ او را جِهاز؟
یا نِثارِ گوهر و دینارْ ریز؟
گفت رو هر کِه غم دین بَرگُزید
باقیِ غَم‌ها خدا از وِیْ بُرید
غالِب آمد شاه و دادَش دختری
از نِژادِ صالِحی خوشْ جوهری
در مَلاحَت خود نَظیرِ خود نداشت
چهره‌اَش تابان‌تَر از خورشیدِ چاشْت
حُسنِ دختر این خِصالَش آن چُنان
کَزْ نِکویی می‌نگُنجَد در بَیان
صَیدِ دین کُن تا رَسَد اَنْدَر تَبَع
حُسن و مال و جاه و بَختِ مُنْتَفَع
آخِرَت قَطّار اُشتُر دان به مُلْک
در تَبَع دُنیاش هَمچون پَشم و پُشْک
پَشمْ بُگْزینی شُتُر نَبْوَد تو را
وَرْ بُوَد اُشْتُر چه قیمت پَشم را؟
چون بَر آمَد این نِکاحْ آن شاه را
با نِژادِ صالِحانِ بی‌مِرا
از قَضا کَمْپیرِکی جادو که بود
عاشقِ شَهْ ‌زادهٔ با حُسن و جود
جادُوی کَردَش عَجوزه‌یْ کابُلی
که بَرَد زان رَشکْ سِحْرِ بابِلی
شَهْ بَچه شُد عاشقِ کَمْپیرِ زشت
تا عَروس و آن عروسی را بِهِشت
یک سِیَه دیویّ و کابولی زَنی
گشت به شَهْ ‌زاده ناگَهْ رَهْ‌زَنی
آن نَوَدسالِه عَجوزی گَنْده کُس
نه خِرَد هِشت آن مَلِک را و نه نُس
تا به سالی بود شَهْ ‌زاده اسیر
بوسه‌جایش نَعْلِ کَفشِ گَنْده پیر
صُحبَتِ کَمْپیر او را می‌دُرود
تا زِ کاهِش نیمِ‌جانی مانده بود
دیگران از ضَعْفِ وی با دَردِ سَر
او زِ سُکْرِ سِحْرْ از خود بی‌خَبَر
این جهان بر شاهْ چون زندان شُده
وین پسر بر گریه‌شان خَندان شُده
شاه بَسْ بیچاره شُد در بُرد و مات
روز و شب می‌کرد قُربان و زکات
زان که هر چاره که می‌کرد آن پدر
عشقِ کَمْپیرَک هَمی‌شُد بیش تَر
پَس یَقین گَشتَش که مُطْلَق آن سَری‌ست
چاره او را بَعد ازاین لابِه گری‌ست
سَجْده می‌کرد او که هم فَرمان توراست
غیرِ حَق بر مُلْکِ حَق فرمان کِه راست؟
لیک این مِسْکین هَمی‌سوزد چو عود
دَست گیرش ای رَحیم و ای وَدود
تا زِ یا رَب یا رَب و اَفْغانِ شاه
ساحِری اُستاد پیش آمد زِ راه
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۱۲۱ - مستجاب شدن دعای پادشاه در خلاص پسرش از جادوی کابلی
او شنیده بود از دور این خَبَر
که اسیرِ پیره زَن گشت آن پسر
کان عَجوزه بود اَنْدَر جادُوی
بی‌نَظیر و ایمِن از مِثْل و دُوی
دَست بر بالایِ دَست است ای فَتی
در فَن و در زور تا ذاتِ خدا
مُنْتَهایِ دَست‌ها دَستِ خداست
بَحْرْ بی‌شَک مُنْتَهایِ سَیْل هاست
هم ازو گیرند مایه ابرها
هم بِدو باشد نِهایَت سَیْل را
گفت شاهَش کین پسر از دَست رفت
گفت اینک آمدم دَرمانِ زَفْت
نیست هَمتا زال را زین ساحِران
جُز من داهی رَسیده زان کَران
چون کَفِ موسی به اَمْرِ کِردگار
نَکْ بَرآرَم من زِ سِحْرِ او دَمار
که مرا این عِلْم آمد زان طَرَف
نه زِ شاگردیِّ سِحْرِ مُسْتَخَف
آمدم تا بَر گُشایَم سِحْرِ او
تا نَمانَد شاه‌زاده زَردْرو
سویِ گورستان بُرو وَقتِ سَحور
پَهْلویِ دیوار هست اِسْپید گور
سویِ قِبْله باز کاو آن جایْ را
تا بِبینی قُدرت و صُنْع خدا
بَسْ درازاست این حِکایَت تو مَلول
زُبده را گویم رَها کردم فُضول
آن گِرِه‌هایِ گِران را بر گُشاد
پَس زِ محْنَت پورِ شَهْ را راه داد
آن پسر با خویش آمد شُد دَوان
سویِ تَختِ شاه با صد اِمْتِحان
سَجْده کرد و بر زمین می‌زَد ذَقَن
در بَغَل کرده پسر تیغ و کَفَن
شاهْ آیین بَست و اَهْلِ شهرْ شاد
وان عروسِ ناامیدِ بی‌مُراد
عالَم از سَر زنده گشت و پُر فُروز
ای عَجَب آن روزْ روز امروز روز
یک عروسی کرد شاه او را چُنان
که جُلاب قند بُد پیشِ سگان
جادُوی کَمْپیر از غُصّه بِمُرد
روی و خویِ زشت فا مالِک سِپُرد
شاه‌زاده در تَعجُّب مانده بود
کَزْ من او عقل و نَظَر چون دَر رُبود؟
نو عروسی دید هَمچون ماهِ حُسن
که هَمی‌زد بر مَلیحانْ راهِ حُسن
گشت بی‌هوش و بَرو اَنْدَر فُتاد
تا سه روز از جسمِ وِیْ گُم شُد فُؤاد
سه شبانْ روز او زِ خود بی‌هوش گشت
تا که خَلْق از غَشْیِ او پُر جوش گشت
از گُلاب و از عِلاج آمد به خَود
اندک اندک فَهْم گَشتَش نیک و بَد
بَعدِ سالی گفت شاهَش در سُخُن
کِی پسر یاد آر از آن یارِ کُهُن
یاد آور زان ضَجیع و زان فِراش
تا بِدین حَد بی‌وَفا و مُر مَباش
گفت رو من یافتم دارُ السُّرور
وا رَهیدَم از چه دارُ الْغُرور
هم‌چُنان باشد چومؤمن راه یافت
سویِ نورِ حَقْ زِ ظُلْمَت رویْ تافت
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۱۲۲ - در بیان آنک شه‌زاده آدمی بچه است خلیفهٔ خداست پدرش آدم صفی خلیفهٔ حق مسجود ملایک و آن کمپیر کابلی دنیاست کی آدمی‌بچه را از پدر ببرید به سحر و انبیا و اولیا آن طبیب تدارک کننده
ای برادر دان که شَهْ ‌زاده تویی
در جهانِ کُهنه زاده از نوی
کابُلی جادو این دنیاست کو
کرد مَردان را اسیرِ رنگ و بو
چون دَراَفْکَندَت دَرین آلوده رود
دَم به دَم می‌خوان و می‌دَم قُلْ اَعوذ
تا رَهی زین جادُویّ و زین قَلَق
اِسْتِعاذَت خواه از رَبُّ الْفَلَق
زان نَبی دُنیات را سَحّاره خوانْد
کو به افُسونْ خَلْق را در چَهْ نِشانْد
هین فُسونِ گرم دارد گَنْده پیر
کرده شاهان را دَمِ گَرمَش اسیر
در دَرونِ سینه نَفّاثاتْ اوست
عُقْده‌های سِحْر را اِثْباتْ اوست
ساحِره‌یْ دنیا قَوی دانا زَنی‌ست
حَلِّ سِحْرِ او به پایِ عامه نیست
وَرْ گُشادی عَقْدِ او را عقل‌ها
اَنْبیا را کِی فرستادی خدا؟
هین طَلَب کُن خوش‌دَمی عُقْده‌ گُشا
رازْدانِ یَفْعَلُ اللهْ ما یَشا
هَمچو ماهی بَسته اَسْتَت او به شَسْت
شاه زاده مانْد سالیّ و تو شَصت
شَصت سال از شَسْتِ او در مِحْنَتی
نه خوشی نه بر طَریقِ سُنَّتی
فاسِقی بَدبَخت نه دنیات خوب
نه رَهیده از وَبال و از ذُنوب
نَفْخِ او این عُقده‌ها را سَخت کرد
پَس طَلَب کُن نَفْخهٔ خَلّا قِ فَرد
تا نَفَخْتُ فیهِ مِنْ روحی تورا
وا رَهانَد زین و گوید بَرتَر آ
جُز به نَفْخِ حَقْ نَسوزَد نَفْخِ سِحْر
نَفْخِ قَهْراست این و آن دَمْ نَفْخِ مِهْر
رَحمَتِ او سابِق است از قَهْرِ او
سابِقی خواهی؟ بُرو سابِق بِجو
تا رَسی اَنْدَر نُفوسِ زُوِّ جَت
کِی شَهِ مَسْحور اینک مَخْرَجَت
با وجودِ زال نایَد اِنْحِلال
در شَبیکه وْ در بَرِ آن پُر دَلال
نه بِگُفته‌ست آن سِراجِ اُمَّتان
این جهان و آن جهان را ضَرَّتان؟
پَس وِصالِ این فِراقِ آن بُوُد
صِحَّتِ این تَن سَقامِ جان بُوَد
