تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : دفتر دوم
بخش ۸۰ - قصهٔ آن شخص کی اشتر ضالهٔ خود می‌جست و می‌پرسید
اُشتُری گُم کردی و جُستیش چُست
چون بیابی، چون ندانی کآنِ توست؟
ضاله چِه بْوَد؟ ناقهٔ گُم کرده‌یی
از کَفَت بُگْریخته در پَرده‌یی
آمده در بار کردن کاروان
اُشتُرِ تو زان میان گشته نَهان
می‌دَوی این سو و آن سو خُشک‌لَب
کاروان شُد دور و نزدیک است شب
رَخْت مانده در زمین در راهِ خَوْف
تو پِیِ اُشتُر دَوان گشته به طَوْف
کِی مسلمانان کِه دیده‌ست اُشتُری
جَسته بیرون بامْداد از آخُری؟
هر کِه بَرگوید نِشان از اُشتُرم
مُژدگانی می‌دَهَم چندین دِرَم
باز می‌جویی نِشان از هر کسی
ریش خَندَت می‌کُند زین هر خَسی
کُاشْتُری دیدیم می‌رفت این طَرَف
اُشتُری سُرخی به سویِ آن عَلَف
آن یکی گوید بُریده گوش بود
وان دِگَر گوید جُلَش مَنْقوش بود
آن یکی گوید شُتُر یک چَشم بود
وان دِگَر گوید زِ گَر بی‌پَشْم بود
از برایِ مُژدگانی صد نِشان
از گِزافه هر خَسی کرده بَیان
مولوی : دفتر دوم
بخش ۸۱ - متردد شدن در میان مذهبهای مخالف و بیرون‌شو و مخلص یافتن
هم‌چُنان که هر کسی در مَعرِفَت
می‌کُند موصوفِ غَیبی را صِفَت
فلسفی از نوعِ دیگر کرده شرح
باحِثی مَر گفتِ او را کرده جَرْح
وان دِگَر در هر دو طَعْنه می‌زَنَد
وان دِگَر از زَرْق جانی می‌کَند
هر یک از رَهْ این نِشان‌ها زان دَهَند
تا گُمان آید که ایشان زان دِهْ‌َاند
این حقیقت دان، نه حَق‌اَند این همه
نه، به کُلّی گُم رَهانَند این رَمه
زان که بی حَقْ باطِلی نایَد پَدید
قَلْب را اَبْله به بویِ زَر خرید
گَر نبودی در جهانْ نَقْدی رَوان
قَلْب‌ها را خَرج کردن کِی توان؟
تا نباشد راست، کِی باشد دروغ؟
آن دروغ از راست می‌گیرد فُروغ
بر امیدِ راست، کَژْ را می‌خَرَند
زَهْر در قَنْدی رَوَد، آن گَه خورَند
گَر نباشد گندمِ مَحْبوب‌نوش
چه بَرَد گندم‌نِمایِ جو فُروش؟
پس مگو کین جُمله دَم‌ها باطِل‌اَند
باطِلان بر بویِ حَقْ دامِ دل‌اَند
پس مگو جُمله خیال است و ضَلال
بی‌حقیقت نیست در عالَمْ خیال
حَقْ شبِ قَدْر است در شب‌ها نَهان
تا کُند جانْ هر شبی را اِمْتِحان
نه همه شب‌ها بُوَد قَدْر ای جوان
نه همه شب‌ها بُود خالی ازان
در میانِ دَلْق‌پوشانْ یک فَقیر
اِمْتِحان کُن، وان که حَق است آن بگیر
مؤمنِ کَیِّس مُمَیِّز کو که تا
باز دانَد حیزکان را از فَتیٰ؟
گَرنه مَعْیوبات باشد در جهان
تاجِران باشند جُمله اَبْلَهان
پس بُوَد کالا شِناسی سَخْت سَهْل
چون که عَیْبی نیست، چه نااَهْل و اَهْل
وَرْ همه عَیْب است، دانش سود نیست
چون همه چوب است، این‌جا عود نیست
آن کِه گوید جُمله حَق‌اَند، اَحْمقی‌ست
وان کِه گوید جُمله باطِل، او شَقی‌ست
تاجرانِ اَنْبیا کردند سود
تاجرانِ رنگ و بو، کور و کَبود
می‌نِمایَد مارْ اَنْدَر چَشمْ مال
هر دو چَشمِ خویش را نیکو بِمال
مَنْگَر اَنْدَر غِبْطهٔ این بَیْع و سود
بِنْگَر اَنْدَر خُسْرِ فرعون و ثَمود
اَنْدَرین گَردون مُکَرَّر کُن نَظَر
زان که حَق فَرمود ثُمَّ ارْجِعْ بَصَر
مولوی : دفتر دوم
بخش ۸۲ - امتحان هر چیزی تا ظاهر شود خیر و شری کی در ویست
یک نَظَر قانع مَشو زین سَقْفِ نور
بارها بِنْگَر، بِبین هَلْ مِن فُطور
چون که گُفتَت کَنْدَرین سَقْفِ نِکو
بارها بِنْگَر چو مَردِ عیب‌جو
پس زمینِ تیره را دانی که چند
دیدن و تمییز باید در پَسَند؟
تا بِپالاییم صافان را زِ دُرد
چند باید عقلِ ما را رنج بُرد؟
اِمْتِحان‌هایِ زمستان و خَزان
تابِ تابستان، بهارِ هَمچو جان
بادها و ابرها و بَرق‌ها
تا پَدید آرَد عَوارضْ فَرق‌ها
تا بُرون آرَد زمینِ خاکْ‌رنگ
هرچه اَنْدَر جَیْب دارد لَعْل و سنگ
هرچه دُزدیده‌ست این خاکِ دُژَم
از خَزانه‌یْ حَقّ و دریایِ کَرَم
شِحْنهٔ تَقدیر گوید راست گو
آنچه بُردی شَرح وادِه، مو به مو
دُزد، یعنی خاک، گوید هیچْ هیچ
شِحْنه او را دَرکَشَد در پیچْ پیچ
شِحْنه گاهَش لُطْف گوید چون شِکَر
گَهْ بَرآویزَد، کُند هر چه بَتَر
تا میانِ قَهْر و لُطْفْ آن خُفْیه‌ها
ظاهر آید زآتشِ خَوْف و رَجا
آن بهاران، لُطْفِ شِحْنه‌یْ کِبْریاست
وان خَزان، تَهدید و تَخْویفِ خداست
وان زمستان چارْمیخِ مَعنوی
تا تو ای دُزدِ خَفی، ظاهر شَوی
پس مُجاهِد را زمانی بَسْطِ دل
یک زمانی قَبْض و دَرد و غِشّ و غِل
زان که این آب و گِلی کَابْدانِ ماست
مُنْکِر و دُزدِ ضیایِ جان‌هاست
حَق تَعالیٰ گرم و سرد و رنج و دَرد
بر تَنِ ما می‌نَهَد ای شیرمَرد
خَوْف و جَوْع و نَقْصِ اَمْوال و بَدَن
جُمله بَهرِ نَقْدِ جانْ ظاهر شُدن
این وَعید و وَعده‌ها اَنگیخته‌ست
بَهرِ این نیک و بَدی کآمیخته‌ست
چون که حَقّ و باطلی آمیختند
نَقْد و قَلْب اَنْدَر حُرُمدان ریختند
پس مِحَک می‌بایَدَش بُگْزیده‌یی
در حَقایقْ اِمْتِحان‌ها دیده‌یی
تا شود فاروقِ این تَزویرها
تا بُوَد دَستورِ این تَدبیرها
شیر دِهْ ای مادرِ موسیٰ وِرا
وَنْدَر آب اَفْکَن، مَیَندیش از بَلا
هر کِه در روزِ اَلَست آن شیر خَورْد
هَمچو موسیٰ شیر را تَمییز کرد
گَر تو بر تمییزِ طِفْلَت مولَعی
این زمان یا اُمَّ موسیٰ اَرْضِعی
تا بِبینَد طَعْمِ شیرِ مادرش
تا فُرو نایَد به دایه‌یْ بَد سَرَش
مولوی : دفتر دوم
بخش ۸۳ - شرح فایدهٔ حکایت آن شخص شتر جوینده
اُشتُری گُم کرده‌یی ای مُعْتَمَد
هر کسی زُاشْتُر نِشانَت می‌دَهَد
تو نمی‌دانی که آن اُشتُر کجاست
