عبارات مورد جستجو در ۸ گوهر پیدا شد:
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۱۱۷ - گریان شدن امیر از نصیحت شیخ و عکس صدق او و ایثار کردن مخزن بعد از آن گستاخی و استعصام شیخ و قبول ناکردن و گفتن کی من بیاشارت نیارم تصرفی کردن
این بِگُفت و گریه در شُد هایْ هایْ
اشکْ غَلْطان بر رُخِ او جایْ جایْ
صِدْقِ او هم بر ضَمیرِ میر زَد
عشقْ هر دَمْ طُرفه دیگی میپَزَد
صِدْقِ عاشقْ بر جَمادی میتَنَد
چه عَجَب گَر بر دلِ دانا زَنَد؟
صِدْقِ موسیٰ بر عصا و کوه زَد
بلکه بر دریایِ پُر اُشْکوه زَد
صِدْقِ اَحمَد بر جَمالِ ماه زَد
بلکه بر خورشیدِ رَخشانْ راه زَد
روبه رو آورده هر دو در نَفیر
گشته گِریانْ هم امیر و هم فَقیر
ساعتی بسیار چون بِگْریسْتند
گفت میر او را که خیز ای اَرْجُمند
هر چه خواهی از خِزانه بَرگُزین
گَرچه اِسْتِحْقاق داری صد چُنین
خانه آنِ توست هر چِتْ مَیْل هست
بَر گُزین خود هر دو عالَم اَنْدک است
گفت دَستوری نَدادَنْدَم چُنین
که به دستِ خویشْ چیزی بَرگُزین
من زِ خود نَتْوانَم این کردن فُضول
که کُنم من این دَخیلانه دُخول
این بَهانه کرد و مُهْره دَر رُبود
مانِع آن بُد کان عَطا صادق نبود
نه که صادق بود و پاک از غِلّ و خشم
شیخ را هر صِدْق مینامَد به چَشم
گفت فَرمانَم چُنین دادهست اِلٰه
که گدایانه برو نانی بِخواه
اشکْ غَلْطان بر رُخِ او جایْ جایْ
صِدْقِ او هم بر ضَمیرِ میر زَد
عشقْ هر دَمْ طُرفه دیگی میپَزَد
صِدْقِ عاشقْ بر جَمادی میتَنَد
چه عَجَب گَر بر دلِ دانا زَنَد؟
صِدْقِ موسیٰ بر عصا و کوه زَد
بلکه بر دریایِ پُر اُشْکوه زَد
صِدْقِ اَحمَد بر جَمالِ ماه زَد
بلکه بر خورشیدِ رَخشانْ راه زَد
روبه رو آورده هر دو در نَفیر
گشته گِریانْ هم امیر و هم فَقیر
ساعتی بسیار چون بِگْریسْتند
گفت میر او را که خیز ای اَرْجُمند
هر چه خواهی از خِزانه بَرگُزین
گَرچه اِسْتِحْقاق داری صد چُنین
خانه آنِ توست هر چِتْ مَیْل هست
بَر گُزین خود هر دو عالَم اَنْدک است
گفت دَستوری نَدادَنْدَم چُنین
که به دستِ خویشْ چیزی بَرگُزین
من زِ خود نَتْوانَم این کردن فُضول
که کُنم من این دَخیلانه دُخول
این بَهانه کرد و مُهْره دَر رُبود
مانِع آن بُد کان عَطا صادق نبود
نه که صادق بود و پاک از غِلّ و خشم
شیخ را هر صِدْق مینامَد به چَشم
گفت فَرمانَم چُنین دادهست اِلٰه
که گدایانه برو نانی بِخواه
سعدی : قطعات
شماره ۳۳ - خواست تا عیبم کند پروردهٔ بیگانگان
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۲۲۸۸ - دعوت تنزیه حسن بیمثالی میکنم
دعوت تنزیه حسن بیمثالی میکنم
گر زنم آیینه صیقل خانه خالی میکنم
سجده ره همچون قدم آخر به جایی میبرد
پا گر از رفتار ماند جبهه مالی میکنم
پرتو مه هم برون هاله دارد گرد و من
گرد خود میگردم و ضبط حوالی میکنم
عمرها شد در شبستان تماشاگاه دهر
سیر این نه پرده فانوس خیالی میکنم
لاله وگل منتظر باشند و من همچون چنار
یک چراغان در بهار کهنه سالی میکنم
ننگم انجام غنا از فقر من پوشیده نیست
چینیام هر چند دل باشد سفالی میکنم
شرم دارد جرات من از ملایم طینتان
آتشمگر پنبه میبندد زگالی میکنم
پوچ بافیهای جا همگر شود موی دماغ
پشمهای کنده بسیار است قالی میکنم
میزنم مژگان به هم تا رنگ امکان بشکند
گاهگاهی اینقدر بیاعتدالی میکنم
زندگی لیلیست مجنونانه باید زیستن
تا دمی دارد نفس ناز غزالی میکنم
شمع در محمل نمیداند کجا باید نشست
در گداز خویش جای خویش خالی میکنم
پیریام بیدل به هر مو بست مضمون خمی
بعد از این ترتیب دیوان هلالی میکنم
گر زنم آیینه صیقل خانه خالی میکنم
سجده ره همچون قدم آخر به جایی میبرد
پا گر از رفتار ماند جبهه مالی میکنم