سَخت می‌آید فِراقِ این مَمَر
پَس فِراقِ آن مَقَر دان سَخت‌تَر
چون فِراقِ نَقْش سَخت آید تورا
تا چه سَخت آید زِ نَقّاشَش جُدا؟
ای کِه صَبرَت نیست از دنیایِ دون
چونْت صَبراست از خدا ای دوست؟ چون؟
چون که صَبرَت نیست زین آبِ سیاه
چون صَبوری داری از چَشمه‌یْ اِله؟
چون که بی‌این شُرْبْ کم داری سُکون
چون زِ اَبراری جُدا وَزْ یَشْرَبون؟
گَر بِبینی یک نَفَس حُسنِ وَدود
اَنْدَر آتش اَفْکَنی جان و وجود
جیفه بینی بَعد از آن این شُرب را
چون بِبینی کَرّ و فَرِّ قُرب را
هَمچو شَهْ‌زاده رَسی در یارِ خویش
پَس بُرون آری زِ پا تو خارِ خویش
جَهْد کُن در بی‌خودی خود را بیاب
زودتَر وَاللهُ اَعْلَمْ بِالصَّواب
هر زمانی هین مَشو با خویش جُفت
هر زمان چون خَر در آب و گل مَیُفت
از قُصورِ چَشم باشد آن عِثار
که نبیند شیب و بالا کورْ وار
بویِ پیراهانِ یوسُف کُن سَنَد
زان که بویَش چَشمْ روشن می‌کُند
صورتِ پنهان و آن نورِ جَبین
کرده چَشمِ اَنْبیا را دورْبین
نورِ آن رُخسار بِرْهانَد زِنار
هین مَشو قانِع به نور مُسْتَعار
چَشم را این نورْ حالی‌بین کُند
جسم و عقل و روح را گَرگین کُند
صورَتَش نوراست و در تَحْقیقْ نار
گَر ضیا خواهی دو دست از وِیْ بِدار
دَم به دَم در رو فُتَد هر جا رَوَد
دیده و جانی که حالی‌بین بُوَد
دور بیند دوربینِ بی‌هُنَر
هم‌چُنان که دور دیدن خواب در
خُفته باشی بر لبِ جو خُشکْ ‌لب
می‌دَوی سویِ سَرابْ اَنْدَر طَلَب
دور می‌بینی سَراب و می‌دَوی
عاشقِ آن بینِشِ خود می‌شَوی
می‌زَنی در خواب با یارانْ تو لاف
که مَنَم بینادل و پَرده‌شِکاف
نَکْ بِدان سو آب دیدم هین شِتاب
تا رَویم آن جا و آن باشد سَراب
هر قَدَم زین آبْ تازی دورتَر
دو دَوان سویِ سَرابِ با غِرر
عینِ آن عَزمَت حِجابِ این شُده
که به تو پیوسته است و آمده
بَسْ کَسا عَزْمی به جایی می‌کُند
از مَقامی کان غَرَض در وِیْ بُوَد
دید و لافِ خُفته می‌نایَد به کار
جُز خیالی نیست دَست از وِیْ بِدار
خوابناکی لیک هم بر راه خُسب
اَللهْ اللهْ بر رَهِ اللهْ خُسب
تا بُوَد که سالِکی بر تو زَنَد
از خیالاتِ نُعاسَت بَرکَند
خُفته را گَر فکر گردد هَمچو موی
او از آن دِقَّت نیابَد راهِ کوی
فکرِ خُفته گَر دوتا و گَر سه‌تاست
هم خَطا اَنْدَر خَطا اَنْدَر خَطاست
موج بر وِیْ می‌زَنَد بی‌اِحْتِراز
خُفته پویان در بیابانِ دراز
خُفته می‌بیند عَطَش‌هایِ شَدید
آبْ اَقْرَب مِنْهُ مِنْ حَبْلِ الْوَرید
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۱۲۳ - حکایت آن زاهد کی در سال قحط شاد و خندان بود با مفلسی و بسیاری عیان و خلق می‌مردند از گرسنگی گفتندش چه هنگام شادیست کی هنگام صد تعزیت است گفت مرا باری نیست
هم‌چُنان کآن زاهِد اَنْدَر سالِ قَحْط
بود او خَندان و گِریان جُمله رَهْط
پَس بِگُفتَندَش چه جایِ خَنده است؟
قَحْطْ بیخِ مؤمنان بَرکَنده است
رَحمَت از ما چَشمِ خود بَر دوخته‌ست
ز آفتابِ تیزْ صَحرا سوخته‌ست
کِشت و باغ و رَز سِیَه اِسْتاده است
در زمین نَم نیست نه بالا نه پَست
خَلْق می‌میرند زین قَحْط و عَذاب
دَه دَه و صد صد چو ماهی دور از آب
بر مُسلمانان نمی‌آری تو رَحْم؟
مؤمنان خویشَند و یک تَن شَحْم و لَحْم
رَنجِ یک جُزوی زِ تَن رَنجِ همه‌ست
گَر دَمِ صُلْح است یا خود مَلْحَمه‌ست
گفت در چَشمِ شما قَحْط است این
پیشِ چَشمَم چون بهشت است این زمین
من هَمی‌بینم بهر دشت و مَکان
خوشه‌ها اَنْبُه رَسیده تا میان
خوشه‌ها در موجْ از بادِ صَبا
پُر بیابانْ سَبزتَر از گَنْدنا
ز آزمونْ من دَست بر وِیْ می‌زَنَم
دَست و چَشمِ خویش را چون بَر کَنَم؟
یارِ فرعونِ تَنید ای قَوْم دون
زان نِمایَد مَر شما را نیلْ خون
یارِ موسیِّ خِرَد گردید زود
تا نَمانَد خون بینید آبِ رود
با پدر از تو جَفایی می‌رَوَد
آن پدر در چَشمِ تو سگ می‌شود
آن پدر سگ نیست تاثیرِ جَفاست
که چُنان رَحمَت نَظَر را سگ نِماست
گُرگ می‌دیدند یوسُف را به چَشم
چون که اِخْوان را حَسودی بود و خشم
با پدر چون صُلْح کردی خشم رفت
آن سگی شُد گشت بابا یارْ تَفْت
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۱۲۴ - بیان آنک مجموع عالم صورت عقل کلست چون با عقل کل بکژروی جفا کردی صورت عالم ترا غم فزاید اغلب احوال چنانک دل با پدر بد کردی صورت پدر غم فزاید ترا و نتوانی رویش را دیدن اگر چه پیش از آن نور دیده بوده باشد و راحت جان
کُلِّ عالَمْ صورتِ عقلِ کُل است
کوست بابایِ هر آنْک اَهْلِ قُل است
چون کسی با عقلِ کُل کُفران فُزود
صورتِ کُل پیشِ او هم سگ نِمود
صُلْح کُن با این پدر عاقی بِهِل
تا که فَرشِ زَر نِمایَد آب و گِل
پَس قیامَت نَقْدِ حالِ تو بُوَد
پیشِ تو چَرخ و زمینْ مُبْدَل شود
من که صُلحَم دایما با این پدر
این جهان چون جَنَّتَسْتَم در نَظَر
هر زمانْ نو صورتیّ و نو جَمال
تا زِ نو دیدن فُرو میرَد مَلال
من هَمی‌بینَم جهان را پُر نَعیم
آب‌ها از چَشمه‌ها جوشانْ مُقیم
بانگِ آبش می‌رَسَد در گوشِ من
مَست می‌گردد ضَمیر و هوشِ من
شاخ‌ها رَقصان شُده چون تایِبان
بَرگ‌ها کَف‌زَن مِثالِ مُطربان
بَرقِ آیینه ‌است لامِع از نَمَد
گَر نِمایَد آیِنه تا چون بُوَد؟
از هزاران می‌نگویم من یکی
زان که آکَنْده‌ست هر گوش از شَکی
پیشِ وَهْم این گفت مُژده دادن است
عقل گوید مُژده چه؟ نَقْدِ من است
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۱۲۵ - قصهٔ فرزندان عزیر علیه‌السلام کی از پدر احوال پدر می‌پرسیدند می‌گفت آری دیدمش می‌آید بعضی شناختندش بیهوش شدند بعضی نشناختند می‌گفتند خود مژده‌ای داد این بیهوش شدن چیست
هَمچو پورانِ عُزَیز اَنْدَر گُذَر
آمده پُرسان زِ اَحْوالِ پدر
گشته ایشان پیر و باباشانْ جوان
پَس پدرْشان پیش آمد ناگهان
پَس بِپُرسیدند ازو کِی رَهگُذَر
از عُزَیْرِ ما عَجَب داری خَبَر؟
که کسی‌مان گفت کامْروز آن سَنَد
بَعدِ نومیدی زِ بیرون می‌رَسَد
گفت آری بَعدِ من خواهد رَسید
آن یکی خوش شُد چو این مُژده شَنید
بانگ می‌زد کِی مُبَشِّر باش شاد
وان دِگَر بِشْناخت بی‌هوش اوفْتاد
که چه جایِ مُژده است ای خیره‌سَر
که دَر افتادیم در کانِ شِکَر
وَهْم را مُژده ‌است و پیشِ عقلْ نَقْد