لیک دانی کین نِشانی‌ها خَطاست
وان کِه اُشتُر گُم نکرد او از مِری
هَمچو آن گُم کرده جویَد اُشتُری
که بلی، من هم شُتُر گُم کرده‌ام
هر کِه یابَد، اُجرَتَش آورده‌ام
تا در اُشتُر با تو اَنْبازی کُند
بَهرِ طَمْعِ اُشتُر این بازی کُند
او نِشانِ کَژْ بِنَشْناسَد زِ راست
لیک گُفتَت آن مُقَلِّد را عَصاست
هرچه را گویی خَطا بود آن نِشان
او به تَقلیدِ تو می‌گوید همان
چون نِشانِ راست گویند و شَبیه
پس یَقین گردد تو را لا رَیْبَ فیه
آن شِفایِ جانِ رَنْجورت شود
رنگِ روی و صِحَّت و زورَت شود
چَشمِ تو روشن شود، پایَت دَوان
جسمِ تو جان گردد و جانَت رَوان
پس بگویی راست گفتی ای اَمین
این نِشانی‌ها بَلاغ آمد مُبین
فیهِ آیاتٌ ثِقاتٌ بَیِّنات
این بَراتی باشد و قَدْرِ نَجات
این نِشانْ چون داد، گویی پیش رو
وَقتِ آهنگ است، پیش‌آهنگ شو
پیرویِّ تو کُنم ای راست‌گو
بوی بُردی زُاشْتُرم، بِنْما که کو؟
پیشِ آن‌کَس که نه صاحِب اُشتُری‌ست
کو دَرین جُستِ شُتر بَهرِ مِری‌ست
زین نِشانِ راست نَفْزودَش یَقین
جُز زِ عَکسِ ناقه جویِ راستین
بوی بُرد از جِدّ و گرمی‌هایِ او
که گِزافه نیست این هَیْهایِ او
اَنْدَرین اُشتُر نبودش حَق، ولی
اُشتُری گُم کرده است او هم، بلی
طَمْعِ ناقه‌یْ غیرْ روپوشَش شُده
آنچ ازو گُم شُد، فراموشش شُده
هر کجا او می‌دَوَد، این می‌دَوَد
از طَمَعْ هم‌دَردِ صاحِب می‌شود
کاذِبی با صادقی چون شُد رَوان
آن دروغش راستی شُد ناگهان
اَنْدَر آن صَحرا که آن اُشتُر شِتافت
اُشتُرِ خود نیز آن دیگر بِیافت
چون بِدیدَش، یاد آوَرْد آنِ خویش
بی‌طَمَع شُد زُاشْتُرِ آن یار و خویش
آن مُقَلِّد شُد مُحَقِّق چون بِدید
اُشتُرِ خود را که آن‌جا می‌چَرید
او طَلَب‌کارِ شُتُر آن لحظه گشت
می‌نَجُستَش تا ندید او را به دشت
بَعد ازان تنهارَوی آغاز کرد
چَشمْ سویِ ناقهٔ خود باز کرد
گفت آن صادق مرا بُگْذاشتی
تا به اکنونْ پاسِ من می‌داشتی
گفت تا اکنون فُسوسی بوده‌ام
وَزْ طَمَع در چاپلوسی بوده‌ام
این زمان هم‌دَردِ تو گشتم که من
در طَلَب از تو جُدا گشتم به تَن
از تو می‌دُزدیدَمی وَصْفِ شُتُر
جانِ من دید آنِ خود، شُد چَشمْ‌پُر
تا نیابیدم، نبودم طالِبَش
مِسْ کنون مغلوب شُد، زَر غالِبَش
سَیِّئاتَم شُد همه طاعات، شُکر
هَزْل شُد فانیّ و جِدّ اِثْبات، شُکر
سَیِّئاتَم چون وَسیلَت شُد به حَق
پس مَزَن بر سَیِّئاتَم هیچ دَق
مَر تو را صِدْقِ تو طالِب کرده بود
مَر مرا جِدّ و طَلَب صِدْقی گُشود
صِدْقِ تو آوَرْد در جُستن تو را
جُستَنَم آوَرْد در صِدْقی مرا
تُخمِ دولت در زمین می‌کاشتم
سُخْره و بیگار می‌پِنْداشتم
آن نَبُد بیگار، کَسْبی بود چُست
هر یکی دانه که کِشْتَم، صد بِرُست
دُزدْ سویِ خانه‌یی شُد زیرْ دست
چون دَرآمَد، دید کان خانه‌یْ خود است
گرم باش ای سَر تا گرمی رَسَد
با دُرُشتی ساز تا نَرمی رَسَد
آن دو اُشتُر نیست، آن یک اُشتُر است
تَنگ آمد لَفْظ، مَعنی بَسْ پُر است
لَفْظ در مَعنی همیشه نارَسان
زان پَیَمبَر گفت قَد کَلَّ لِسان
نُطقْ اُسْطُرلاب باشد در حساب
چه قَدَر داند زِ چَرخ و آفتاب؟
خاصه چَرخی کین فَلَک زو پَرّه‌یی‌ست
آفتاب از آفتابش ذَرّه‌یی‌ست
مولوی : دفتر دوم
بخش ۸۴ - بیان آنک در هر نفسی فتنهٔ مسجد ضرار هست
چون پَدید آمد که آن مَسجد نبود
خانهٔ حیلَت بُد و دامِ جُهود
پس نَبی فرمود کآن را بَرکَنَند
مَطْرحه‌یْ خاشاک و خاکستر کُنند
صاحبِ مَسجد چو مَسجد قَلْب بود
دانه‌ها بر دام ریزی، نیست جود
گوشت کَنْدَر شَستِ تو ماهی‌رُباست
آن چُنان لُقمه نه بَخشِش، نه سَخاست
مَسجدِ اَهْلِ قُبا کان بُد جَماد
آنچه کُفوِ او نَبُد، راهش نداد
در جَمادات این چُنین حیفی نرفت
زد در آن ناکُفْو امیرِ داد نَفْت
پس حَقایق را که اَصْلِ اَصْل‌هاست
دان که آن جا فَرق‌ها و فَصل‌هاست
نه حَیاتَش چون حیاتِ او بُوَد
نه مَماتَش چون مَماتِ او بُوَد
گورِ او هرگز چو گورِ او مَدان
خود چه گویم حالِ فَرقِ آن جهان
بر مِحَک زن کارِ خود ای مَردِ کار
تا نَسازی مَسجدِ اَهْلِ ضِرار
بَس در آن مَسجدکُنان تَسْخَر زدی
چون نَظَر کردی، تو خود زیشان بُدی
مولوی : دفتر دوم
بخش ۸۵ - حکایت هندو کی با یار خود جنگ می‌کرد بر کاری و خبر نداشت کی او هم بدان مبتلاست
چارْ هِنْدو در یکی مَسجد شُدند
بَهرِ طاعَتْ راکِع و ساجِد شُدند
هر یکی بر نیّتی تَکْبیر کرد
در نماز آمد به مِسْکینیّ و دَرد
مُوذِن آمد، زان یکی لَفْظی بِجَست
کِی مُؤذّن بانگ کردی؟ وَقت هست؟
گفت آن هِنْدویِ دیگر از نیاز
هی سُخَن گفتیّ و باطِل شُد نماز
آن سِیُم گفت آن دُوم را ای عَمو
چه زنی طَعْنه بَر او خود را بگو؟
آن چهارم گفت حَمْدِ اللهْ که من
در نَیُفتادم به چَهْ چون آن سه تَن
پس نمازِ هر چهاران شُد تَباه
عَیْب‌گویان بیش‌تَر گُم کرده راه
ای خُنُک جانی که عَیْبِ خویش دید
هر کِه عیبی گفت، آن بر خود خَرید
زان که نیمِ او زِ عیبِسْتان بُده‌ست
وان دِگَر نیمَش زِ غَیبِسْتان بُده‌ست
چون که بر سَر مَر تو را دَه ریش هست
مَرهَمَت بر خویش باید کار بَست
عیب کردن خویش را دارویِ اوست
چون شِکَسته گشت جایِ اِرْحَموست
گَر همان عَیبَت نبود، ایمِن مَباش
بوک آن عَیْب از تو گردد نیز فاش
لا تَخافوا از خدا نَشْنیده‌یی
پس چه خود را ایمِن و خوش دیده‌یی؟
سال‌ها اِبْلیسْ نیکونام زیست
گشت رُسوا، بین که او را نامْ چیست
در جهانْ مَعْروف بُد عَلْیایِ او
