عبارات مورد جستجو در ۴ گوهر پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۷۱ - از دخول هر غری، افسردهیی، در کار من
از دُخولِ هر غَری، اَفْسُردهیی، در کارِ من
دور بادا وَصْفِ نَفْس آلودشان از یارِ من
دَررَمید از نَنگِ ایشان و خَبیثیها و مَکْر
از وَظیفهیْ مَدْحِ یارم، این دلِ هُشیارِ من
خاکِ لَعْنَت بر سَرِ اَفْسوس داری، بَدرَگی
کو کُند از خاکْساری دَرهَم این هَنجارِ من
ای بُریده دستِ دُزدی، کو بِدُزدد حِکْمَتَم
وان گَهی دُکّان بگیرد بر سَرِ بازارِ من
شَرم ناید مَر وِرا از رویِ من؟ شَرم از کجا
ای حَرامَش باد هر تَعْلیم از اسرارِ من
آن حَرامی کَزْ شَقاوَت تا رَوَد گُمرَه رَوَد
یارَب و ای ذوالْجَلال از حُرمَتِ دِلْدارِ من
خاطرش از زیرکی یا آن ضَمیرَش از صَفا
بر فَرازِ عَرش رفتی، یاد کردی یارِ من
ای دلِ مِسکینِ من، از شِرکَتِ ناکَس مَرَم
زان که این سُنَّت زِ نااَهْلان بُوَد ناچارِ من
گَر غَران و مُلَحِدان مَر آب و نان را میخورَنْد
خوردنِ نان هیچ نَگْذارم پِیِ این عارِ من
صبر کُن تا دَررَسَد یک مُژدهیی زان مَهْ لِقا
صبر کُن تا رو نِمایَد ابرِ گوهردارِ من
صبر آن باشد دلا کَزْ مَدْحِ آن بَحْرِ صَفا
رو نگردانی بلیّ و بِشْنوی گفتارِ من
گیرم از لُطفِ مَعانی رفت تمییز از جهان
کِی رَوَد بویِ دل و جانِ یَمِ دُربارِ من؟
وَرْ رَوَد از دیگران بو، از خَدیوَم کِی رَوَد؟
از شَهَنْشَه شَمسِ دین، آن تا اَبَد تَذْکارِ من
کَزْ شَرابِ جانِ من رویَد هَمیتبریز در
لالهها و گُلْبُنان بر شیوهٔ رُخسارِ من
ای خداوند این همه غیرت زِ رَشکِ سِرِّ توست
ای هوایِ نازنین و شاهِ بیآزارِ من
من قیاسی کردهام رَشکِ تو را در حَقِّ او
لیک اَنْدَر رَشکِ تو باطل بُوَد پَرگارِ من
ای شَهَنْشَه شَمسِ دین، دانم که از چندین حِجاب
بِشْنَود بیداریاَت این لابههای زارِ من
بینش تو بیند این کَزْ پَرتوِ رَشکِ خداست
سنگها از هر طَرَف بر سینهٔ سَگْسارِ من
از کَرَم مَپْسَند این را کین سوارِ جانِ من
جُز به خَرگاهَت فرود آید ازین رَهْوارِ من
وَرْ فرو آید به جُز خَرگاهِ تو من از خدا
من فَنایِ مَحْض خواهم، ای خدایا یارِ من
دوش دیدم کَزْ هَوَس صد تُخْمِ مار اَنْدَر رَگی
دَرفَکَندم اِمْتِحان را، تا چه گردد مارِ من
دیدَمَش ماری شُده او هر زمان در میفُزود
من پَشیمان گشتهام زان صَنعَت و کِردارِ من
من پشیمانْ قَصدِ او کردم وَ او از خشمِ خود
بر زمین میزَد هَمیدندانِ پُر زَهرارِ من
کین چُنین شاگردکی بَدفعل و بَدرَگ سَرکَشد
ای خدا ضایع مَکُن این رنج و این اِدْرارِ من
دور بادا وَصْفِ نَفْس آلودشان از یارِ من
دَررَمید از نَنگِ ایشان و خَبیثیها و مَکْر
از وَظیفهیْ مَدْحِ یارم، این دلِ هُشیارِ من
خاکِ لَعْنَت بر سَرِ اَفْسوس داری، بَدرَگی
کو کُند از خاکْساری دَرهَم این هَنجارِ من
ای بُریده دستِ دُزدی، کو بِدُزدد حِکْمَتَم
وان گَهی دُکّان بگیرد بر سَرِ بازارِ من
شَرم ناید مَر وِرا از رویِ من؟ شَرم از کجا
ای حَرامَش باد هر تَعْلیم از اسرارِ من