زان که چَشمِ وَهْم شُد مَحْجوبِ فَقْد
کافِران را دَرد و مؤمن را بَشیر
لیکْ نَقْدِ حال در چَشمِ بَصیر
زان که عاشق در دَمِ نَقْداست مَست
لاجَرَم از کُفر و ایمان بَرتَراست
کُفر و ایمان هر دو خود دَربانِ اوست
کوست مَغز و کُفر و دینْ او را دو پوست
کُفْرْ قِشْرِ خُشکِ رو بَر تافته
باز ایمان قِشْرِ لَذَّت یافته
قِشْرهایِ خُشک را جا آتش است
قِشْرِ پیوسته به مَغزِ جانْ خَوش است
مَغزْ خود از مَرتبه‌ی خوش بَرتَراست
بَرتَراست از خوش که لَذَّت گُستراست
این سُخَن پایان ندارد باز گَرد
تا بَرآرَد موسی اَم از بَحْرْ گَرد
دَرخورِ عقلِ عَوامْ این گفته شُد
از سُخَن باقیِّ آن بِنْهُفته شُد
زَرِّ عَقلَت ریزه است ای مُتَّهَم
بر قُراضه مُهرِ سِکّه چون نَهَم؟
عقلِ تو قِسْمَت شُده بر صد مُهِم
بر هزاران آرزو و طِمّ و رِم
جمع باید کرد اَجْزا را به عشق
تا شَوی خوش چون سَمَرقَند و دِمِشْق
جو جُوی چون جمع گردی زِ اشْتِباه
پَس توان زد بر تو سِکّه‌ی پادشاه
وَر زِ مِثْقالی شَوی اَفْزون تو خام
از تو سازد شَهْ یکی زَرّینه جام
پَس بَرو هم نام و هم اَلْقابِ شاه
باشد و هم صورَتَش ای وَصْل خواه
تا که مَعشوقَت بُوَد هم نان هم آب
هم چراغ و شاهِد و نُقْل شراب
جمع کُن خود را جَماعَت رَحمَت است
تا تَوانَم با تو گفتن آنچه هست
زان که گفتن از برایِ باوَری‌ست
جان شِرک از باوَریِّ حَقْ بَری‌ست
جان قِسْمَت گشته بر حَشْو فَلَک
در میانِ شَصْتِ سودا مُشترک
پَس خَموشی بِهْ دَهَد او را ثُبوت
پَس جوابِ اَحْمَقان آمد سکوت
این هَمی‌دانَم ولی مَستیِّ تَن
می‌گُشایَد بی‌مُرادِ من دَهَن
آن چُنان کَزْعَطْسه و از خامِیاز
این دَهان گردد به ناخواهِ تو باز
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۱۲۶ - تفسیر این حدیث کی ائنی لاستغفر الله فی کل یوم سبعین مرة
هَمچو پیغامبر زِ گفتن وَزْ نِثار
توبه آرَم روزْ من هفتاد بار
لیکْ آن مَستی شود توبه‌شِکَن
مُنْسی است این مَستیِ تَنْ جامه کَن
حِکْمَتِ اِظْهارِ تاریخِ دراز
مَستی‌یی انداخت در دانایِ راز
رازِ پنهان با چُنین طَبْل و عَلَم
آبْ جوشان گشته از جَفَّ الْقَلَم
رَحْمَتِ بی‌حَد روانه هر زمان
خُفته‌اید از دَرکِ آن ای مَردمان
جامهٔ خُفته خورَد از جویْ آب
خُفته اَنْدَر خوابْ جویایِ سَراب
می‌دَوَد کآن جایْ بوی آب هست
زین تَفکُّر راه را بر خویش بَست
زان که آن جا گفت زین جا دور شُد
بر خیالی از حَقی مَهْجور شُد
دورْبینانَند و بَس خُفته ‌رَوان
رَحْمَتی آریدَشان ای رَهْ‌رُوان
من نَدیدَم تشنگی خواب آوَرَد
خواب آرَد تشنگیِّ بی‌خِرَد
خود خِرَد آن است کو از حَق چَرید
نه خِرَد کآن را عُطارِد آورید
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۱۲۷ - بیان آنک عقل جزوی تا بگور بیش نبیند در باقی مقلد اولیا و انبیاست
پیش‌بینیْ این خِرَد تا گور بود
وان صاحِبْ دل به نَفْخِ صور بود
این خِرَد از گور و خاکی نَگْذَرَد
وین قَدَم عَرصه‌یْ عَجایِب نَسْپَرَد
زین قَدَم وین عقل رو بیزار شو
چَشمِ غَیْبی جوی و بَرخوردار شو
هَمچو موسی نورْ کِی یابد زِ جیب
سُخرهٔ اُستاد و شاگردِ کتاب؟
زین نَظَرْ وین عقلْ نایَد جُز دَوار
پَس نَظَر بُگْذار و بُگْزین اِنْتِظار
از سُخَن‌گویی مَجویید اِرتفاع
مُنْتَظِر را بِهْ زِ گفتن اِسْتِماع
مَنْصِبِ تَعلیمْ نوعِ شَهوت است
هر خیالِ شَهوتی در رَهْ بُت است
گَر به فَضْلَش پی بِبُردی هر فُضول
کِی فرستادی خدا چندین رَسول؟
عقلِ جُزوی هَمچو بَرق است و دِرَخْش
در دِرَخْشی کِی توان شُد سویِ وَخْش؟
نیست نورِ بَرقْ بَهرِ رَهْبری
بلکه اَمراست ابر را که می‌گِری
بَرقِ عقلِ ما برای گریه است
تا بِگریَد نیستی در شوقِ هست
عقلِ کودک گفت بر کُتّاب تَن
لیکْ نَتْوانَد به خود آموختن
عقلِ رَنْجور آرَدَش سویِ طَبیب
لیکْ نَبْوَد در دَوا عَقلَش مُصیب
نَکْ شَیاطین سویِ گَردون می‌شُدند
گوش بر اسرارِ بالا می‌زدند
می‌رُبودند اندکی زان رازها
تا شُهُب می‌رانْدَشان زود از سَما
که رَوید آن جا رسولی آمده‌ست
هر چه می‌خواهید زو آید به دست
گَر هَمی‌جویید دُرِّ بی‌بَها
اُدْخُلُوا الاَبْیاتَ مِنْ اَبْوابِها
می‌زَن آن حَلْقه‌ی دَر و بر بابْ بیست
از سویِ بام فَلَکْتان راه نیست
نیست حاجَتْتان بِدین راهِ دراز
خاکی‌یی را داده‌ایم اسرارِ راز
پیشِ او آیید اگر خایِن نه اید
نیشِکَر گردید ازو گَرچه نِی اید
سَبزه رویانَد زِ خاکَت آن دَلیل
نیست کَم از سُمِّ اسبِ جِبرئیل
سَبزه گردی تازه گردی در نُوی
گَر توخاکِ اسبِ جِبْریلی شَوی
سَبزهٔ جانْ‌بَخش کان را سامِری
کرد در گوساله تا شُد گوهری
جان گرفت و بانگ زد زان سَبزه او
آن چُنان بانگی که شُد فِتْنه‌یْ عَدو
گَر اَمین آیید سویِ اَهْلِ راز
وا رَهید از سَر کُلَه مانندِ باز
سَر کُلاهِ چَشمْ‌َبَند گوش‌بَند
که ازو بازاست مِسْکین و نَژَند
زان کُلَه مَر چَشمِ بازان را سَداست
که همه مَیْلَش سویِ جِنْسِ خَوداست
چون بُرید از جِنْس با شَهْ گشت یار
بَر گُشایَد چَشمِ او را بازدار
رانْد دیوان را حَق از مِرْصادِ خویش
عقلِ جُزوی را زِ اِسْتِبدادِ خویش
که سَری کَم کُن نه‌یی تو مُسْتَبِد
بلکه شاگردِ دلیّ و مُسْتَعِد
رو بَرِ دل رو که تو جُزوِ دِلی
هین که بَنده‌یْ پادشاهِ عادلی
بَندگیِّ او بِهْ از سُلطانی است
که اَنَا خَیْرٌ دَمِ شیطانی است
فَرق بین و بَرگُزین تو ای حَبیس
بَندگیِّ آدم از کِبْرِ بِلیس
گفت آن کِه هست خورشیدِ رَهْ او
حَرفْ طوبی هر کِه ذَلَّت نَفْسُهُ
سایهٔ طوبی بِبین وخَوش بِخُسب
سَر بِنِه در سایه بی‌سَرکَش بِخُسب
ظِلِّ ذَلَّت نَفْسُهُ خوش مَضْجَعی‌ست
مُسْتَعِدِّ آن صفا و مَهْجَعی‌ست
گَر ازین سایه رَوی سویِ مَنی
زود طاغی گردی و رَهْ گُم کُنی
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۱۲۸ - بیان آنک یا ایها الذین آمنوا لا تقدموا بین یدی الله و رسوله چون نبی نیستی ز امت باش چونک سلطان نه‌ای رعیت باش پس رو خاموش باش از خود زحمتی و رایی متراش
پَس بُرو خاموش باش از اِنْقیاد
زیر ظِلِّ اَمْرِ شیخ و اوسْتاد
وَرْنه گَر چه مُسْتَعِدّ و قابِلی
مَسْخ گردی تو زِ لافِ کامِلی
هم زِ اِسْتِعْداد وا مانی اگر
سَر کَشی زُ اُسْتادِ راز و با خَبَر