گشت مَعْروفی به عکس، ای وایِ او
تا نه‌یی ایمِن، تو مَعْروفی مَجو
رو بِشو از خَوْف، پس بِنْمایْ رو
تا نَرویَد ریشِ تو ای خوبِ من
بر دِگَر ساده‌زَنَخ طَعْنه مَزَن
این نِگَر که مُبْتَلا شُد جانِ او
در چَهی افتاد تا شُد پَندِ تو
تو نَیُفتادی که باشی پَندِ او
زَهرْ او نوشید، تو خور قَنْدِ او
مولوی : دفتر دوم
بخش ۸۶ - قصد کردن غزان بکشتن یک مردی تا آن دگر بترسد
آن غُزانِ تُرکِ خون‌ریز آمدند
بَهرِ یَغْما بر دِهی ناگَه زَدند
دو کَس از اَعْیانِ آن دِهْ یافتند
در هَلاکِ آن یکی بِشْتافتند
دستْ بَسْتَندَش که قُربانَش کُنند
گفت ای شاهان و اَرکانِ بُلند
در چَهِ مَرگَم چرا می‌اَفْکَنید؟
از چه آخِر تشنهٔ خونِ مَنید؟
چیست حِکْمَت؟ چه غَرَض در کُشتَنَم؟
چون چُنین دَرویشَم و عُریان‌تَنَم؟
گفت تا هَیْبَت بَرین یارت زَنَد
تا بِتَرسَد او و زَر پیدا کُند
گفت آخِر او زِ من مِسْکین‌تَر است
گفت قاصِد کرده است، او را زَر است
گفت چون وَهْم است ما هر دو یکیم
در مَقامِ اِحْتِمال و در شَکیم
خود وِرا بُکْشید اَوَّل ای شَهان
تا بِتَرسَم من، دَهَم زَر را نِشان
پس کَرَم‌هایِ الهی بین که ما
آمدیم آخِر زمان در اِنْتِها
آخِرینِ قَرن‌ها پیش از قُرون
در حَدیث است آخِرونَ السّابِقون
تا هَلاکِ قَوْمِ نوح و قَوْمِ هود
عارِضِ رَحمَت به جانِ ما نِمود
کُشت ایشان را، که ما تَرسیم ازو
وَرْ خود این بَرعکس کردی، وایِ تو
مولوی : دفتر دوم
بخش ۸۷ - بیان حال خودپرستان و ناشکران در نعمت وجود انبیا و اولیا علیهم السلام
هر کِه زایشان گفت از عَیْب و گناه
وَزْ دلِ چون سنگ، وَزْ جانِ سیاه
وَزْ سَبُک‌داریِّ فَرمان‌هایِ او
وَزْ فَراقَت از غَمِ فردایِ او
وَزْ هَوَس، وَزْ عشقِ این دنیایِ دون
چون زنانْ مَر نَفَس را بودن زَبون
وان فَرار از نکته‌هایِ ناصِحان
وان رَمیدن از لِقایِ صالِحان
با دل و با اَهْلِ دلْ بیگانگی
با شَهانْ تَزویر و روبَهْ‌شانگی
سیر چَشمان را گدا پِنْداشتن
از حَسَدْشان خُفْیه دشمن داشتن
گَر پَذیرد چیز، تو گویی گداست
وَرْنه، گویی زَرْق و مَکْر است و دَغاست
گَر دَرآمیزَد، تو گویی طامِع است
وَرْنه، گویی در تکَبُّر مولَع است
یا مُنافق‌وار عُذْر آری که من
مانده‌ام در نَفْقهٔ فرزند و زَن
نه مرا پَروایِ سَر خاریدن است
نه مرا پَروایِ دینْ وَرْزیدن است
ای فُلان ما را به هِمَّت یاد دار
تا شَویم از اَوْلیا پایانِ کار
این سُخَن نی هم زِ دَرد و سوز گفت
خوابْناکی هَرْزه گفت و باز خُفت
هیچ چاره نیست از قوتِ عِیال
از بُنِ دندان کُنم کَسْبِ حَلال
چه حَلال ای گشته از اَهْلِ ضَلال؟
غَیرِ خونِ تو نمی‌بینم حَلال
از خدا چاره‌سْتَش و از قوتْ نی
چاره‌ش است از دین و از طاغوت نی
ای کِه صَبرت نیست از دنیایِ دون
صَبر چون داری زِ نِعْمَ الْماهِدون؟
ای کِه صَبرت نیست از ناز و نَعیم
صَبر چون داری از اَللهِ کَریم؟
ای کِه صَبرت نیست از پاک و پَلید
صَبر چون داری ازان کین آفرید؟
کو خلیلی کو بُرون آمد زِ غار
گفت هٰذا رَبِّ، هان کو کِردگار؟
من نخواهم در دو عالَم بِنْگَریست
تا نبینم این دو مَجْلِس آنِ کیست
بی‌تَماشایِ صِفَت‌هایِ خدا
گَر خورَم نان، در گِلو مانَد مرا
چون گُوارَد لُقْمه بی‌دیدارِ او؟
بی‌تَماشایِ گُل و گُلْزارِ او؟
جُز بر اومیدِ خدا زین آب و خَور
کی خورَد یک لحظه غیرِ گاو و خَر؟
آن کِه کَآلْاَنْعامْ بُد بَل هُم اَضَلّ
گَرچه پُر مَکْر است آن گَنده‌بَغَل
مَکْرِ او سَرزیر و او سَرزیر شُد
روزگارک بُرد و روزَش دیر شُد
فِکْرگاهَش کُند شُد، عقلَش خَرِف
عُمر شُد، چیزی ندارد چون اَلِف
آنچه می‌گوید دَرین اندیشه‌ام
آن هم از دَستانِ آن نَفْس است هم
وآنچه می‌گوید غَفور است و رَحیم
نیست آن جُز حیلهٔ نَفْسِ لَئیم
ای زِ غَم مُرده که دست از نان تَهی‌ست
چون غَفور است و رَحیم، این تَرس چیست؟
مولوی : دفتر دوم
بخش ۸۸ - شکایت گفتن پیرمردی به طبیب از رنجوریها و جواب گفتن طبیب او را
گفت پیری مَر طبیبی را که من
در زَحیرَم از دِماغِ خویشتن
گفت از پیری‌ست آن ضَعْفِ دِماغ
گفت بر چَشمَم زِ ظُلْمَت هست داغ
گفت از پیری‌ست ای شیخِ قَدیم
گفت پُشتَم دَرد می‌آید عَظیم
گفت از پیری‌ست ای شیخِ نِزار
گفت هر چه می‌خورَم نَبْوَد گُوار
گفت ضَعْفِ مَعْده هم از پیری است
گفت وَقتِ دَمْ مرا دَمْ‌گیری است
گفت آری، اِنْقِطاعِ دَم بُوَد
چون رَسَد پیری دو صد عِلَّت شود
گفت ای اَحْمَق بَرین بَردوختی
از طَبیبی تو همین آموختی؟
ای مُدَمَّغ عَقْلَت این دانش نَداد
که خدا هر رَنْج را دَرمانْ نَهاد؟
تو خَرِ اَحْمَق زِ اندک‌مایگی
بر زمین مانْدی زِ کوتَه‌پایگی
پس طَبیبَش گفت ای عُمرِ تو شَصت
این غَضَب، وین خَشم هم از پیری است
چون همه اوصاف و اَجْزا شُد نَحیف
خویشتن‌داریّ و صَبرَت شُد ضَعیف
بَر نَتابَد دو سُخَن زو هی کُند
تابِ یک جُرعه ندارد، قَی کُند
جُز مگر پیری که از حَقّ است مَست
در درونِ او حَیاتِ طَیِّبه‌ست
از بُرون پیر است و در باطِنْ صَبی
خود چه چیز است آن وَلیّ و آن نَبی؟
گَر نه پیدایَند پیشِ نیک و بَد
چیست با ایشانْ خَسان را این حَسَد؟
وَرْ نمی‌دانَنْدَشان عِلْمُ الْیَقین
چیست این بُغْض و حِیَل‌سازیّ و کین؟
وَرْ بِدانَنْدی جَزایِ رَستْخیز
چون زَنَندی خویش بر شمشیرِ تیز؟
بر تو می‌خَندَد مَبین او را چُنان
صد قیامَت در دَرونَسْتَش نَهان
دوزخ و جَنَّت همه اَجْزایِ اوست
هرچه اَنْدیشی تو، او بالایِ اوست
