عبارات مورد جستجو در ۳ گوهر پیدا شد:
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۱۱۵ - در معنی لولاک لما خلقت الافلاک
شُد چُنین شیخی گدایِ کو به کو
عشق آمد لااُبالی اِتَّقوا
عشقْ جوشَد بَحْر را مانندِ دیگ
عشقْ سایَد کوه را مانندِ ریگ
عشقْبِشْکافَد فَلَک را صد شِکاف
عشقْ لَرزانَد زمین را از گِزاف
با مُحَمَّد بود عشقِ پاکْ جُفت
بَهْرِ عشقْ او را خدا لَوْلاک گفت
مُنْتَهی در عشقْ چون او بود فَرد
پَس مَر او را زَانْبیا تَخْصیص کرد
گَر نبودی بَهْرِ عشقِ پاک را
کِی وجودی دادَمی اَفْلاک را؟
من بِدان اَفْراشتم چَرخِ سَنی
تا عُلوِّ عشق را فَهْمی کُنی
مَنْفِعَتهایِ دِگَر آید زِ چَرخ
آن چو بَیْضه تابِع آید این چو فَرخ
خاک را من خوار کردم یک سَری
تا زِ ذُلِّ عاشقان بویی بَری
خاک را دادیم سَبزیّ و نُوی
تا زِ تَبدیلِ فَقیر آگَهْ شَوی
با تو گویند این جِبالِ راسیات
وَصْفِ حالِ عاشقانْ اَنْدَر ثَبات
گَرچه آن مَعنیست و این نَقْش ای پسر
تا به فَهْمِ تو کُند نزدیکتَر
غُصّه را با خارْ تَشْبیهی کُنند
آن نباشد لیکْ تَنْبیهی کُنند
آن دلِ قاسی که سَنگَش خوانْدَند
نامُناسِب بُد مِثالی رانْدَند
در تَصَوّر دَر نَیایَد عَیْنِ آن
عَیْب بر تَصویر نِهْ نَفْیَش مَدان
عشق آمد لااُبالی اِتَّقوا
عشقْ جوشَد بَحْر را مانندِ دیگ
عشقْ سایَد کوه را مانندِ ریگ
عشقْبِشْکافَد فَلَک را صد شِکاف
عشقْ لَرزانَد زمین را از گِزاف
با مُحَمَّد بود عشقِ پاکْ جُفت
بَهْرِ عشقْ او را خدا لَوْلاک گفت
مُنْتَهی در عشقْ چون او بود فَرد
پَس مَر او را زَانْبیا تَخْصیص کرد
گَر نبودی بَهْرِ عشقِ پاک را
کِی وجودی دادَمی اَفْلاک را؟
من بِدان اَفْراشتم چَرخِ سَنی
تا عُلوِّ عشق را فَهْمی کُنی
مَنْفِعَتهایِ دِگَر آید زِ چَرخ
آن چو بَیْضه تابِع آید این چو فَرخ
خاک را من خوار کردم یک سَری
تا زِ ذُلِّ عاشقان بویی بَری
خاک را دادیم سَبزیّ و نُوی
تا زِ تَبدیلِ فَقیر آگَهْ شَوی
با تو گویند این جِبالِ راسیات
وَصْفِ حالِ عاشقانْ اَنْدَر ثَبات
گَرچه آن مَعنیست و این نَقْش ای پسر
تا به فَهْمِ تو کُند نزدیکتَر
غُصّه را با خارْ تَشْبیهی کُنند
آن نباشد لیکْ تَنْبیهی کُنند
آن دلِ قاسی که سَنگَش خوانْدَند
نامُناسِب بُد مِثالی رانْدَند
در تَصَوّر دَر نَیایَد عَیْنِ آن
عَیْب بر تَصویر نِهْ نَفْیَش مَدان
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۱۴۳ - تا ز عشق اهل نظر آئینه یی برساختند
تا ز عشق اهل نظر آئینه یی برساختند
دوست را هریک به قدر دید خود بشناختند
در مقامر خانهٔ وحدت که کوی نیستی ست
عاشقان در داو اول خویش را در باختند
گوشه گیران را از این دولت چه بهتر کز نخست
گوشهٔ خاطر ز مهر غیر او پرداختند
رسم غمّازی گذار ای دل که در راه ادب
اشک را مردم بدین جرم از نظر انداختند
گردن تسلیم نه زیرا که ارباب طرب
چنگ را چون بر سر تسلیم شد بنواختند
عاقبت مسکین خیالی را پری رویان چو عود
سوختند از خامی و رسوای عالم ساختند
دوست را هریک به قدر دید خود بشناختند
در مقامر خانهٔ وحدت که کوی نیستی ست
عاشقان در داو اول خویش را در باختند
گوشه گیران را از این دولت چه بهتر کز نخست
گوشهٔ خاطر ز مهر غیر او پرداختند
رسم غمّازی گذار ای دل که در راه ادب
اشک را مردم بدین جرم از نظر انداختند
گردن تسلیم نه زیرا که ارباب طرب
چنگ را چون بر سر تسلیم شد بنواختند
عاقبت مسکین خیالی را پری رویان چو عود
سوختند از خامی و رسوای عالم ساختند
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۷۵ - دوش که در بزم عشق، توبه زاهد شکست