صَبرکُن در موزه دوزی تو هنوز
وَرْ بُوی بی‌صَبر گردی پاره‌دوز
کُهنه‌دوزان گر بُدیشان صَبر و حِلْم
جُمله نودوزان شُدندی هم به عِلْم
پَس بِکوشیّ و به آخِر از کَلال
هم تو گویی خویش کَالْعَقْلُ عِقال
هَمچو آن مَردِ مُفَلْسِف روزِ مرگ
عقل را می‌دید بَس بی‌بال و بَرگ
بی‌غَرَض می‌کرد آن دَمْ اِعْتِراف
کَزْ ذکاوت رانْدیم اسپ از گِزاف
از غروری سَر کَشیدیم از رِجال
آشنا کردیم در بَحْرِ خیال
آشنا هیچ است اَنْدَر بَحْرِ روح
نیست این جا چاره جُز کَشتیِّ نوح
این چُنین فَرمود این شاهِ رُسُل
که مَنَم کَشتی دَرین دریایِ کُل
یا کسی کو در بَصیرت‌هایِ من
شُد خلیفه‌ی راستی بر جایِ من
کَشتیِ نوحیم در دریا که تا
رو نگردانی زِ کَشتی ای فَتی
هَمچو کَنْعان سویِ هر کوهی مَرو
از نُبی لا عاصِمَ الْیَوْمَ شِنو
می‌نِمایَد پَست این کَشتی زِ بَند
می‌نِمایَد کوهِ فِکْرَت بَس بُلند
پَست مَنْگَر هان و هان این پَست را
بِنْگَر آن فَضْلِ حَقِ پیوست را
در عُلُوِّ کوهِ فِکْرَت کَم نِگَر
که یکی موجَش کُند زیر و زَبَر
گَر تو کَنْعانی نداری باوَرَم
گَر دو صد چندین نَصیحَت پَروَرَم
گوشِ کَنْعان کِی پذیرد این کَلام
که بَرو مُهْرِ خدای‌ست و خِتام
کِی گُذارَد مَوعِظه بر مُهْرِ حَق؟
کِی بِگَردانَد حَدَثْ حُکْمِ سَبَق؟
لیک می‌گویم حَدیثِ خوش‌پِی‌یی
بر امیدِ آن که تو کَنْعان نه‌یی
آخِر این اِقْرار خواهی کرد هین
هم زِ اَوَّلْ روز آخِر را بِبین
می‌توانی دید آخِر را مَکُن
چَشمِ آخِربینْت را کورِ کُهُن
هر کِه آخِربین بُوَد مَسعودوار
نَبْوَدَش هر دَم ز رَهْ رفتن عِثار
گَرنخواهی هر دَمی این خُفْت‌خیز
کُن زِ خاکِ پایِ مَردی چَشمْ تیز
کُحْلِ دیده ساز خاکِ پاش را
تا بِیَندازی سَرِ اوباش را
که ازین شاگردی و زین اِفْتِقار
سوزنی باشی شَوی تو ذوالْفَقار
سُرمه کُن تو خاکِ هر بُگْزیده را
هم بِسوزَد هم بِسازَد دیده را
چَشمِ اُشتُر زان بُوَد بَس نورْبار
کو خورَد از بَهْرِ نور چَشمْ خار
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۱۲۹ - قصهٔ شکایت استر با شتر کی من بسیار در رو می‌افتم در راه رفتن تو کم در روی می‌آیی این چراست و جواب گفتن شتر او را
اُشتُری را دید روزی اَسْتَری
چون که با او جمع شُد در آخُری
گفت من بسیار می‌اُفتَم به رو
در گَریوه وْ در بازار و کو
خاصه از بالایِ که تا زیرِ کوه
در سَر آیم هر زمانی از شِکوه
کَم هَمی‌اُفتی تو در رو بَهْرِ چیست؟
یا مگر خود جانِ پاکَت دولَتی‌ست؟
در سَر آیم هر دَم و زانو زَنَم
پوز و زانو زان خَطا پُر خون کُنَم
کَژْ شود پالان و رَخْتَم بر سَرَم
وَزْ مُکاری هر زمان زَخْمی خَورَم
هَمچو کَم عقلی که از عقلِ تَباه
بِشْکَنَد توبه به هر دَم در گناه
مَسْخره‌ی اِبْلیس گردد در زَمَن
از ضَعیفی رایِ آن توبه‌شِکَن
در سَر آید هر زمان چون اسبِ لَنْگ
که بُوَد بارَش گِران و راهْ سنگ
می‌خورَد از غَیْب بر سَر زَخْمْ او
از شِکَستِ توبه آن اِدْبارْخو
باز توبه می‌کُند با رایِ سُست
دیو یک تُف کرد و توبه‌ش را سُکُست
ضَعْف اَنْدَر ضَعْف و کِبْرَش آن چُنان
که به خواری بِنْگَرَد در واصِلان
ای شُتُر که تو مِثالِ مؤمنی
کَم فُتی در رو و کَم بینی زنی
تو چه داری که چُنین بی‌آفَتی؟
بی‌عِثاریّ و کَم اَنْدَر رو فُتی؟
گفت گر چه هر سَعادت از خداست
در میانِ ما و تو بَسْ فَرق‌هاست
سَر بُلندم من دو چَشمِ من بُلند
بینِشِ عالی اَمان است از گَزَند
از سَرِ کُهْ من بِبینَم پایِ کوه
هر گَو و هَموار را من توه توه
هم‌چُنان که دید آن صَدْرِ اَجَل
پیشِ کارِ خویشْ تا روزِ اَجَل
آنچه خواهد بود بَعدِ بیست سال
دانَد اَنْدَر حالْ آن نیکو خِصال
حالِ خود تنها ندید آن مُتَّقی
بلکه حالِ مَغْربیّ و مَشرقی
نور در چَشم و دِلَش سازد سَکَن
بَهْرِ چه سازد؟ پِیِ حُبُّ الْوَطَن
هَمچو یوسُف کو بِدید اَوَّل به خواب
که سُجودش کرد ماه و آفتاب
از پَسِ دَهْ سال بلکه بیش تَر
آنچه یوسُف دید بُد بَر کَرد سَر
نیست آن یَنْظُرْ بِنورِ اللهْ گِزاف
نورِ رَبّانی بُوَد گَردونْ شِکاف
نیست اَنْدَر چَشمِ تو آن نور رو
هستی اَنْدَر حِسِّ حیوانی گِرو
تو زِ ضَعْفِ چَشم بینی پیشِ پا
تو ضَعیف و هم ضَعیفَت پیشوا
پیشوا چَشم است دست و پای را
کو بِبینَد جای را ناجای را
دیگر آن که چَشمِ من روشن‌تَراست
دیگر آن که خِلْقَتِ من اَطْهَراست
زان که هستم من زِ اولادِ حَلال
نه زِ اَوْلادِ زِنا وَ اهْلِ ضَلال
تو زِ اَوْلادِ زِنایی بی‌گُمان
تیرْ کَژْ پَرَّد چو بَد باشد کَمان
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۱۳۰ - تصدیق کردن استر جوابهای شتر را و اقرار کردن بفضل او بر خود و ازو استعانت خواستن و بدو پناه گرفتن به صدق و نواختن شتر او را و ره نمودن و یاری دادن پدرانه و شاهانه
گفت اَسْتَر راست گفتی ای شُتُر
این بِگُفت و چَشم کرد از اشک پُر
ساعتی بِگْریست و در پایَش فُتاد
گفت ای بُگْزیدهٔ رَبُّ الْعِباد
چه زیان دارد گَر از فَرخُندگی
دَر پَذیری تو مرا دربَندگی؟
گفت چون اِقْرار کردی پیشِ من
رو که رَستی تو زِ آفاتِ زَمَن
دادی اِنْصاف و رَهیدی از بَلا
تو عَدو بودی شُدی زَ اهْلِ وَلا
خویِ بَد در ذاتِ تو اصلی نَبود
کَزْ بَدِ اصلی نَیایَد جُز جُحود
آن بَدِ عاریَّتی باشد که او
آرَد اِقْرار و شود او توبه‌جو
هَمچو آدمْ زَلَّتَش عاریه بود
لاجَرَم اَنْدَر زمانْ توبه نِمود
چون که اصلی بود جُرمِ آن بِلیس
رَهْ نَبودَش جانِبِ توبه‌ی نَفیس
رو که رَستی از خود و از خویِ بَد
وَزْ زبانه‌ی نار و از دَندانِ دَد
رو که اکنون دست در دولَت زدی
دَر فَکَندی خود به بَخْتِ سَرمَدی
اُدْخُلی تو فی عبادی یافتی
اُدْخُلی فی جَنَّتی دَر بافتی
در عِبادَش راه کردی خویش را
رَفتی اَنْدَر خُلْد از راهِ خَفا
اِهْدِنا گفتی صِراطِ مُستقیم
دستِ تو بِگْرفت و بُردَت تا نَعیم
نارْ بودی نور گشتی ای عزیز
غوره بودی گشتی اَنْگور و مَویز
اَخْتَری بودی شُدی تو آفتاب
شاد باشد اَللهُ اَعْلَمْ بِالصَّواب
ای ضیاءُ الْحَقْ حُسامُ‌الدّین بِگیر
شَهْدِ خویش اَنْدَر فَکَن در حوضِ شیر
تا رَهَد آن شیر از تَغییرِ طَعْم
یابَد از بَحْرِ مَزِه تَکثیرِ طَعْم