هرچه اَنْدیشی، پَذیرایِ فَناست
آن کِه در اَنْدیشه نایَد، آن خداست
بر دَرِ این خانه گُستاخی زِ چیست؟
گَر هَمی دانَند کَنْدَر خانه کیست؟
اَبْلَهان تَعْظیمِ مَسجد می‌کُنند
در جَفایِ اَهْلِ دلْ جِدْ می‌کُنند
آن مَجاز است، این حَقیقت ای خَران
نیست مَسجد جُز دَرونِ سَروَران
مَسجدی کان اَنْدَرونِ اَوْلیاست
سَجْده‌گاهِ جُمله است، آن‌جا خداست
تا دلِ اَهْلِ دلی نامَد به دَرد
هیچ قَرنی را خدا رُسوا نکرد
قَصْدِ جنگِ اَنْبیا می‌داشتند
جسم دیدند، آدمی پِنْداشتند
در تو هست اخلاقِ آن پیشینیان
چون نمی‌تَرسی که تو باشی همان؟
آن نِشانی‌ها همه چون در تو هست
چون تو زیشانی، کجا خواهی بِرَست؟
مولوی : دفتر دوم
بخش ۸۹ - قصهٔ جوحی و آن کودک کی پیش جنازهٔ پدر خویش نوحه می‌کرد
کودکی در پیشِ تابوتِ پدر
زار می‌نالید و بر می‌کوفت سَر
کِی پدر آخِر کجایَت می‌بَرَند؟
تا تو را در زیرِ خاکی آوَرَند
می‌بَرَندَت خانه‌ تَنگ و زَحیر
نی دَرو قالیّ و نه در وِیْ حَصیر
نی چراغی در شب و نه روزْ نان
نی دَرو بویِ طَعام و نه نِشان
نی دَرَش مَعْمور، نی بر بامْ راه
نی یکی همسایه کو باشد پَناه
جسمِ تو که بوسه‌گاهِ خَلْق بود
چون شود در خانهٔ کور و کَبود؟
خانهٔ بی‌زینهار و جایِ تَنگ
که دَرو نه رویْ می‌مانَد، نه رَنگ
زین نَسَقْ اوصافِ خانه می‌شِمُرد
وَزْ دو دیده اشکِ خونین می‌فَشُرد
گفت جوحی با پدر ای اَرجُمَند
وَاللهْ این را خانهٔ ما می‌بَرَند
گفت جوحی را پدر اَبْله مَشو
گفت ای بابا نِشانی‌ها شِنو
این نِشانی‌ها که گفت او یک به یک
خانهٔ ما راست بی‌تَردید و شک
نه حَصیر و نه چراغ و نه طَعام
نه دَرَش مَعْمور و نه صَحْن و نه بام
زین نَمَط دارند بر خود صد نِشان
لیک کِی بینَند آن را طاغیان؟
خانهٔ آن دل که مانَد بی‌ضیا
از شُعاعِ آفتابِ کِبْریا
تَنگ و تاریک است چون جانِ جُهود
بی‌نَوا از ذوقِ سُلطانِ وَدود
نه در آن دلْ تافت تابِ آفتاب
نه گُشادِ عَرصه و نه فَتْحِ باب
گورْ خوش‌تَر از چُنین دلْ مَر تو را
آخِر از گورِ دلِ خود بَرتَر آ
زنده‌ییّ و زنده‌زاد ای شوخ و شَنگ
دَم نمی‌گیرد تو را زین گورِ تَنگ؟
یوسُفِ وقتیّ و خورشیدِ سَما
زین چَهْ و زندان بَر آ و رو نِما
یونُسَت در بَطْنِ ماهی پُخته شُد
مَخْلَصَش را نیست از تَسْبیح بُد
گَر نبودی او مُسَبِّح بَطْنِ نون
حَبْس و زندانَش بُدی تا یُبْعَثون
او به تَسْبیح از تَنِ ماهی بِجَست
چیست تَسْبیح؟ آیَتِ روزِ اَلَست
گَر فراموشَت شُد آن تَسْبیحِ جان
بِشْنو این تَسْبیح‌هایِ ماهیان
هر کِه دید اَلله را اَللهی است
هر کِه دید آن بَحْر را آن ماهی است
این جهانْ دریاست و تَنْ ماهیّ و روح
یونُسِ مَحْجوب از نورِ صَبوح
گر مُسَبِّح باشد، از ماهی رَهید
وَرْنه در وِیْ هَضْم گشت و ناپَدید
ماهیانِ جانْ دَرین دریا پُرَند
تو نمی‌بینی که کوری ای نَژَند
بر تو خود را می‌زَنَند آن ماهیان
چَشم بُگْشا تا بِبینی‌شان عِیان
ماهیان را گَر نمی‌بینی په دید
گوشِ تو تَسْبیحَشان آخِر شَنید
صَبر کردنْ جانِ تَسْبیحاتِ توست
صَبر کُن، کآن است تَسْبیحِ دُرُست
هیچ تَسْبیحی ندارد آن دَرَج
صَبر کُن، اَلصَّبْرُ مِفْتاحُ الْفَرَج
صَبر چون پولِ صِراط، آن سو بهشت
هست با هر خوبْ یک لالایِ زشت
تا زِ لالا می‌گُریزی، وَصل نیست
زان که لالا را زِ شاهِدْ فَصْل نیست
تو چه دانی ذوقِ صَبر ای شیشه‌دل؟
خاصه صَبر از بَهرِ آن نَقْشِ چِگِل؟
مَرد را ذوق از غَزا و کَرّ و فَرّ
مَر مُخَنَّث را بُوَد ذوق از ذَکَر
جُز ذَکَر نه دینِ او و ذِکْرِ او
سویِ اَسْفَل بُرد او را فکرِ او
گَر بَرآیَد تا فَلَک از وِیْ مَتَرس
کو به عشقِ سِفْل آموزید دَرس
او به سویِ سِفْل می‌رانَد فَرَس
گَرچه سویِ عُلْو جُنْبانَد جَرَس
از عَلَم‌هایِ گدایانْ ترس چیست؟
کآن عَلَم‌ها لُقمهٔ نان را رَهی‌ست
مولوی : دفتر دوم
بخش ۹۰ - ترسیدن کودک از آن شخص صاحب جثه و گفتن آن شخص کی ای کودک مترس کی من نامردم
کِنْگِ زَفْتی کودکی را یافت فَرد
زَرد شُد کودک زِ بیمِ قَصْدِ مَرد
گفت ایمِن باش ای زیبایِ من
که تو خواهی بود بر بالایِ من
من اگر هولَم، مُخَنَّث دان مرا
هَمچو اُشتُر بَرنِشین، میران مرا
صورتِ مَردان و مَعنی این چُنین
از بُرونْ آدم، دَرونْ دیوِ لَعین
آن دُهُل را مانی ای زَفْتِ چو عاد
که بَرو آن شاخ را می‌کوفت باد
روبَهی اِشْکارِ خود را باد داد
بَهرِ طَبْلی هَمچو خیکِ پُر زِ باد
چون ندید اَنْدَر دُهُل او فَربَهی
گفت خوکی بِهْ ازین خیکِ تَهی
روبَهان تَرسَند زآوازِ دُهُل
عاقِلَش چندان زَنَد که لا تَقُل
مولوی : دفتر دوم
بخش ۹۱ - قصهٔ تیراندازی و ترسیدن او از سواری کی در بیشه می‌رفت
یک سَواری با سِلاح و بَسْ مَهیب
می‌شُد اَنْدَر بیشه بر اسبی نَجیب
تیراندازی بِحُکْم او را بِدید
پَس زِ خَوْفِ او کَمان را دَرکَشید
تا زَنَد تیری، سَوارش بانگ زد
من ضَعیفَم، گَرچه زَفْتَسْتَم جَسَد
هان و هان مَنْگَر تو در زَفْتیِّ من
که کَمَم در وَقتِ جنگ از پیرزن
گفت رو، که نیک گفتی وَرْنه نیش
بر تو می‌انداختم از تَرسِ خویش
بَس کَسان را کآلَتِ پیکار کُشت
بی‌رُجولیَّت چُنان تیغی به مُشت
گَر بِپوشی تو سِلاحِ رُستَمان
رفت جانَتْ چون نباشی مَردِ آن
جانْ سِپَر کُن، تیغ بُگْذار ای پسر
هر کِه بی‌سَر بود ازین شَهْ بُرد سَر
آن سِلاحَت حیله و مَکْرِ تو است
هم زِ تو زایید و هم جانِ تو خَسْت
چون نکردی هیچ سودی زین حِیَل
