عبارات مورد جستجو در ۲ گوهر پیدا شد:
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۷۱ - بیان آنک فتح طلبیدن مصطفی صلی الله علیه و سلم مکه را و غیر مکه را جهت دوستی ملک دنیا نبود چون فرموده است الدنیا جیفة بلک بامر بود
جَهدِ پیغامبر به فَتحِ مکّه هم
کِی بُوَد در حُبِّ دنیا مُتَّهَم؟
آن کِه او از مَخْزَنِ هفت آسْمان
چَشم و دل بَر بَستْ روزِ اِمْتِحان
از پِیِ نَظّارهٔ او حور و جان
پُر شُده آفاقِ هر هفت آسْمان
خویشتن آراسته از بَهرِ او
خود وِرا پَروایِ غیرِ دوست کو؟
آن چُنان پُر گشته از اِجْلالِ حَق
که دَرو هم رَهْ نَیابَد آلِ حَق
لا یَسَعْ فینا نَبیٌ مُرْسَلُ
وَالْمَلَکْ وَ الرّوحُ اَیْضًا فاعْقِلوا
گفت ما زاغیم، هَمچون زاغْ نه
مَستِ صَبّاغیم، مَستِ باغْ نه
چون که مَخْزَنهایِ اَفْلاک و عُقول
چون خَسی آمد بَرِ چَشمِ رَسول
پس چه باشد مکّه و شام و عِراق
که نِمایَد او نَبَرد و اِشْتیاق؟
آن گُمان بر وِیْ ضَمیرِ بَد کُند
کو قیاس از جَهْل و حِرصِ خَود کُند
آبگینهیْ زَرد چون سازی نِقاب
زَرد بینی جُمله نورِ آفتاب
بِشْکَن آن شیشهیْ کَبود و زَرد را
تا شِناسی گَرد را و مَرد را
گِرْدِ فارِسْ گَرد سَر اَفْراشته
گَرد را تو مَردِ حَقْ پِنْداشته
گَرد دید اِبْلیس و گفت این فَرعِ طین
چون فَزایَد بر منِ آتشجَبین؟
تا تو میبینی عزیزان را بَشَر
دان که میراثِ بِلیس است آن نَظَر
گَر نه فرزندِ بِلیسی ای عَنید
پَسْ به تو میراثِ آن سگ چون رَسید؟
من نِیَم سگْ شیرِ حَقَّم، حَقپَرَست
شیرِ حَق آن است کَزْ صورت بِرَست
شیرِ دنیا جویَد اِشْکاریّ و بَرگ
شیرِ مَوْلی جویَد آزادیّ و مرگ
چون که اَنْدر مرگْ بینَد صد وجود
هَمچو پَروانه بِسوزانَد وجود
شُد هوایِ مرگْ طَوْقِ صادقان
که جُهودان را بُد این دَمْ اِمْتِحان
در نُبی فَرمود کِی قومِ یَهود
صادقان را مرگ باشد گنج و سود
همچُنان که آرزویِ سود هست
آرزویِ مرگ بُردن زان بِهْ است
ای جُهودان بَهرِ ناموسِ کَسان
بُگْذرانید این تَمَنّا بر زبان
یک جُهودی این قَدَر زَهره نداشت
چون مُحَمَّد این عَلَم را بَر فَراشت
گفت اگر رانید این را بر زبان
یک یَهودی خود نَمانَد در جهان
پس یَهودان مال بُردند و خَراج
که مَکُن رُسوا تو ما را ای سِراج
این سُخَن را نیست پایانی پَدید
دستْ با من دِهْ چو چَشمَت دوست دید
کِی بُوَد در حُبِّ دنیا مُتَّهَم؟
آن کِه او از مَخْزَنِ هفت آسْمان
چَشم و دل بَر بَستْ روزِ اِمْتِحان
از پِیِ نَظّارهٔ او حور و جان
پُر شُده آفاقِ هر هفت آسْمان
خویشتن آراسته از بَهرِ او
خود وِرا پَروایِ غیرِ دوست کو؟
آن چُنان پُر گشته از اِجْلالِ حَق
که دَرو هم رَهْ نَیابَد آلِ حَق
لا یَسَعْ فینا نَبیٌ مُرْسَلُ
وَالْمَلَکْ وَ الرّوحُ اَیْضًا فاعْقِلوا
گفت ما زاغیم، هَمچون زاغْ نه
مَستِ صَبّاغیم، مَستِ باغْ نه
چون که مَخْزَنهایِ اَفْلاک و عُقول
چون خَسی آمد بَرِ چَشمِ رَسول
پس چه باشد مکّه و شام و عِراق
که نِمایَد او نَبَرد و اِشْتیاق؟
آن گُمان بر وِیْ ضَمیرِ بَد کُند
کو قیاس از جَهْل و حِرصِ خَود کُند
آبگینهیْ زَرد چون سازی نِقاب
زَرد بینی جُمله نورِ آفتاب
بِشْکَن آن شیشهیْ کَبود و زَرد را
تا شِناسی گَرد را و مَرد را
گِرْدِ فارِسْ گَرد سَر اَفْراشته
گَرد را تو مَردِ حَقْ پِنْداشته
گَرد دید اِبْلیس و گفت این فَرعِ طین
چون فَزایَد بر منِ آتشجَبین؟
تا تو میبینی عزیزان را بَشَر
دان که میراثِ بِلیس است آن نَظَر
گَر نه فرزندِ بِلیسی ای عَنید