مُتَّصِل گردد بِدان بَحْرِاَلَست
چون که شُد دریا زِ هر تَغییر رَست
مَنْفَذی یابَد در آن بَحْرِ عَسَل
آفتی را نَبْوَد اَنْدَر وِیْ عَمَل
غُرِّه‌یی کُن شیرْوار ای شیرِ حَق
تا رَوَد آن غُرِّه بر هفتم طَبَق
چه خَبَر جانِ مَلولِ سیر را؟
کِی شِناسَد موش غُرِّه‌ی شیر را؟
بَرنِویس اَحْوالِ خود با آبِ زَر
بَهْرِ هر دریادلی نیکو گُهَر
آب نیل است این حَدیثِ جانْ‌فَزا
یا رَبَش در چَشمِ قِبْطی خونْ نِما
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۱۳۱ - لابه کردن قبطی سبطی را کی یک سبو بنیت خویش از نیل پر کن و بر لب من نه تا بخورم به حق دوستی و برادری کی سبو کی شما سبطیان بهر خود پر می‌کنید از نیل آب صاف است و سبوکی ما قبطیان پر می‌کنیم خون صاف است
من شَنیدم که دَرآمَد قِبطی‌یی
از عَطَش اَنْدَر وُثاقِ سِبْطی‌یی
گفت هستم یار و خویشاوَندِ تو
گشته‌ام امروز حاجَتْمَندِ تو
زان که موسی جادُوی کرد و فُسون
تا که آبِ نیلِ ما را کرد خون
سِبْطیان زو آبِ صافی می‌خورَند
پیشِ قِبْطی خون شُد آب از چشمْ بند
قِبْط اینک می‌مُرَند از تشنگی
از پِیِ اِدْبارِ خود یا بَدْرَگی
بَهْرِخود یک طاس را پُر آب کُن
تا خورَد از آبَت این یارِ کُهُن
چون برایِ خود کُنی آن طاسْ پُر
خون نباشد آب باشد پاک و حُر
من طُفَیْلِ تو بِنوشَم آب هم
که طُفَیْلی در تَبَع بِجْهَد زِ غَم
گفت ای جان و جهان خِدمَت کُنم
پاس دارم ای دو چَشمِ روشَنم
بر مُراد تو رَوَم شادی کُنم
بَندهٔ تو باشم آزادی کُنم
طاس را از نیل او پُر آب کرد
بر دَهان بِنْهاد و نیمی را بِخَورْد
طاس را کَژْ کرد سویِ آبْ‌خواه
که بُخور تو هم شُد آن خونِ سیاه
باز ازین سو کرد کَژ خون آب شُد
قِبْطی اَنْدَر خشم و اَنْدَر تاب شُد
ساعتی بِنْشَست تا خَشمَش بِرَفت
بَعد از آن گُفتَش که صَمْصامِ زَفْت
ای برادر این گِرِه را چاره چیست؟
گفت این را او خورَد کو مُتَّقی‌ست
مُتَّقی آن است کو بیزار شُد
از رَهِ فرعون و موسی‌وار شُد
قَوْمِ موسی شو بِخور این آب را
صُلْح کُن با مَهْ بِبین مَهْتاب را
صدهزاران ظُلْمَت است از خشمِ تو
بر عِبادِاللهْ اَنْدَر چَشمِ تو
خشمْ بِنْشان چَشم بُگْشا شاد شو
عِبْرَت از یاران بگیر اُستاد شو
کِی طُفَیْلِ من شَوی در اِغْتِراف
چون تورا کُفری‌ست هَمچون کوهِ قاف؟
کوه در سوراخِ سوزن کِی رَوَد؟
جُز مگر کآن رِشتهٔ یکتا شود
کوه را کَهْ کُن به اِسْتِغْفار و خَوش
جامِ مَغْفوران بگیر و خوش بِکَش
تو بِدین تَزویر چون نوشی از آن
چون حَرامَش کرد حَقْ بر کافِران
خالِقِ تَزویرْ تَزویرِ تو را
کِی خَرَد ای مُفْتَریِّ مُفْتَرا؟
آلِ موسی شو که حیلَتْ سود نیست
حیله‌اَت بادِ تَهی پیمودنی‌ست
زَهْره دارد آبْ کَزْ اَمْرِ صَمَد
گردد او با کافِرانْ آبی کُند؟
یا تو پِنْداری که تو نان می‌خوری؟
زَهْرِ مار و کاهِشِ جان می‌خوری
نان کجا اِصْلاحِ آن جانی کُند
کو دل از فرمانِ جانان بَرکَند؟
یا تو پِنْداری که حَرفِ مَثنوی
چون بِخوانی رایِگانَش بِشْنَوی؟
یا کَلامِ حِکْمَت و سِرِّ نَهان
اَنْدَر آید زَغْبه در گوش و دَهان؟
اَنْدَر آید لیکْ چون افسانه‌ها
پوست بِنْمایَد نه مَغزِ دانه‌ها
در سَر و رو دَر کَشیده چادَری
رو نَهان کرده زِ چَشمَت دِلْبَری
شاهنامه یا کَلیله پیشِ تو
هم‌چُنان باشد که قُرآن از عُتو
فَرقْ آن گَهْ باشد از حَقّ و مَجاز
که کُند کُحْلِ عِنایَت چَشمْ باز
وَرْنه پُشک و مُشکْ پیشِ اَخْشَمی
هر دو یکسانَند چون نَبْوَد شَمی
خویشتن مَشغول کردن از مَلال
باشَدَش قَصد از کَلامِ ذوالْجَلال
کآتشِ وَسواس را و غُصّه را
زان سُخَن بِنْشانَد و سازد دَوا
بَهْرِاین مِقْدارِ آتش شاندن
آبِ پاک و بَوْلْ یکسان شُدن به فَن
آتشِ وَسْواس را این بَوْل و آب
هر دو بِنْشانَند هَمچون وَقتِ خواب
لیک گَر واقِف شَوی زین آبِ پاک
که کَلامِ ایزد است و روحْناک
نیست گردد وَسوسه کُلّی زِ جان
دل بِیابَد رَهْ به سویِ گُلْسِتان
زان که در باغیّ و در جویی پَرَد
هر کِه از سِرِّ صُحُف بویی بَرَد
یا تو پِنْداری که رویِ اَوْلیا
آن چُنان که هست می‌بینیم ما
در تَعَجُّب مانده پیغامبر از آن
چون نمی‌بینَند رویَم مؤمنان؟
چون نمی‌بینَند نورِ رومْ خَلْق؟
که سَبَق بُرده‌ست بر خورشیدِ شرق؟
وَرْ هَمی‌بینَند این حیرت چراست؟
تا که وَحْی آمد که آن رو در خَفاست
سویِ تو ماه است و سویِ خَلْقْ ابر
تا نَبینَد رایگانْ روی تو گَبْر
سویِ تو دانه‌ست و سویِ خَلْقْ دام
تا نَنوشَد زین شرابِ خاصْ عام
گفت یَزدان که تَراهُمْ یَنْظُرُون
نَقْشِ حَمّا مَند هُمْ لا یُبْصِروُن
می‌نِمایَد صورت ای صورت‌پَرَست
کآن دو چَشمِ مُردهٔ او ناظِرست
پیشِ چَشمِ نَقْش می‌آری اَدَب
کو چرا پاسَم نمی‌دارد؟ عَجَب
از چه بَس بی‌پاسُخ است این نَقْشِ نیک
که نمی‌گوید سَلامَم را عَلیک
می‌نَجُنبانَد سَر و سَبْلَت زِ جود
پاسِ آن که کَردَمَش من صد سُجود
حَق اگر چه سَر نَجُنبانَد بُرون
پاسِ آن ذوقی دَهَد در اَنْدَرون
که دو صد جُنْبیدنِ سَر اَرْزَد آن
سَر چُنین جُنْبانَد آخِر عقل و جان
عقل را خِدمَت کُنی در اِجْتِهاد
پاسِ عقل آن است کَافْزایَد رَشاد
حَقْ نَجُنبانَد به ظاهِر سَر تو را
لیکْ سازد بر سَرانْ سَروَر تورا
مَر تورا چیزی دَهَد یَزدانْ نَهان
که سُجودِ تو کنند اَهْلِ جهان
آن چُنان که داد سنگی را هُنر
تا عزیزِ خَلْق شُد یعنی که زَر
قَطرهٔ آبی بِیابَد لُطْفِ حَق
گوهری گردد بَرَد از زَر سَبَق
جسمْ خاک است و چو حَقْ تابیش داد
در جَهانگیری چو مَهْ شُد اوسْتاد
هین طِلِسم است این و نَقْشِ مُرده است
اَحْمَقان را چَشمَش از رَهْ بُرده است
می‌نِمایَد او که چَشمی می‌زَنَد
اَبْلَهان سازیده‌اَند او را سَنَد
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۱۳۲ - در خواستن قبطی دعای خیر و هدایت از سبطی و دعا کردن سبطی قبطی را به خیر و مستجاب شدن از اکرم الاکرمین وارحم الراحمین
گفت قِبْطی تو دُعایی کن که من
از سیاهیْ دل ندارم آن دَهَن
که بُوَد که قُفْلِ این دل وا شود
زشت را در بَزْمِ خوبانْ جا شود
مَسْخی از تو صاحِبِ خوبی شود
یا بِلیسی بازْ کَرّوبی شود
یا بِفرِّ دستِ مَریَم بویِ مُشک
یابَد و تَرّیّ و میوه شاخِ خُشک