آن حَرامی کَزْ شَقاوَت تا رَوَد گُمرَه رَوَد
یارَب و ای ذوالْجَلال از حُرمَتِ دِلْدارِ من
خاطرش از زیرکی یا آن ضَمیرَش از صَفا
بر فَرازِ عَرش رفتی، یاد کردی یارِ من
ای دلِ مِسکینِ من، از شِرکَتِ ناکَس مَرَم
زان که این سُنَّت زِ نااَهْلان بُوَد ناچارِ من
گَر غَران و مُلَحِدان مَر آب و نان را میخورَنْد
خوردنِ نان هیچ نَگْذارم پِیِ این عارِ من
صبر کُن تا دَررَسَد یک مُژدهیی زان مَهْ لِقا
صبر کُن تا رو نِمایَد ابرِ گوهردارِ من
صبر آن باشد دلا کَزْ مَدْحِ آن بَحْرِ صَفا
رو نگردانی بلیّ و بِشْنوی گفتارِ من
گیرم از لُطفِ مَعانی رفت تمییز از جهان
کِی رَوَد بویِ دل و جانِ یَمِ دُربارِ من؟
وَرْ رَوَد از دیگران بو، از خَدیوَم کِی رَوَد؟
از شَهَنْشَه شَمسِ دین، آن تا اَبَد تَذْکارِ من
کَزْ شَرابِ جانِ من رویَد هَمیتبریز در
لالهها و گُلْبُنان بر شیوهٔ رُخسارِ من
ای خداوند این همه غیرت زِ رَشکِ سِرِّ توست
ای هوایِ نازنین و شاهِ بیآزارِ من
من قیاسی کردهام رَشکِ تو را در حَقِّ او
لیک اَنْدَر رَشکِ تو باطل بُوَد پَرگارِ من
ای شَهَنْشَه شَمسِ دین، دانم که از چندین حِجاب
بِشْنَود بیداریاَت این لابههای زارِ من
بینش تو بیند این کَزْ پَرتوِ رَشکِ خداست
سنگها از هر طَرَف بر سینهٔ سَگْسارِ من
از کَرَم مَپْسَند این را کین سوارِ جانِ من
جُز به خَرگاهَت فرود آید ازین رَهْوارِ من
وَرْ فرو آید به جُز خَرگاهِ تو من از خدا
من فَنایِ مَحْض خواهم، ای خدایا یارِ من
دوش دیدم کَزْ هَوَس صد تُخْمِ مار اَنْدَر رَگی
دَرفَکَندم اِمْتِحان را، تا چه گردد مارِ من
دیدَمَش ماری شُده او هر زمان در میفُزود
من پَشیمان گشتهام زان صَنعَت و کِردارِ من
من پشیمانْ قَصدِ او کردم وَ او از خشمِ خود
بر زمین میزَد هَمیدندانِ پُر زَهرارِ من
کین چُنین شاگردکی بَدفعل و بَدرَگ سَرکَشد
ای خدا ضایع مَکُن این رنج و این اِدْرارِ من
سنایی غزنوی : مسمطات
شمارهٔ ۲ - از من جدا شد ناگهان بر من جهان شد چون قفس
المستغات ای ساربان چون کار من آمد به جان
تعجیل کم کن یک زمان در رفتن آن دلستان
نور دل و شمع بیان ماه کش و سرو روان
از من جدا شد ناگهان بر من جهان شد چون قفس
ای چون فلک با من به کین بی مهر و رحم و شرم و دین
آزار من کمتر گزین آخر مکن با من چنین
عالم به عیش اندر ببین تا مر ترا گردد یقین
کاندر همه روی زمین مسکینتر از من نیست کس
آرام جان من مبر عیشم مکن زیر و زبر
در زاری کارم نگر چون داری از حالم خبر
رحمی بکن زان پیشتر کاید جهان بر من به سر
بگذار تا در رهگذر با تو برآرم یک نفس
دایم ز حسن آن صنم چون چشم او بختم دژم
چون زلف او پشتم به خم دل پر ز تف رخ پر ز نم
اندوه بیش آرام کم پالوده صبر افزوده غم
از دست این چندین ستم یارب مرا فریاد رس
چون بست محمل بر هیون از شهر شد ناگه برون
من پیش او از حد برون خونابه راندم از جفون
کردم همه ره لالهگون گفتم که آن دلبر کنون
چون بسته بیند ره ز خون باشد که گردد باز پس
هر روز برخیزم همی در خلق بگریزم همی
با هجر بستیزم همی شوری برانگیزم همی