پَسْ به تو میراثِ آن سگ چون رَسید؟
من نِیَم سگْ شیرِ حَقَّم، حَقپَرَست
شیرِ حَق آن است کَزْ صورت بِرَست
شیرِ دنیا جویَد اِشْکاریّ و بَرگ
شیرِ مَوْلی جویَد آزادیّ و مرگ
چون که اَنْدر مرگْ بینَد صد وجود
هَمچو پَروانه بِسوزانَد وجود
شُد هوایِ مرگْ طَوْقِ صادقان
که جُهودان را بُد این دَمْ اِمْتِحان
در نُبی فَرمود کِی قومِ یَهود
صادقان را مرگ باشد گنج و سود
همچُنان که آرزویِ سود هست
آرزویِ مرگ بُردن زان بِهْ است
ای جُهودان بَهرِ ناموسِ کَسان
بُگْذرانید این تَمَنّا بر زبان
یک جُهودی این قَدَر زَهره نداشت
چون مُحَمَّد این عَلَم را بَر فَراشت
گفت اگر رانید این را بر زبان
یک یَهودی خود نَمانَد در جهان
پس یَهودان مال بُردند و خَراج
که مَکُن رُسوا تو ما را ای سِراج
این سُخَن را نیست پایانی پَدید
دستْ با من دِهْ چو چَشمَت دوست دید
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۵۲۱ - یوم الجمعه
تو یوم الجمعه دان وقت لقایت
پس از جمله فناها در بقایت
مراد از یوم جمعه در حصولت
بسوی عن جمع آمد وصولت
مراقب باش وقت جمعه بر جمع
خطاب جمع او را قلب کن سمع
پریشانی بهل جمعی آور
بگیر ار جمعه شد جمعیت از سر
همه ایام خود را جمعه پندار
بجمعه وقت خود پس مغتنم دار
که یومالجمعه یومالتصال است
بعارف وصل بعد از انفصالست
صفی در جمعه روشن گشت شمعش
نمودند از تفرق جمله جمعش
مر او را فیض قدسی موهبت بود
نه اسبابی که پنداری جهت بود
نه تحصیلی است علمش نی کتابی
نه تعلیمی و خلقی و اکتسابی
بخوانی جمله گر بحرالحقایق
لدنی علم را یابی دقایق
شود این معنی ارخوانی یقینت
بدانش ره دهد روحالامینت
هم ار منکر شوی نبود عجب آن
چه فهم خویش میسنجی بمیزان
هر آن کوتاه سیر و تنگ چشم است
بنفی اهل حق از روی خشم است
حجاب خلق هر عصری حسد بود
بنادر دیده پاک از رمد بود
هر آن صاحب کتابی را بهر طور
ز حقد انکار کردند اهل هر دور
چه قرآنرا که دو نان دون شمردند
جهان عقل را مجنون شمردند
بود ژاژ این سخنهاور که برخیز
بود حرفی از آن میباشد از غیر
نه من صاحب کتابم این مثل بود
مثل نادر بجائی بیخلل بود
تو را گویم کلامی بی زتشویش
جهان یکسر بود دیوان درویش
هر آن رازیست ماند از وی نهفته
هر آن حرفی که هست او جمله گفته
پس از جمله فناها در بقایت
مراد از یوم جمعه در حصولت
بسوی عن جمع آمد وصولت
مراقب باش وقت جمعه بر جمع
خطاب جمع او را قلب کن سمع
پریشانی بهل جمعی آور
بگیر ار جمعه شد جمعیت از سر
همه ایام خود را جمعه پندار
بجمعه وقت خود پس مغتنم دار
که یومالجمعه یومالتصال است
بعارف وصل بعد از انفصالست
صفی در جمعه روشن گشت شمعش
نمودند از تفرق جمله جمعش
مر او را فیض قدسی موهبت بود
نه اسبابی که پنداری جهت بود
نه تحصیلی است علمش نی کتابی
نه تعلیمی و خلقی و اکتسابی
بخوانی جمله گر بحرالحقایق
لدنی علم را یابی دقایق
شود این معنی ارخوانی یقینت
بدانش ره دهد روحالامینت
هم ار منکر شوی نبود عجب آن
چه فهم خویش میسنجی بمیزان
هر آن کوتاه سیر و تنگ چشم است
بنفی اهل حق از روی خشم است
حجاب خلق هر عصری حسد بود
بنادر دیده پاک از رمد بود
هر آن صاحب کتابی را بهر طور
ز حقد انکار کردند اهل هر دور
چه قرآنرا که دو نان دون شمردند
جهان عقل را مجنون شمردند
بود ژاژ این سخنهاور که برخیز
بود حرفی از آن میباشد از غیر
نه من صاحب کتابم این مثل بود
مثل نادر بجائی بیخلل بود
تو را گویم کلامی بی زتشویش
جهان یکسر بود دیوان درویش
هر آن رازیست ماند از وی نهفته
هر آن حرفی که هست او جمله گفته