سِبْطی آن دَم در سُجود افتاد و گفت
کِی خدایِ عالِمِ جَهْر و نَهُفت
جُز تو پیشِ کِه بَر آرَد بَنده دست؟
هم دُعا و هم اِجابَت از تواست
هم زِ اَوَّل تو دَهی مَیْلِ دُعا
تو دَهی آخِر دُعاها را جَزا
اَوَّل و آخر تویی ما در میان
هیچِ هیچی که نَیایَد در بَیان
این چُنین می‌گفت تا اُفتاد طَشْت
از سَرِ بام و دِلَش بی‌هوش گشت
باز آمد او به هوش اَنْدَر دُعا
لَیْسَ لِلْاِنْسانِ اِلّا ما سَعی
در دُعا بود او که ناگَهْ نَعْره‌یی
از دلِ قِبْطی بِجَست و غُرِّه‌یی
که هَلا بِشْتاب و ایمان عَرضه کُن
تا بِبُرَّم زود زُنّار کُهُن
آتشی در جانِ من انداختند
مَر بِلیسی را به جانْ بِنْواختند
دوستیِّ تو و از تو ناشِکِفت
حَمْدُلْله عاقِبَت دَستَم گرفت
کیمیایی بود صُحبَت‌های تو
کَم مَباد از خانهٔ دلْ پایِ تو
تو یکی شاخی بُدی از نَخْلِ خُلْد
چون گرفتم او مرا تا خُلْد بُرد
سَیْل بود آن که تَنَم را دَر رُبود
بُرد سَیْلَم تا لبِ دریایِ جود
من به بویِ آب رفتم سویِ سَیْل
بَحْر دیدم دَر گرفتم کَیْلْ کَیْل
طاس آوَرْدَش که اکنون آبْ‌گیر
گفت رو شُد آب‌ها پیشَم حَقیر
شَربَتی خوردم زِ اَللهُ اشْتَری
تا به مَحْشَر تشنگی نایَد مرا
آن کِه جوی و چَشمه‌ها را آب داد
چشمه‌یی در اَنْدَرونِ من گُشاد
این جِگَر که بود گرم و آبْ‌خوار
گشت پیشِ هِمَّتِ او آب خوار
کافِ کافی آمد او بَهْرِ عِباد
صِدْقِ وَعده‌ی کهیعص
کافی اَم بِدْهَم تورا من جُمله خیر
بی‌سَبَب بی‌واسطه‌ی یاریِّ غیر
کافی اَم بی‌نان تورا سیری دَهَم
بی‌سپاه و لَشکَرَت میری دَهَم
بی‌بَهارَت نَرگس و نَسرین دَهَم
بی‌کتاب و اوسْتا تَلْقین دَهَم
کافی اَم بی‌دارواَت دَرمان کُنم
گور را و چاه را میدان کُنم
موسی‌یی را دل دَهَم با یک عَصا
تا زَنَد بر عالَمی شمشیرها
دستِ موسی را دَهَم یک نور و تاب
که طَپانْچه می‌زَنَد بر آفتاب
چوب را ماری کُنم من هفت سَر
که نَزایَد ماده مار او را زِ نَر
خون نَیامیزَم در آبِ نیلْ من
خود کُنم خونْ عینِ آبَش را به فَن
شادی‌اَت را غَم کُنم چون آبِ نیل
که نیابی سویِ شادی‌ها سَبیل
باز چون تَجْدیدِ ایمان بَر تَنی
باز از فرعونْ بیزاری کُنی
موسیِ رَحْمَت بِبینی آمده
نیلِ خون بینی ازو آبی شُده
چون سَرِ رِشته نِگَهْ داری دَرون
نیلِ ذوقِ تو نگردد هیچ خون
من گُمان بُردم که ایمان آوَرَم
تا ازین طوفانِ خونْ آبی خَورَم
من چه دانِستَم که تَبدیلی کُند
در نَهادِ من مرا نیلی کُند؟
سویِ چَشمِ خود یکی نیلَم رَوان
بَرقَرارَم پیشِ چَشمِ دیگران
هم‌چُنان که این جهان پیشِ نَبی
غَرقِ تَسْبیح است و پیشِ ما غَبی
پیشِ چَشمَش این جهانْ پرعشق و داد
پیشِ چَشمِ دیگرانْ مُرده وْ جَماد
پَست و بالا پیشِ چَشمَش تیزْرو
از کُلوخ و خِشْتْ او نکته شِنو
با عَوام این جُمله بَسته وْ مُرده‌یی
زین عَجَب‌تَر من ندیدم پَرده‌یی
گورها یکسان به پیشِ چَشمِ ما
روضه و حُفْره به چَشمِ اَوْلیا
عامه گُفتَندی که پیغامبر تُرُش
از چه گشته‌ست و شُده‌ست او ذوقْ‌کُش؟
خاص گُفتَندی که سویِ چَشمَتان
می‌نِمایَد او تُرُش ای اُمَّتان
یک زمانْ درچَشمِ ما آیید تا
خنده‌ها بینید اَنْدَر هَلْ اَتی
از سَرِ اَمْرودْ بُن بِنْمایَد آن
مُنْعَکِس صورت به زیر آ ای جوان
آن درختِ هستی است اَمْرودْبُن
تا بر آن جایی نِمایَد نو کُهُن
تا بر آن جایی بِبینی خارْزار
پُر زِ گَزْدُم‌های خشم و پُر زِ مار
چون فرود آیی بِبینی رایگان
یک جهان پُر گُل‌رُخان و دایِگان
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۱۳۳ - حکایت آن زن پلیدکار کی شوهر را گفت کی آن خیالات از سر امرودبن می‌نماید ترا کی چنینها نماید چشم آدمی را سر آن امرودبن از سر امرودبن فرود آی تا آن خیالها برود و اگر کسی گوید کی آنچ آن مرد می‌دید خیال نبود و جواب این مثالیست نه مثل در مثال همین قدر بس بود کی اگر بر سر امرودبن نرفتی هرگز آنها ندیدی خواه خیال خواه حقیقت
آن زنی می‌خواست تا با مولِ خود
بَر زَنَد در پیشِ شویِ گولِ خود
پَس به شوهر گفت زن کِی نیکْ بَخت
من بَرآیَم میوه چیدن بر درخت
چون بَرآمَد بر درختْ آن زن گِریست
چون زِ بالا سویِ شوهر بِنْگَریست
گفت شوهر را که مَاْبونِ رَد
کیست آن لوطی که بر تو می‌فُتَد؟
تو به زیرِ او چو زن بُغْنوده‌یی
ای فُلان تو خود مُخَنَّث بوده‌یی؟
گفت شوهر نه سَرَت گویی بِگَشت؟
وَرْنه این جا نیست غیرِ من به دشت
زن مُکَرَّر کرد کآن با بَرْطُله
کیست بر پُشتَت فُرو خُفته هَله؟
گفت ای زن هین فرود آ از درخت
که سَرَت گشت و خَرِف گشتی تو سخت
چون فرود آمد بَر آمَد شوهرش
زن کَشید آن مول را اَنْدَر بَرَش
گفت شوهر کیست آن ای روسپی
که به بالایِ تو آمد چون کَپی؟
گفت زن نه نیست این جا غیرِ من
هین سَرَت برگشته شُد هَرْزه مَتَن
او مُکَرَّر کرد بر زن آن سُخُن
گفت زن این هست از اَمْرودْبُن
از سَرِ اَمْرودْبُن من هم‌چُنان
کَژْ همی‌دیدم که تو ای قَلْتَبان
هین فرود آ تا بِبینی هیچ نیست
این همه تَخییل از اَمْروبُنی‌ست
هَزْلْ تعلیم است آن را جِدْ شِنو
تو مَشو بر ظاهِرِ هَزْلَش گِرو
هر جِدی هَزْل است پیشِ هازِلان
هَزْل‌ها جِدَّست پیشِ عاقلان
کاهِلانْ اَمْرودْبُن جویَند لیک
تا بِدان اَمْرودْبُن راهی‌ست نیک
نَقْل کُن زَ امْرودْبُن کَاکْنون بَرو
گشته‌یی تو خیره‌چَشم و خیره‌رو
این مَنیّ و هستیِ اَوَّل بُوَد
که بَرو دیده کَژْ و اَحْوَل بُوَد
چون فرود آیی ازین اَمْرودْبُن
کَژْ نَمانَد فِکْرَت و چَشم و سُخُن
یک درختِ بَخت بینی گشته این
شاخ او بر آسْمانِ هفتمین
چون فرود آیی ازو گردی جُدا
مُبْدَلَش گَردانَد از رَحمَت خدا
زین تَواضُع که فرود آیی خدا
راست بینی بَخشَد آن چَشمِ تو را
راست بینی گَر بُدی آسان و زَب
مُصْطَفی کِی خواستی آن را زِ رَب؟
گفت بِنْما جُزو جُزو از فَوْق و پَست
آن چُنان که پیشِ تو آن جُزو هست
بَعد ازان بَر رو بَران اَمْرودْبُن
که مُبَدَّل گشت و سَبز از اَمرِ کُن
چون درختِ موسَوی شُد این درخت
چون سویِ موسی کَشانیدی تو رَخْت
آتشْ او را سبز و خُرَّم می‌کُند
شاخِ او اِنّی اَنَا اللهْ می‌زَنَد
زیرِ ظِلَّش جُمله حاجاتَت رَوا
این چُنین باشد اِلهی کیمیا
آن مَنّی و هستی اَت باشد حَلال
که دَرو بینی صِفاتِ ذوالْجَلال