تَرکِ حیلَت کُن که پیش آید دُوَل
چون یکی لحظه نَخورْدی بر زِ فَن
تَرکِ فَن گو، می‌طَلَب رَبُّ الْمِنَن
چون مُبارک نیست بر تو این عُلوم
خویشتن گولی کُن و بُگْذر زِ شوم
چون مَلایِک گو که لا عِلْمَ لَنا
یا اِلٰهی غَیرَ ما عَلَّمْتَنا
مولوی : دفتر دوم
بخش ۹۲ - قصهٔ اعرابی و ریگ در جوال کردن و ملامت کردن آن فیلسوف او را
یک عَرابی بار کرده اُشْتُری
دو جَوالِ زَفْت از دانه پُری
او نِشَسته بر سَرِ هر دو جَوال
یک حَدیث‌انداز کرد او را سوآل
از وَطَن پُرسید و آوَرْدش به گفت
وَنْدَر آن پُرسش بَسی دُرها بِسُفت
بعد ازان گُفْتَش که این هر دو جَوال
چیست آکَنده؟ بگو مَصْدوقِ حال
گفت اَنْدَر یک جَوالَم گندم است
در دِگَر ریگی، نه قوتِ مَردم است
گفت تو چون بار کردی این رِمال؟
گفت تا تنها نَمانَد آن جَوال
گفت نیمِ گندم آن تَنگ را
در دِگَر ریز از پِیِ فرهنگ را
تا سَبُک گردد جَوال و هم شُتُر
گفت شاباش ای حکیمِ اَهْل و حُرّ
این چُنین فکرِ دقیق و رایِ خوب
تو چُنین عُریانْ پیاده در لُغوب؟
رَحمَش آمد بر حکیم و عَزْم کرد
کِشْ بر اُشتُر بَرنشانَد نیک‌مَرد
باز گُفتَش ای حکیمِ خوش‌سُخُن
شَمّه‌یی از حالِ خود هم شرح کُن
این چُنین عقل و کَفایَت که تو راست
تو وزیری یا شَهی؟ بَر گویْ راست
گفت این هر دو نِیَم، از عامه‌اَم
بِنْگَر اَنْدَر حال و اَنْدَر جامه‌اَم
گفت اُشتُر چند داری؟ چند گاو؟
گفت نه این و نه آن، ما را مَکاو
گفت رَختَت چیست باری در دُکان؟
گفت ما را کو دُکان و کو مَکان؟
گفت پس از نَقْد پُرسَم، نَقْد چند؟
که تویی تنهارو و مَحْبوب‌پَند
کیمیایِ مِسِّ عالَم با تو است
عقل و دانش را گُوهَر تو بر تو است
گفت وَاللّه نیست یا وَجْهَ الْعَرَب
در همه مُلْکَم وجوهِ قوتِ شب
پا برهنه، تَن برهنه می‌دَوَم
هر کِه نانی می‌دَهَد آن‌جا رَوَم
مَر مرا زین حِکْمَت و فَضْل و هُنر
نیست حاصِلْ جُز خیال و دَردِ سَر
پس عَرَب گُفتَش که رو دور از بَرَم
تا نَبارَد شومیِ تو بر سَرَم
دور بَر آن حِکْمَتِ شومَت زِ من
نُطْقِ تو شوم است بر اَهْلِ زَمَن
یا تو آن سو، رو من این سو می‌دَوَم
وَرْ تو را رَهْ پیش، من واپَسْ رَوَم
یک جَوالَم گندم و دیگر زِ ریگ
بِهْ بُوَد زین حیله‌هایِ مُرده ریگ
اَحْمقی‌اَم پَسْ مُبارک اَحْمَقی‌ست
که دِلَم با برگ و جانم مُتَّقی‌ست
گَر تو خواهی کِتْ شَقاوَت کَم شود
جَهْد کُن تا از تو حِکْمَت کَم شود
حِکْمَتی کَزْ طَبْع زایَد وَزْ خیال
حِکْمَتی نی فیضِ نورِ ذوالْجَلال
حِکْمَتِ دنیا فَزایَد ظَنّ و شَک
حِکْمَت دینی بَرَد فوقِ فَلَک
زَوْبَعانِ زیرکِ آخِر زمان
بَرفُزوده خویش بر پیشینیان
حیله‌آموزانْ جِگَرها سوخته
فِعْل‌ها و مَکْرها آموخته
صَبر و ایثار و سَخایِ نَفْس و جود
باد داده، کان بُوَد اِکْسیرِ سود
فکر آن باشد که بُگْشایَد رَهی
راه آن باشد که پیش آید شَهی
شاهْ آن باشد که از خود شَهْ بُوَد
نه به مَخْزن‌ها و لشکر شَهْ شود
تا بِمانَد شاهیِ او سَرمَدی
هَمچو عِزِّ مُلْکِ دینِ اَحْمدی
مولوی : دفتر دوم
بخش ۹۳ - کرامات ابراهیم ادهم قدس الله سره بر لب دریا
هم زِ ابراهیمِ اَدْهَم آمده‌ست
کو زِ راهی بر لبِ دریا نِشَست
دَلْقِ خود می‌دوخت آن سُلطانِ جان
یک امیری آمد آن‌جا ناگهان
آن امیر از بَندگانِ شیخ بود
شیخ را بِشْناخت، سَجْده کرد زود
خیره شُد در شیخ و اَنْدَر دَلْقِ او
شَکلِ دیگر گشته خُلق و خَلْقِ او
کو رَها کرد آن چُنان مُلْکی شِگَرف
بَرگُزید آن فَقرِ بَس باریکْ‌حَرف
تَرک کرد او مُلْکِ هفت اِقْلیم را
می‌زَنَد بر دَلْقْ سوزنْ چون گدا
شیخ واقِف گشت از اَنْدیشه‌اَش
شیخ چون شیر است و دل‌ها بیشه‌اَش
چون رَجا و خَوْف در دل‌ها رَوان
نیست مَخْفی بر وِیْ اَسْرارِ جهان
دلْ نِگَه دارید ای بی‌حاصِلان
در حُضورِ حَضرتِ صاحِبْ‌دِلان
پیشِ اَهْلِ تَنْ اَدَب بر ظاهر است
که خدا زیشان نَهان را ساتِر است
پیشِ اَهْلِ دلْ اَدَب بر باطِن است
زان که دِلْشان بر سَرایر فاطِن است
تو به عکسی، پیشِ کوران بَهرِ جاه
با حُضور آیی، نِشینی پایگاه
پیشِ بینایان کُنی تَرکِ اَدَب
نارِ شَهْوت را ازان گشتی حَطَب
چون نداری فِطْنَت و نورِ هُدیٰ
بَهرِ کورانْ روی را می‌زَن جَلا
پیشِ بینایانْ حَدَث در رویْ مال
ناز می‌کُن با چُنین گَندیده حال
شیخْ سوزن زود در دریا فَکَند
خواست سوزن را به آوازِ بُلند
صد هزارانْ ماهیِ اَللّٰهی‌یی
سوزنِ زَر در لبِ هر ماهی‌یی
سَر بَرآوَرْدند از دریایِ حَق
که بگیر ای شیخ سوزن‌های حَق
رو بِدو کرد و بِگُفتَش ای امیر
مُلکِ دل بِهْ یا چُنان مُلْکِ حَقیر؟
این نِشانِ ظاهر است، این هیچ نیست
تا به باطِنْ دَر رَوی بینی، تو بیست
سویِ شهر از باغْ شاخی آوَرَند
باغ و بُستان را کجا آن‌جا بَرَند؟
خاصه باغی کین فَلَک یک بَرگِ اوست
بلکه آن مَغز است و این عالَم چو پوست
بَر نمی‌داری سویِ آن باغْ گام
بویْ اَفْزون جوی و کُن دَفْعِ زُکام
تا که آن بو جاذبِ جانَت شود
تا که آن بو نورِ چَشمانَت شود
گفت یوسُف اِبْنِ یَعقوبِ نَبی
بَهرِ بو اَلْقوا عَلیٰ وَجْهِ اَبی
بَهرِ این بو گفت اَحْمَد در عِظات
دایما قُرَّةُ عَیْنی فِی الصَّلٰوة
پنج حِس با هَمدِگَر پیوسته‌اند
رُسته این هر پنج از اَصْلی بُلند
قُوَّتِ یک قُوَّتِ باقی شود
مابَقی را هر یکی ساقی شود
دیدنِ دیده فَزایَد عشق را
عشق در دیده فَزایَد صِدْق را
صِدْقْ بیداریِّ هر حِسْ می‌شود