رنگی برآمیزم همی می در قدح ریزم همی
در باده آویزم همی کاندهگسارم باده بس
تعجیل کم کن یک زمان در رفتن آن دلستان
نور دل و شمع بیان ماه کش و سرو روان
از من جدا شد ناگهان بر من جهان شد چون قفس
ای چون فلک با من به کین بی مهر و رحم و شرم و دین
آزار من کمتر گزین آخر مکن با من چنین
عالم به عیش اندر ببین تا مر ترا گردد یقین
کاندر همه روی زمین مسکینتر از من نیست کس
آرام جان من مبر عیشم مکن زیر و زبر
در زاری کارم نگر چون داری از حالم خبر
رحمی بکن زان پیشتر کاید جهان بر من به سر
بگذار تا در رهگذر با تو برآرم یک نفس
دایم ز حسن آن صنم چون چشم او بختم دژم
چون زلف او پشتم به خم دل پر ز تف رخ پر ز نم
اندوه بیش آرام کم پالوده صبر افزوده غم
از دست این چندین ستم یارب مرا فریاد رس
چون بست محمل بر هیون از شهر شد ناگه برون
من پیش او از حد برون خونابه راندم از جفون
کردم همه ره لالهگون گفتم که آن دلبر کنون
چون بسته بیند ره ز خون باشد که گردد باز پس
هر روز برخیزم همی در خلق بگریزم همی
با هجر بستیزم همی شوری برانگیزم همی
رنگی برآمیزم همی می در قدح ریزم همی
در باده آویزم همی کاندهگسارم باده بس
انوری : قصاید
قصیده ۱۷۷ - زهی کارت از چرخ بالا گرفته
زهی کارت از چرخ بالا گرفته
حدیثت ز چین تا به صنعا گرفته
رکاب ترا چرخ توسن بسوده
عنان ترا بخت والا گرفته
به نامت هنر فال فرخنده جسته
به یادت خرد جام صهبا گرفته
زهی نعل شبدیز و لعل کلاهت
ز تحتالثری تا ثریا گرفته
به هنگام جود و به گاه سخاوت
دل و همتت رسم دریا گرفته
ز لفظ خطیبان مدحت سرایت
همه عرصهٔ عالم آوا گرفته
به یک حمله در خدمت شاه عالم
همه ملک جمشید و دارا گرفته
به فر و به اقبال سلطان عالم
سر و افسر و ملک دنیا گرفته
زمان و زمین را بساط کلامت
چو خورشید بالا و پهنا گرفته
سر تیغت از خون او داج دشمن
ز شنگرف و سیماب سیما گرفته
گه از خون دل رنگ یاقوت داده
گه از رنگ خون رنگ مینا گرفته
تویی سرفرازی که هست آفرینت
ز اقصای چین تا به بطحا گرفته
من مدحخوان را شب و روز نکبت
در انواع تیمار تنها گرفته
ز آمیزش عالم و طبع عالم
دلم نفرت و طبع عنقا گرفته
شب محنت من ز امداد فکرت
درازی شبهای یلدا گرفته
مرا صنعت چرخ توسن شکسته
مرا صولت دهر رعنا گرفته
گهم نکبت چرخ اخضر گرفته
گهم حلقهٔ دام سودا گرفته
من از وحشت دل سوی حضرت تو
چو موسی ره طور سینا گرفته
ز خورشید رای تو و نور دستت
همه دهر نور تجلی گرفته
ز برهان جیب تو و معجزاتت
سواد زمین دست بیضا گرفته
من اندر شکایات امروز و امشب
در عشوهٔ شب ز فردا گرفته
سر دامن و آستین بلا را
چو وامق سر زلف عذرا گرفته
ز بس دهشتجان و دل دست کل را
رها کرده و پای اجزا گرفته
ز قرآن ربوده کمال فصاحت
وز انجیل خط معما گرفته
در خدمتت اختیاری نمانده
در حضرتت جمع غوغا گرفته
همیشه که نامست از حسن یوسف
جهانی حدیث زلیخا گرفته
بمان ای خداوند و مخدوم عالم
که هست از تو دین قدر والا گرفته
حدیثت ز چین تا به صنعا گرفته
رکاب ترا چرخ توسن بسوده
عنان ترا بخت والا گرفته