شُد درختِ کَژْ مُقَوَّم حَقْ نَما
اَصْلُهُ ثابِتْ وَ فَرْعُهْ فِی‌السَّما
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۱۳۴ - باقی قصهٔ موسی علیه‌السلام
کآمَدَش پیغامْ از وَحْیِ مُهِم
که کَژْی بُگْذار اکنون فَاسْتَقِمْ
این درختِ تَنْ عَصایِ موسی است
کَامْرَش آمد که بِیَندازَش زِ دست
تا بِبینی خیرِ او و شَرِّ او
بَعد ازان بَرگیر او را زَامْرِ هو
پیش از اَفْکَندن نبود او غیرِ چوب
چون به اَمْرَش بَرگرفتی گشت خوب
اَوَّل او بُد بَرگ‌اَفْشان بَرِّه را
گشت مُعْجِز آن گروهِ غِرّه را
گشت حاکِم بر سَرِ فرعونیان
آبَشان خون کرد و کَفْ بر سَر زَنان
از مَزارعْ شان بَرآمَد قَحْط و مرگ
از مَلَخ‌هایی که می‌خوردَند بَرگ
تا بَرآمَد بی‌خود از موسی دُعا
چون نَظَر اُفتادَش اَنْدَر مُنْتَها
کین همه اِعْجاز و کوشیدن چراست
چون نخواهند این جَماعَت گشت راست؟
اَمر آمد کِاتِّباع نوح کُن
تَرکِ پایان‌بینیِ مَشْروح کُن
زان تَغافُل کُن چو داعیِّ رَهی
اَمرِ بَلِّغ هست نَبْوَد آن تَهی
کمترین حِکْمَت کَزین اِلْحاح تو
جِلْوه گردد آن لَجاج و آن عُتو
تا که رَهْ بِنْمودن و اِضْلال حَق
فاش گردد بر همه اَهْلِ و فِرَق
چون که مَقْصودْ از وجود اِظْهار بود
بایَدَش از پَند و اِغْوا آزمود
دیوْ اِلْحاحِ غَوایَت می‌کُند
شیخْ ‌اِلْحاحِ هدایت می‌کُند
چون پَیاپِی گَشت آن اَمْرِ شُجون
نیل می‌آمَد سَراسَر جُمله خون
تا به نَفْسِ خویشْ فرعون آمَدَش
لابِه می‌کَردَش دو تا گشته قَدَش
کآنچه ما کردیم ای سُلطان مَکُن
نیست ما را رویِ ایرادِ سُخُن
پاره پاره گَردَمَت فَرمانْ ‌پَذیر
من به عِزَّت خوگرَم سَختَم مگیر
هین بِجُنبان لبْ به رَحْمَت ای اَمین
تا بِبَندَد این دَهانه‌ی آتشین
گفت یا رَب می‌فَریبَد او مرا
می‌فَریبَد او فَریبَنْده‌ی تو را
بِشْنَوَم؟ یا من دَهَم هم خُدْعه‌اَش؟
تا بِدانَد اَصْل را آن فَرعْ ‌کَش؟
کَاصْلِ هر مَکْریّ و حیله پیشِ ماست
هر چه بر خاک است اَصْلَش از سَماست
گفت حَق آن سگ نَیَرزَد هم به آن
پیشِ سَگْ اَنْداز از دورْ استخوان
هین بِجُنبان آن عَصا تا خاک‌ها
وا دَهَد هرچه مَلَخ کَردَش فَنا
وان مَلَخ‌ها در زمان گردد سیاه
تا بِبینَد خَلْق تَبدیلِ اِله
که سَبَب‌ها نیست حاجَت مَر مرا
آن سَبَب بَهْرِ حِجاب است و غِطا
تا طبیعی خویش بر دارو زَنَد
تا مُنَجِّم رو با اِسْتاره کُند
تا مُنافِق از حَریصی بامْداد
سویِ بازار آید از بیمِ کَساد
بَندگی ناکرده و ناشُسْته روی
لُقمهٔ دوزخ بِگَشته لُقمه‌جوی
آکِل و مَاکول آمد جانِ عام
هَمچو آن بَرّه‌ی چَرَنده از حُطام
می‌چَرَد آن بَرِّه و قَصّابْ شاد
کو برایِ ما چَرَد بَرگِ مُراد
کارِ دوزخ می‌کُنی در خوردنی
بَهْرِ او خود را تو فَربه می‌کُنی
کارِ خود کُن روزیِ حِکْمَت بِچَر
تا شود فَربه دلِ با کَرّ و فَر
خوردنِ تَنْ مانِعِ این خوردن است
جانْ چو بازرگان و تَنْ چون رَهْ‌زن است
شمع تاجِر آن گه است اَفْروخته
که بُوَد رَهْ‌زن چو هیزُم سوخته
که تو آن هوشیّ و باقی هوشْ‌پوش
خویشتن را گُم مَکُن یاوه مَکوش
دان که هر شَهْوت چو خَمْراست و چو بَنْگ
پَردهٔ هوش است وعاقل زوست دَنگ
خَمْر تنها نیست سَرمستیِّ هوش
هر چه شَهْوانی‌ست بَندَد چَشم و گوش
آن بلیس از خَمْر خوردن دور بود
مَست بود او از تَکَبُّر وز جُحود
مَست آن باشد که آن بینَد که نیست
زَر نِمایَد آنچه مِسّ و آهَنی‌ست
این سُخَن پایان ندارد موسیا
لَبْ بِجُنبان تا بُرون روژَد گیا
هم‌چُنان کرد و هم اَنْدَر دَمْ زمین
سَبز گشت از سُنبل و حَبِّ ثَمین
اَنْدَر اُفتادَند در لوت آن نَفَر
قَحْط دیده مُرده از جوعُ الْبَقَر
چند روزی سیر خوردند از عَطا
آن دَمیّ و آدمیّ و چارپا
چون شِکَم پُر گشت و بر نِعْمَت زَدَند
وان ضَرورَت رفت پَس طاغی شُدند
نَفْسْ فرعونی‌ست هان سیرَش مَکُن
تا نَیارَد یاد از آن کُفرِ کُهُن
بی‌تَفِ آتش نگردد نَفْسْ خوب
تا نَشُد آهن چو اَخْگَر هین مَکوب
بی‌مَجاعَت نیست تَنْ جُنْبِش‌کُنان
آهن سَردی‌ست می‌کوبی بِدان
گر بِگِریَد وَرْ بِنالَد زارْ زار
او نخواهد شُد مُسلمان هوش دار
او چو فِرعون است در قَحْطْ آن چُنان
پیشِ موسی سَر نَهَد لابِه‌کُنان
چون که مُسْتَغْنی شُد او طاغی شود
خَر چو بار انداخت اِسْکیزه زَنَد
پَس فراموشَش شود چون رَفت پیش
کارِ او زان آه و زاری‌های خویش
سال‌ها مَردی که در شهری بُوَد
یک زمان که چَشم در خوابی رَوَد
شهر دیگر بینَد او پُر نیک و بَد
هیچ در یادش نَیایَد شهرِ خَود
که من آن جا بوده‌ام این شهرِ نو
نیست آنِ من دَرین جایَم گِرو
بَلْ چُنان دانَد که خود پیوسته او
هم دَرین شَهرَش بُده‌ست اِبْداع و خو
چه عَجَب گَرْ روحْ مَوْطِن‌های خویش
که بُده سْتَش مَسْکَن و میلادْ پیش
می‌نَیارَد یادْ کین دنیا چو خواب
می‌فُرو پوشَد چو اَخْتر را سَحاب
خاصه چندین شهرها را کوفته
گَرْدها از دَرکِ او ناروفْته
اِجْتِهادِ گرمْ ناکرده که تا
دل شود صاف و بِبینَد ماجَرا
سَر بُرون آرَد دِلَش از بُخشِ راز
اَوَّل و آخِر ببینَد چَشمْ باز
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۱۳۵ - اطوار و منازل خلقت آدمی از ابتدا
آمده اَوَّل به اِقْلیم جَماد
وَزْ جَمادی در نَباتی اوفْتاد
سال‌ها اَنْدَر نَباتی عُمْر کرد
وَزْ جمادی یاد ناوَرْد از نَبَرد
وَزْ نَباتی چون به حیوانی فُتاد
نامَدَش حالِ نَباتی هیچ یاد
جُز همین مَیْلی که دارد سویِ آن
خاصه در وَقتِ بهار و ضَیْمَران
هَمچو مَیْلِ کودکانْ با مادران
سَرِّ مَیْلِ خود نَدانَد در لِبان
هَمچو مَیْلِ مُفْرِطِ هر نو مُرید
سویِ آن پیرِ جوانْ بَختِ مَجید
جُزوِ عقلِ این از آن عقلِ کُل است
جُنْبِشِ این سایه زان شاخِ گُل است
سایه‌اَش فانی شود آخِر دَرو
پَس بِداند سِرِّ مَیْل و جست و جو
سایهٔ شاخِ دِگَر ای نیکْ بَخت
کِی بِجُنْبَد گَر نَجُنْبَد این درخت؟
باز از حیوان سویِ اِنْسانی‌اَش
می‌کَشید آن خالِقی که دانی‌اَش
هم‌چُنین اِقْلیم تا اِقْلیم رَفت
تا شُد اکنون عاقل و دانا و زَفْت
عقل‌های اَوَّلینَش یاد نیست
هم ازین عَقلَش تَحَوُّل کردنی‌ست
تا رَهَد زین عقلِ پُر حِرْص و طَلَب
صد هزاران عقل بینَد بوالْعَجَب
گَر چو خُفته گشت و شُد ناسی زِ پیش