حِسّ‌ها را ذوقْ مونِس می‌شود
مولوی : دفتر دوم
بخش ۹۴ - آغاز منور شدن عارف بنور غیب‌بین
چون یکی حِسْ در رَوِش بُگْشاد بَند
ما بَقی حِس‌ها همه مُبْدَل شوند
چون یکی حِسْ غَیرِ مَحْسوسات دید
گشت غَیبی بر همه حِسْ‌ها پَدید
چون زِ جو جَست از گَله یک گوسفند
پَسْ پَیاپِی جُمله زان سو بَرجَهَند
گوسفندانِ حَواسَت را بِران
در چَرا، از اَخْرَجَ الْمَرْعیٰ چَران
تا در آن‌جا سُنبُل و رَیحان چَرَند
تا به گُلْزارِ حَقایق رَهْ بَرَند
هر حِسَت پیغامبرِ حِس‌ها شود
تا یَکایَک سویِ آن جَنَّت رَوَد
حِسّ‌ها با حِسِّ تو گویند راز
بی حَقیقت، بی‌زبان و بی‌مَجاز
کین حقیقت قابِل تأویل‌هاست
وین تَوَهُّم مایۀ تَخْییل‌هاست
آن حقیقت را که باشد از عِیان
هیچ تأویلی نَگُنجَد در میان
چون که هر حِسْ بَندهٔ حِسِّ تو شُد
مَر فَلَک‌ها را نباشد از تو بُد
چون که دَعوی‌یی رَوَد در مُلْکِ پوست
مَغزْ آنِ کی بُوَد؟ قِشْرْ آنِ اوست
چون تَنازُع دَرفُتَد در تَنگِ کاه
دانه آنِ کیست؟ آن را کُن نگاه
پَس فَلَکْ قِشْر است و نورِ روحْ مَغز
این پَدید است، آن خَفی، زین رو مَلَغْز
جسمْ ظاهر، روحْ مَخْفی آمده‌ست
جسمْ هَمچون آستین، جانْ هَمچو دست
بازْ عقل از روحْ مَخْفی‌تَر پَرَد
حِسّْ سویِ روحْ زوتَر رَهْ بَرَد
جُنبِشی بینی، بِدانی زنده است
این ندانی که زِ عقلْ آکَنده است
تا که جُنْبش‌های موزون سَر کُند
جُنْبشِ مِس را به دانش زَر کُند
زان مُناسِب آمدن اَفْعالِ دَست
فَهْم آید مَر تو را که عقلْ هست
روحِ وَحْی از عقلْ پنَهان‌تَر بُوَد
زان که او غَیْبی‌ست، او زان سَر بُوَد
عقلِ اَحْمد از کسی پنهان نَشُد
روحِ وَحْیَش مُدْرَکِ هر جان نَشُد
روحِ وَحْیی را مُناسب‌هاست نیز
دَرنیابَد عقل، کآن آمد عزیز
گَهْ جُنون بیند، گَهی حیران شود
زان که موقوف است تا او آن شود
چون مُناسب‌هایِ اَفْعالِ خَضِر
عقلِ موسیٰ بود در دیدَش کَدِر
نامُناسب می‌نِمود اَفْعالِ او
پیشِ موسیٰ چون نبودش حالِ او
عقلِ موسی چون شود در غَیْبْ بَند
عقلِ موشی خود کی است ای اَرْجُمند؟
عِلْمِ تَقْلیدی بُوَد بَهرِ فُروخت
چون بِیابَد مُشتریْ خوش بَرفُروخت
مُشتریِّ عِلْمِ تَحْقیقی حَق است
دایما بازارِ او با رونَق است
لب بِبَسْته، مست در بَیْع و شِریٰ
مُشتری بی‌حَد که اَللهُ اشْتَریٰ
دَرسِ آدم را فرشته مُشتری
مَحْرَمِ دَرسَش نه دیو است و پَری
آدم اَنْبِئْهُمْ بِأَسْما دَرس گو
شَرح کُن اسرارِ حَق را مو به مو
آن چُنان کَس را که کوتَهْ‌بین بُوَد
در تَلَوُّن غَرق و بی‌تَمْکین بُوَد
موش گفتم زان که در خاک است جاش
خاک باشد موش را جایِ مَعاش
راه‌ها دانَد، ولی در زیرِ خاک
هر طَرَف او خاک را کرده‌ست چاک
نَفْسِ موشی نیست اِلّا لُقْمه‌رَنْد
قَدْرِ حاجَت موش را عقلی دَهَند
زان که بی‌حاجَت خداوندِ عزیز
می‌نَبَخشَد هیچ کَس را هیچ چیز
گَر نبودی حاجَتِ عالَم، زمین
نافَریدی هیچ رَبُّ الْعالَمین
وین زمینِ مُضْطَرِبْ مُحْتاجِ کوه
گَر نبودی، نافَریدی پُر شُکوه
وَرْ نبودی حاجَتِ اَفْلاک هم
هفت گَردون ناوَریدی از عَدَم
آفتاب و ماه و این اِسْتارگان
جُز به حاجَت کِی پَدید آمد عِیان؟
پَس کَمَنْدِ هست‌ها حاجَت بُوَد
قَدْرِ حاجَت مَرد را آلَت دَهَد
پس بِیَفْزا حاجَت ای مُحْتاجْ زود
تا بِجوشَد در کَرَمْ دریایِ جود
این گدایانْ بر رَهْ و هر مُبْتَلا
حاجَتِ خود می‌نِمایَد خَلْق را
کوری و شَلیّ و بیماریّ و دَرد
تا ازین حاجَت بِجُنبَد رَحْمِ مَرد
هیچ گوید نان دَهید ای مَردمان
که مرا مال است و اَنْبار است و خوان؟
چَشمْ نَنْهاده‌ست حَق در کورْموش
زان که حاجَت نیست چَشمَش بَهرِ نوش
می‌تواند زیست بی‌چَشم و بَصَر
فارغ است از چَشمْ او در خاکِ تَر
جُز به دُزدی او بُرون نایَد زِ خاک
تا کُند خالِقْ ازان دُزدیش پاک
بَعد ازان پَر یابَد و مُرغی شود
چون مَلایِکْ جانِبِ گَردون رَوَد
هر زمان در گُلْشَنِ شُکْرِ خدا
او بَرآرَد هَمچو بُلبُل صد نَوا
کِی رَهانَنده مرا از وَصْفِ زشت
ای کُننده دوزخی را تو بهشت
در یکی پیهی نَهی تو روشنی
استخوانی را دَهی سَمْع ای غَنی
چه تَعَلُّق آن مَعانی را به جسم؟
چه تَعَلُّق فَهْمِ اشیا را به اسم؟
لَفْظ چون وَکْر است و مَعنی طایِر است
جسمْ جوی و روحْ آبِ سایِر است
او رَوان است و تو گویی واقِف است
او دَوان است و تو گویی عاکِفْ است
گَر نَبینی سَیرِ آب از چاک‌ها
چیست بر وِیْ نو به نو خاشاک‌ها؟
هست خاشاکِ تو صورت‌هایِ فِکْر
نو به نو دَر می‌رَسَد اَشْکالِ بِکْر
رویِ آب و جویِ فکر اَنْدَر رَوِش
نیست بی‌خاشاکِ مَحْبوب و وَحِش
قِشْرها بر رویِ این آبِ رَوان
از ثِمارِ باغِ غَیْبی شُد دَوان
قِشْرها را مَغز اَنْدَر باغْ جو
زان که آب از باغ می‌آید به جو
گَر نَبینی رفتنِ آبِ حَیات
بِنْگَر اَنْدَر جوی و این سَیْرِ نَبات
آبْ چون اَنْبُه‌تَر آید در گُذَر
زو کُند قِشْرِ صُوَر زوتَر گُذَر
چون به غایَت تیز شُد این جو رَوان
غَم نَپایَد در ضَمیرِ عارفان
چون به غایَت مُمْتَلی بود و شتاب
پس نگُنجید اَنْدَرو اِلّٰا که آب
مولوی : دفتر دوم
بخش ۹۵ - طعن زدن بیگانه در شیخ و جواب گفتن مرید شیخ او را
آن یکی یک شیخ را تُهْمَت نَهاد
کو بَد است و نیست بر راهِ رَشاد
شارِبِ خَمْر است و سالوس و خَبیث
مَر مُریدان را کجا باشد مُغیث؟
آن یکی گُفتَش اَدَب را هوش دار
خُرد نَبْوَد این چُنین ظَنّ بر کِبار
دور ازو و دور ازان اوصافِ او