به نامت هنر فال فرخنده جسته
به یادت خرد جام صهبا گرفته
زهی نعل شبدیز و لعل کلاهت
ز تحتالثری تا ثریا گرفته
به هنگام جود و به گاه سخاوت
دل و همتت رسم دریا گرفته
ز لفظ خطیبان مدحت سرایت
همه عرصهٔ عالم آوا گرفته
به یک حمله در خدمت شاه عالم
همه ملک جمشید و دارا گرفته
به فر و به اقبال سلطان عالم
سر و افسر و ملک دنیا گرفته
زمان و زمین را بساط کلامت
چو خورشید بالا و پهنا گرفته
سر تیغت از خون او داج دشمن
ز شنگرف و سیماب سیما گرفته
گه از خون دل رنگ یاقوت داده
گه از رنگ خون رنگ مینا گرفته
تویی سرفرازی که هست آفرینت
ز اقصای چین تا به بطحا گرفته
من مدحخوان را شب و روز نکبت
در انواع تیمار تنها گرفته
ز آمیزش عالم و طبع عالم
دلم نفرت و طبع عنقا گرفته
شب محنت من ز امداد فکرت
درازی شبهای یلدا گرفته
مرا صنعت چرخ توسن شکسته
مرا صولت دهر رعنا گرفته
گهم نکبت چرخ اخضر گرفته
گهم حلقهٔ دام سودا گرفته
من از وحشت دل سوی حضرت تو
چو موسی ره طور سینا گرفته
ز خورشید رای تو و نور دستت
همه دهر نور تجلی گرفته
ز برهان جیب تو و معجزاتت
سواد زمین دست بیضا گرفته
من اندر شکایات امروز و امشب
در عشوهٔ شب ز فردا گرفته
سر دامن و آستین بلا را
چو وامق سر زلف عذرا گرفته
ز بس دهشتجان و دل دست کل را
رها کرده و پای اجزا گرفته
ز قرآن ربوده کمال فصاحت
وز انجیل خط معما گرفته
در خدمتت اختیاری نمانده
در حضرتت جمع غوغا گرفته
همیشه که نامست از حسن یوسف
جهانی حدیث زلیخا گرفته
بمان ای خداوند و مخدوم عالم
که هست از تو دین قدر والا گرفته
خواجوی کرمانی : غزلیات
غزل ۴۸۲ - خدا را از سر زاری بگوئید
خدا را از سر زاری بگوئید
که آخر ترک بیزاری بگوئید
چو زور و زر ندارم حال زارم
به مسکین حالی و زاری بگوئید
غریبی از غریبان دور مانده
اگر باشد بدین خواری بگوئید
وگر بازارئی غمخواره دیدید
بدین زاری و غمخواری بگوئید
چو عیاران دو عالم برفشانید
وگر نی ترک عیاری بگوئید
بدلدار از من بیدل پیامی
ز روی لطف ودلداری بگوئید
بوصف طرهاش رمزی که دانید
همه در باب طراری بگوئید
فریب چشم آن ترک دلارا
بسرمستان بازاری بگوئید
حدیث جعدش ار در روز نتوان
مسلسل در شب تاری بگوئید
وگر گوئید حالم پیش آن یار
به یاری کز سر یاری بگوئید
اگر خواهید کردن صید مردم
به ترک مردم آزاری بگوئید
یکایک ماجرای اشک خواجو
روان با ابر آذاری بگوئید
که آخر ترک بیزاری بگوئید
چو زور و زر ندارم حال زارم
به مسکین حالی و زاری بگوئید
غریبی از غریبان دور مانده
اگر باشد بدین خواری بگوئید
وگر بازارئی غمخواره دیدید
بدین زاری و غمخواری بگوئید
چو عیاران دو عالم برفشانید
وگر نی ترک عیاری بگوئید
بدلدار از من بیدل پیامی
ز روی لطف ودلداری بگوئید
بوصف طرهاش رمزی که دانید
همه در باب طراری بگوئید
فریب چشم آن ترک دلارا
بسرمستان بازاری بگوئید
حدیث جعدش ار در روز نتوان
مسلسل در شب تاری بگوئید
وگر گوئید حالم پیش آن یار
به یاری کز سر یاری بگوئید
اگر خواهید کردن صید مردم
به ترک مردم آزاری بگوئید
یکایک ماجرای اشک خواجو
روان با ابر آذاری بگوئید