کِی گُذارَنْدَش در آن نِسیانِ خویش؟
باز از آن خوابَش به بیداری کَشَند
که کُند بر حالَتِ خود ریشْ‌خَند
که چه غَم بود آن که می‌خوردم به خواب
چون فراموشَم شُد اَحْوالِ صَواب؟
چون ندانستم که آن غَم و اِعْتِلال
فَعْلِ خواب است و فَریب است و خیال؟
هم‌چُنان دنیا که حُلْمِ نایِم است
خُفته پِنْدارَد که این خود دایم است
تا بَر آید ناگهان صُبْحِ اَجَل
وا رَهَد از ظُلْمَتِ ظّن و دَغَل
خَنده‌اَش گیرد ازان غَم‌های خویش
چون بِبینَد مُسْتَقَرّ و جایِ خویش
هرچه تو در خواب بینی نیک و بَد
روزِ مَحْشَر یک به یک پیدا شود
آنچه کردی اَنْدَرین خوابِ جهان
گَردَدَت هنگامِ بیداری عِیان
تا نَپِنْداری که این بَد کردنی‌ست
اَنْدَرین خواب و ترا تَعبیر نیست
بلکه این خنده بُوَد گریه وْ زَفیر
روزِ تَعبیر ای سِتَمگَر بر اسیر
گریه و دَرد و غَم و زاریِّ خود
شادمانی دان به بیداریِّ خود
ای دَریده پوستینِ یوسُفان
گُرْگْ بَر خیزی ازین خوابِ گران
گشته گُرگان یک به یک خوهایِ تو
می‌دَرانَند از غَضَبْ اَعْضایِ تو
خون نَخُسبَد بَعدِ مَرگَت در قِصاص
تو مگو که مُردم و یابَم خَلاص
این قِصاصِ نَقْدْ حیلَت‌سازی است
پیش زَخْمِ آن قِصاصْ این بازی است
زین لَعِب خوانده‌ست دنیا را خدا
کین جَزا لَعْب است پیشِ آن جَزا
این جَزا تَسْکینِ جنگ و فِتْنه‌یی‌ست
آن چو اِخْصا است و این چون خَتْنه‌یی‌ست
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۱۳۶ - بیان آنک خلق دوزخ گرسنگانند و نالانند به حق کی روزیهای ما را فربه گردان و زود زاد به ما رسان کی ما را صبر نماند
این سُخَن پایان ندارد موسیا
هین رَها کُن آن خَران را در گیا
تا همه زان خوشْ عَلَف فَربه شوند
هین که گُرگانَند ما را خَشمْ‌مَند
نالهٔ گُرگانِ خود را موقِنیم
این خَران را طُعْمهٔ ایشان کُنیم
این خَران را کیمیایِ خوشْ دَمی
از لبِ تو خواست کردن آدمی
تو بَسی کردی به دَعوتْ لُطف و جود
آن خَران را طالِع و روزی نَبود
پَس فُرو پوشان لِحافِ نِعْمَتی
تا بَرَدْشان زود خوابِ غَفْلَتی
تا چو بِجْهَنْد از چُنین خواب این رَده
شمعْ مُرده باشد و ساقی شُده
داشت طُغیانْشان تو را در حیرتی
پَس بِنوشَند از جَزا هم حَسْرتی
تا که عدلِ ما قَدَم بیرون نَهَد
در جَزا هر زشت را دَرخور دَهَد
که آن شَهی که می‌نَدیدَنْدیش فاش
بود با ایشانْ نَهان اَنْدَر مَعاش
چون خِرَد با تست مُشْرِف بر تَنَت
گَر چه زو قاصِر بُوَد این دیدَنَت
نیست قاصِر دیدنِ او ای فُلان
از سُکون و جُنْبِشَت در امْتِحان
چه عَجَب گَر خالِقِ آن عقل نیز
با تو باشد چون نه‌یی تو مُسْتَجیز
از خِرَد غافِل شود بر بَد تَنَد
بَعدِ آن عَقلَش مَلامَت می‌کُند
تو شُدی غافِل زِ عَقلَت عقل نی
کَزْ حُضورَسْتَش مَلامَت کردنی
گَر نبودی حاضر و غافِل بُدی
در مَلامَت کِی تورا سیلی زدی؟
وَرْ ازو غافِل نبودی نَفْسِ تو
کِی چُنان کردی جُنون و تَفْسِ تو؟
پَس تو و عَقلَت چو اُصْطُرلاب بود
زین بِدانی قُربِ خورشیدِ وجود
قُربِ بی‌چونْ است عَقلَت را به تو
نیست چَپّ و راست و پَس یا پیش رو
قُربِ بی‌چونْ چون نباشد شاه را
که نَیابَد بَحثِ عقلْ آن راه را؟
نیست آن جُنْبِش که در اِصْبَع تو راست
پیشِ اِصْبَع یا پَسَش یا چپّ و راست
وقت خواب و مرگ از وی می‌رود
وَقتِ بیداری قَرینَش می‌شود
از چه رَهْ می‌آید اَنْدَر اِصْبَعَت؟
کِه اصْبَعَت بی‌او ندارد مَنْفَعَت
نورِ چَشم و مَردمُک در دیده‌اَت
از چه رَهْ آمد به غیرِ شش جِهَت؟
عالَمِ خَلْق است با سوی و جِهات
بی‌جِهَت دان عالَمِ اَمْر و صِفات
بی‌جِهَت دان عالَمِ اَمْر ای صَنَم
بی‌جِهَت‌تَر باشد آمِرْ لاجَرَم
بی‌جِهَت بُد عقل و عَلّامُ الْبَیان
عَقل‌تَر از عقل و جان‌تَر هم زِ جان
بی‌تَعَلُّق نیست مَخْلوقی بِدو
آن تَعَلُّق هست بی‌چون ای عَمو
زان که فَصْل و وَصْل نَبْوَد در رَوان
غیرِ فَصْل و وَصلْ نَنْدیشَد گُمان
غیرِ فَصْل و وَصْل پِی بَر از دَلیل
لیکْ پِی بُردن بِنَنْشانَد غَلیل
پِی پَیاپِی می‌بَر اَرْ دوری زِ اَصْل
تا رَگِ مَردیْت آرَد سویِ وَصْل
این تَعَلّق را خِرَد چون رَهْ بَرَد؟
بَستهٔ فَصْل است و وَصْل است این خِرَد
زین وَصیَّت کرد ما را مُصْطَفی
بَحْث کَم جویید در ذاتِ خدا
آن کِه در ذاتَش تَفکُّر کردنی‌ست
در حقیقت آن نَظَرْ در ذات نیست
هست آن پِنْدار او زیرا به راه
صد هزاران پَرده آمد تا اِله
هر یکی در پَردۀ موصولِ خوست
وَهْم او آن است کان خود عینِ هوست
پَس پَیَمبَر دَفْع کرد این وَهْم از او
تا نباشد در غَلَط سوداپَز او
وان کِه اَنْدَر وَهْمِ او تَرکِ اَدَب
بی‌اَدَب را سَرنِگونی داد رَب
سَرنِگونی آن بُوَد کو سویِ زیر
می‌رَوَد پِنْدارد او کو هست چیر
زان که حَدِّ مَست باشد این چُنین
کو نَدانَد آسْمان را از زمین
در عَجَب هایَش به فکر اَنْدَر رَوید
از عظیمی وَزْ مَهابَت گُم شوید
چون زِ صُنْعَش ریش و سَبْلَت گم کُند
حَدِّ خود داند زِ صانِع تَنْ زَنَد
جُز که لا اُحْصی نگوید او زِ جان
کَزْ شُمار و حَد بُرون است آن بَیان
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۱۳۷ - رفتن ذوالقرنین به کوه قاف و درخواست کردن کی ای کوه قاف از عظمت صفت حق ما را بگو و گفتن کوه قاف کی صفت عظمت او در گفت نیاید کی پیش آنها ادراکها فدا شود و لابه کردن ذوالقرنین کی از صنایعش کی در خاطر داری و بر تو گفتن آن آسان‌تر بود بگوی
رَفت ذوالْقَرنَیْن سویِ کوهِ قاف
دید او را کَزْ زُمّرد بود صاف
گِردِ عالَم حَلْقه گشته او مُحیط
مانْد حیران اَنْدَر آن خَلْقِ بَسیط
گفت تو کوهی دِگَرها چیستَند؟
که به پیشِ عُظْمِ تو بازی سْتَند
گفت رَگ‌های من‌اَند آن کوه‌ها
مِثْلِ من نَبْوَند در حُسن و بَها
من به هر شَهری رَگی دارم نَهان
بر عُروقَم بَسته اَطْرافِ جهان
حَق چو خواهد زَلْزَله‌ی شهری مرا
گوید او من بَر جَهانَم عِرْق را
پَس بِجُنبانَم من آن رَگ را به قَهْر
که بِدان رَگ مُتَّصِل گشته‌ست شهر
چون بگوید بَس شود ساکِنْ رَگَم
ساکِنَم وَزْ روی فِعْل اَنْدَر تَگَم
هَمچو مَرهَم ساکِن و بَسْ کارکُن
چون خِرَد ساکِن وَزو جُنْبان سُخُن
نَزدِ آن کَس که نَدانَد عَقلَش این
زَلْزَله هست از بُخاراتِ زمین