که زِ سَیْلی تیره گردد صافِ او
این چُنین بُهْتان مَنِه بر اَهْلِ حَق
کین خیالِ توست، بَرگَردان وَرَق
این نباشد، وَرْ بُوَد ای مُرغِ خاک
بَحْرِ قُلْزُم را زِ مُرداری چه باک؟
نیست دونَ الْقُلَّتَیْن و حوضِ خُرد
کِی توانَد قَطره‌ایش از کار بُرد؟
آتشْ ابراهیم را نَبْوَد زیان
هر کِه نِمْرودی‌ست گو می‌تَرس ازان
نَفْسْ نِمْرود است و عقل و جانْ خَلیل
روحْ در عَین است و نَفْس اَنْدَر دَلیل
این دلیلِ راهْ رَهْرو را بُوَد
کو به هر دَم در بیابانْ گُم شود
واصِلان را نیست جُز چَشم و چراغ
از دلیل و راهَشان باشد فَراغ
گَر دلیلی گفت آن مَردِ وِصال
گفت بَهرِ فَهْمِ اَصْحابِ جِدال
بَهرِ طِفْلِ نو پدر تی‌تی کُند
گَرچه عَقلَش هندسه‌یْ گیتی کُند
کَم نگردد فَضْلِ استاد از عُلو
گَر اَلِف چیزی ندارد گوید او
از پِیِ تَعلیمِ آن بَسته‌دَهَن
از زبانِ خود بُرون باید شُدن
در زبانِ او بِبایَد آمدن
تا بیاموزَد زِ تو او عِلْم و فَن
پس همه خَلْقانْ چون طِفْلانِ وِیْ‌اَند
لازم است این پیر را در وَقتْ پَند
آن مُریدِ شیخْ بَد گوینده را
آن به کِفر و گُمرَهی آکَنده را
گفت خود را تو مَزَن بر تیغِ تیز
هین مَکُن با شاه و با سُلطانْ سِتیز
حوض با دریا اگر پَهْلو زَنَد
خویش را از بیخِ هستی بَرکَنَد
نیست بَحْری کو کَران دارد که تا
تیره گردد او زِ مُردارِ شما
کُفر را حَدّ است و اندازه بِدان
شیخ و نورِ شیخ را نَبْوَد کَران
پیشِ بی‌حَدْ هرچه مَحْدود است لاست
کُلُّ شَیءٍ غَیْرَ وَجْهُ اللهْ فَناست
کُفر و ایمان نیست آن‌جایی که اوست
زان که او مَغز است، وین دو رنگ و پوست
این فَناها پَردهٔ آن وَجْه گشت
چون چراغِ خُفْیه اَنْدَر زیرِ طَشْت
پس سَرِ این تَنْ حِجابِ آن سَر است
پیشِ آن سَر این سَرِ تَن کافَر است
کیست کافِر؟ غافِل از ایمانِ شیخ
کیست مُرده؟ بی‌خَبَر از جانِ شیخ
جان نباشد جُز خَبَر در آزمون
هر کِه را اَفْزون خَبَر، جانَش فُزون
جانِ ما از جانِ حیوان بیش‌تَر
از چه؟ زان رو که فُزون دارد خَبَر
پس فُزون از جانِ ما جانِ مَلَک
کو مُنَزَّه شُد زِ حِسِّ مُشترک
وَزْ مَلَکْ جانِ خداوندانِ دل
باشد اَفْزون تَر، تَحَیُّر را بِهِل
زان سَبَب آدم بُوَد مَسْجودَشان
جانِ او اَفْزون تَر است از بودَشان
وَرْنه بهتر را سُجودِ دون‌تَری
اَمر کردن هیچ نَبْوَد در خَوری
کِی پَسَندد عدل و لُطْفِ کِردگار
که گُلی سَجْده کُند در پیشِ خار؟
جانْ چو اَفْزون شُد، گُذشت از اِنْتِها
شُد مُطیعَش جانِ جُمله چیزها
مُرغ و ماهیّ و پَریّ و آدمی
زان که او بیش است و ایشان در کَمی
ماهیانْ سوزَنْگَرِ دَلْقَش شوند
سوزَنان را رشته‌ها تابع بُوَند
مولوی : دفتر دوم
بخش ۹۶ - بقیهٔ قصهٔ ابراهیم ادهم بر لب آن دریا
چون نَفاذِ اَمرِ شیخ آن میر دید
زآمدِ ماهی شُدش وَجْدی پَدید
گفت اَهْ، ماهی زِ پیران آگَه است
شُهْ تَنی را کو لَعینِ دَرگَه است
ماهیان از پیرْ آگَهْ، ما بَعید
ما شَقی زین دولت و ایشان سَعید
سَجْده کرد و رفت گریان و خَراب
گشت دیوانه زِ عشقِ فَتْحِ باب
پس تو ای ناشُسْته‌رو در چیستی؟
در نِزاع و در حَسَد با کیستی؟
با دُمِ شیری تو بازی می‌کُنی
بر مَلایک تُرکْ‌تازی می‌کُنی
بَد چه می‌گویی تو خیرِ مَحْض را؟
هین تَرَفُّع کم شُمَر آن خَفْض را
بَد چه باشد؟ مِسِّ مُحْتاجِ مُهان
شیخْ کِه بْوَد؟ کیمیایِ بی‌کَران
مِس اگر از کیمیا قابل نَبُد
کیمیا از مِسّ هرگز مِس نشُد
بَد چه باشد؟ سَرکَشی، آتش‌عَمَل
شیخ کِه بْوَد؟ عینِ دریایِ اَزَل
دایم آتش را بِتَرسانَند از آب
آب کِی تَرسید هرگز زِالْتِهاب؟
در رُخِ مَهْ عَیْب‌بینی می‌کُنی
در بهشتی خارچینی می‌کُنی
گَر بهشت اَنْدَر رَوی تو خارْجو
هیچ خار آن‌جا نیابی غیرِ تو
می‌بِپوشی آفتابی در گِلی
رَخْنه می‌جویی زِ بَدْرِ کامِلی
آفتابی که بِتابَد در جهان
بَهرِ خُفّاشی کجا گردد نَهان؟
عَیْب‌ها از رَدِّ پیران عَیْب شُد
غَیْب‌ها از رَشکِ پیرانْ غَیْب شُد
باری، اَرْ دوری زِ خِدمَت، یار باش
در نَدامَت چابُک و بر کار باش
تا از آن راهَت نَسیمی می‌رَسَد
آبِ رَحمَت را چه بَندی از حَسَد؟
گَرچه دوری دور، می‌جُنْبان تو دُم
 حَیْثُ ما کُنْتُمْ فَوَلّوا وَجْهَکُم
چون خَری در گِل فُتَد از گامِ تیز
دَم به دَم جُنبَد برایِ عَزْمِ خیز
جای را هَموار نَکْنَد بَهرِ باش
دانَد او که نیست آن جایِ مَعاش
حِسِّ تو از حِسِّ خَر کمتر بُده‌ست
که دلِ تو زین وَحَل‌ها بَرنَجَست
در وَحَلْ تأویل و رُخْصَت می‌کُنی
چون نمی‌خواهی کَزْ آن دل بَرکَنی
کین رَوا باشد مرا، من مُضْطَرَم
حَق نگیرد عاجزی را از کَرَم
خود گرفته‌سْتَت، تو چون کَفْتارِ کور
این گرفتن را نبینی از غُرور
می‌گُوَند این جایگَهْ کَفْتار نیست
از بُرون جویید کَنْدَر غار نیست
این هَمی‌گویند و بَندَش می‌نَهَند
او هَمی گوید زِ من بی‌آگَهَند
گَر زِ من آگاه بودی این عَدو
کِی نِدا کردی که آن کَفْتار کو؟
مولوی : دفتر دوم
بخش ۹۷ - دعوی کردن آن شخص کی خدای تعالی مرا نمی‌گیرد به گناه و جواب گفتن شعیب علیه السلام مرورا
آن یکی می‌گفت در عَهْدِ شُعَیْب
که خدا از من بَسی دیده‌ست عَیْب
چند دید از من گُناه و جُرم‌ها
وَزْ کَرَمْ یَزدان نمی‌گیرد مرا
حَق تعالیٰ گفت در گوشِ شُعَیْب
در جوابِ او فَصیح از راهِ غَیْب
که بِگُفتی چند کردم من گناه
وَزْ کَرَم نَگْرفت در جُرمَم اِلٰه
عَکس می‌گوییّ و مَقْلوب ای سَفیه
ای رَها کرده رَهْ و بِگْرفته تیه
چند؟ چندَت گیرم و تو بی‌خَبَر
در سَلاسِل مانده‌یی پا تا به سَر؟
زنگِ تو بر توت ای دیگِ سیاه
کرد سیمایِ دَرونَت را تَباه
بر دِلَت زَنْگار بر زَنْگارها
جمع شُد، تا کور شُد زَاسْرارها
گَر زَنَد آن دود بر دیگِ نُوی
آن اثر بِنْمایَد اَرْ باشد جُوی
زان که هر چیزی به ضِدّ پیدا شود
بر سپیدی آن سِیَه رُسوا شود
چون سِیَه شُد دیگْ پس تأثیرِ دود
بَعد از این بر وِیْ کِه بیند زود زود؟
مَردِ آهنگر که او زَنگی بُوَد
دود را با روْش هم‌رَنگی بُوَد
مَردِ رومی کو کُند آهنگری
رویَش اَبْلَق گردد از دودْآوَری
پس بِدانَد زود تأثیرِ گناه
تا بِنالَد زود، گوید ای اِلٰه
چون کُند اِصْرار و بَد پیشه کُند
خاک اَنْدَر چَشمِ اَنْدیشه کُند
توبه نَنْدیشَد دِگَر، شیرین شود
بر دِلَش آن جُرم، تا بی‌دین شود
آن پَشیمانیّ و یا رَب، رفت ازو
شِسْت بر آیینه زَنگِ پنج‌تو
آهَنَش را زنگ‌ها خوردن گرفت
گوهَرَش را زنگْ کم کردن گرفت
چون نویسی کاغَدِ اِسْپید بر
آن نِبِشته خوانده آید در نَظَر
چون نویسی بر سَرِ بِنْوشته خَط
فَهْم نایَد، خوانْدنَش گردد غَلَط
کان سیاهی بر سیاهی اوفْتاد
هر دو خَط شُد کور و مَعنی‌یی نَداد
وَرْ سِیُم باره نویسی بر سَرَش
پس سِیَه کردی چو جانِ پُر شَرَش
پس چه چاره جُز پَناهِ چاره‌گَر؟
ناامیدی مِسّ و اِکْسیرَش نَظَر
ناامیدی‌ها به پیشِ او نَهید
تا زِ دَردِ بی‌دَوا بیرون جَهید
چون شُعَیْب این نکته‌ها با او بِگُفت
زان دَمِ جانْ در دلِ او گُل شِکُفت
جانِ او بِشْنید وَحْیِ آسْمان
گفت اگر بِگْرفت ما را، کو نِشان؟
گفت یا رب، دَفْعِ من می‌گوید او
آن گرفتن را نِشان می‌جویَد او
گفت سَتّارَم، نگویم رازهاش
جُز یکی رَمْز از برایِ اِبْتِلاش
یک نِشانِ آن که می‌گیرم وِرا
آن کِه طاعَت دارد و صَوْم و دُعا
وَزْ نماز و از زکات و غیرِ آن
لیک یک ذَرّه ندارد ذوقِ جان
می‌کُند طاعات و اَفْعالِ سَنی
لیک یک ذَرّه ندارد چاشْنی
طاعَتَش نَغْز است و مَعنی نَغْز نی
جَوْزها بسیار و در وِیْ مَغْز نی
ذوق باید تا دَهَد طاعات بَر
مَغز باید تا دَهَد دانه شَجَر
دانهٔ بی‌مَغْز کِی گردد نِهال؟
صورتِ بی‌جان نباشد جُز خیال
مولوی : دفتر دوم
بخش ۹۸ - بقیهٔ قصهٔ طعنه زدن آن مرد بیگانه در شیخ
آن خَبیث از شیخ می‌لایید ژاژ
کَژْنِگَر باشد همیشه عقلِ کاژ
که مَنَش دیدم میانِ مَجْلِسی
او زِ تَقویٰ عاری است و مُفْلِسی
وَرْ که باور نیستَت خیز اِمْشَبان
تا بِبینی فِسْقِ شیخَت را عِیان
شب بِبُردَش بر سَرِ یک روزَنی
گفت بِنْگَر فِسْق و عِشْرت کردنی
بِنْگَر آن سالوسِ روز و فِسْقِ شب
روزْ هَمچون مُصْطَفیٰ، شب بولَهَب
روزْ عَبْدُالله او را گشته نام
شب نَعوذُ بِالله و در دست جام
دید شیشه در کَفِ آن پیر پُر
گفت شیخا مَر تو را هم هست غُر؟
تو نمی‌گفتی که در جامِ شراب
دیوْ می‌میزَد شتابانْ ناشِتاب؟
گفت جامَم را چُنان پُر کرده‌اند
کَنْدَرو اَنْدَر نگُنجَد یک سِپَند
بِنْگَر این‌جا هیچ گُنجَد ذَرّه‌یی
این سُخَن را کَژْ شَنیده، غِرّه‌یی
جامِ ظاهر، خَمْرِ ظاهر نیست این
دور دار این را زِ شیخِ غَیْب‌بین
جامِ میْ هستیِّ شیخ است ای فَلیو
کَنْدَرو اَنْدَر نگُنجَد بَوْلِ دیو
پُرّو مالامال از نورِ حَق است
جامِ تَنْ بِشْکَست، نورِ مُطْلَق است
نورِ خورشید اَرْ بِیُفتَد بر حَدَث
او همان نور است، نَپْذیرَد خَبَث
شیخ گفت این خود نه جام است و نه میْ
هین به زیر آ مُنکِرا بِنْگَر به وِیْ
آمد و دید اَنْگَبینِ خاص بود
کور شُد آن دُشمنِ کور و کَبود
گفت پیر آن دَم مُریدِ خویش را
رو، برایِ من بِجو مِیْ ای کیا
که مرا رَنجی‌ست، مُضْطَر گشته‌ام
من زِ رنج از مَخْمَصه بُگْذشته‌ام
در ضرورت هست هر مُردارْ پاک
بر سَرِ مُنْکِر زِ لَعْنَت باد خاک
گِردِ خُم خانه بَرآمَد آن مُرید
بَهرِ شیخ از هر خُمی او می‌چَشید
در همه خُم خانه‌ها او مِیْ نَدید
گشته بُد پُر از عَسَل خُمِّ نَبید
گفت ای رِنْدان چه حال است این؟ چه کار؟
هیچ خُمّی دَر، نمی‌بینم عُقار
جُمله رِنْدان نَزدِ آن شیخ آمدند
چَشمْ گِریانْ دست بر سَر می‌زدند
در خَرابات آمدی شیخِ اَجَلّ
جُمله مِیْ‌ها از قُدومَت شُد عَسَل
کرده‌یی مُبْدَل تو مِیْ را از حَدَث
جانِ ما را هم بَدَل کُن از خَبَث
گَر شود عالَم پُر از خونْ مال‌مال
کِی خورَد بَنده‌یْ خدا اِلّا حَلال؟
مولوی : دفتر دوم
بخش ۹۹ - گفتن عایشه رضی الله عنها مصطفی را علیه السلام کی تو بی مصلی بهر جا نماز می‌کنی چونست
عایشه روزی به پیغامبر بِگُفت
یا رَسولَ اللهْ تو پیدا و نَهُفت
هر کجا یابی، نمازی می‌کُنی
می‌دَوَد در خانه ناپاک و دَنی
گَرچه می‌دانی که هر طِفْلِ پَلید
کرد مُسْتَعْمَل به هر جا که رَسید
گفت پیغامبر که از بَهرِ مِهان
حَقْ نَجِس را پاک گرداند، بِدان
سَجْده‌گاهَم را ازان رو لُطْفِ حَق
پاک گردانید تا هفتم طَبَق
هان و هان تَرکِ حَسَد کُن با شَهان
وَرْنه اِبْلیسی شَوی اَنْدَر جهان
کو اگر زَهْری خورَد شَهْدی شود
تو اگر شَهْدی خوری، زَهْری بُوَد
کو بَدَل گشت و بَدَل شُد کارِ او
لُطْف گشت و نور شُد هر نارِ او
قُوَّتِ حَق بود مَر بابیل را
وَرْنه مُرغی چون کُشَد مَر پیل را؟
لشکری را مُرغَکی چندی شِکَست
تا بِدانی کان صَلابَت از حَق است
گَر تو را وَسواس آید زین قَبیل
رو بِخوان تو سورهٔ اَصْحابِ فیل
وَرْ کُنی با او مِریّ و هَمسری
کافِرَم دان گَر تو زایشان سَر بَری