پرتو مه هم برون هاله دارد گرد و من
گرد خود میگردم و ضبط حوالی میکنم
عمرها شد در شبستان تماشاگاه دهر
سیر این نه پرده فانوس خیالی میکنم
لاله وگل منتظر باشند و من همچون چنار
یک چراغان در بهار کهنه سالی میکنم
ننگم انجام غنا از فقر من پوشیده نیست
چینیام هر چند دل باشد سفالی میکنم
شرم دارد جرات من از ملایم طینتان
آتشمگر پنبه میبندد زگالی میکنم
پوچ بافیهای جا همگر شود موی دماغ
پشمهای کنده بسیار است قالی میکنم
میزنم مژگان به هم تا رنگ امکان بشکند
گاهگاهی اینقدر بیاعتدالی میکنم
زندگی لیلیست مجنونانه باید زیستن
تا دمی دارد نفس ناز غزالی میکنم
شمع در محمل نمیداند کجا باید نشست
در گداز خویش جای خویش خالی میکنم
پیریام بیدل به هر مو بست مضمون خمی
بعد از این ترتیب دیوان هلالی میکنم
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۵۷۹ - آن روی نگر بدان نکویی
آن روی نگر بدان نکویی
پرگشته ازو جهان نکویی
ای از رخ تو خجل مه وخور
دیگر مفزا برآن نکویی
این آمدن تو در جهان هست
در حق جهانیان نکویی
بر روی زمین نمی دهد کس
جز دررخ تو نشان نکویی
درعهد تو بر زمین چو باران
می بارد از آسمان نکویی
ازبهر لب تو گفته یاقوت
چون لعل بصد زبان نکویی
عاشق نبود کسی که ازدل
با تو نکند بجان نکویی
بر باد مده مرا که گشتست
چون آب زتو روان نکویی
عاشق بکند بهر چه دارد
درکوی تو با سگان نکویی
درحق من ای نگار می کن
چون کرد همی توان نکویی
دانی که همی رسد بدرویش
ازمال توانگران نکویی
از خوان خود ای توانگر حسن
در حق گدا بنان نکویی
می کن که همی کنند مردم
با کلب باستخوان نکویی
از روی تو می خوهم نشانی
ای روی ترا نشان نکویی
سیف از سخن تو سودها کرد
هرگز نکند زیان نکویی
پرگشته ازو جهان نکویی
ای از رخ تو خجل مه وخور
دیگر مفزا برآن نکویی
این آمدن تو در جهان هست
در حق جهانیان نکویی
بر روی زمین نمی دهد کس
جز دررخ تو نشان نکویی
درعهد تو بر زمین چو باران
می بارد از آسمان نکویی
ازبهر لب تو گفته یاقوت
چون لعل بصد زبان نکویی
عاشق نبود کسی که ازدل
با تو نکند بجان نکویی
بر باد مده مرا که گشتست
چون آب زتو روان نکویی
عاشق بکند بهر چه دارد
درکوی تو با سگان نکویی
درحق من ای نگار می کن
چون کرد همی توان نکویی
دانی که همی رسد بدرویش
ازمال توانگران نکویی
از خوان خود ای توانگر حسن
در حق گدا بنان نکویی
می کن که همی کنند مردم
با کلب باستخوان نکویی
از روی تو می خوهم نشانی
ای روی ترا نشان نکویی
سیف از سخن تو سودها کرد
هرگز نکند زیان نکویی
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۱۹ - چگونه سر ز در پیر فقر بردارم
چگونه سر ز در پیر فقر بردارم
که گنج گوهر مقصود زیر سر دارم
گر آشیانه ندارم چه غم که چون عنقا
جهان و هر چه در آن هست زیر پر دارم
الا که مهلکهٔ آز را هنر دانی
بجان دوست که من ننگ از این هنر دارم
مبین به مفلسیم منعما که در ره عشق
ز اشگ و عارض خود گنج سیم و زر دارم
بلندی نظرم بین که درگه پرواز
فراز کنگرهٔ عرش در نظر دارم
مرا بحالت خود واگذار ای ناصح
از آنچه بی خبر استی تو من خبر دارم
چه سازم اینکه همی ناز یار گردد بیش
نیاز حضرت او هر چه بیشتر دارم
صغیر از دل جانان مرا شکایت نیست
شکایت ار بود از آه بی اثر دارم
که گنج گوهر مقصود زیر سر دارم
گر آشیانه ندارم چه غم که چون عنقا
جهان و هر چه در آن هست زیر پر دارم
الا که مهلکهٔ آز را هنر دانی
بجان دوست که من ننگ از این هنر دارم
مبین به مفلسیم منعما که در ره عشق
ز اشگ و عارض خود گنج سیم و زر دارم
بلندی نظرم بین که درگه پرواز
فراز کنگرهٔ عرش در نظر دارم
مرا بحالت خود واگذار ای ناصح
از آنچه بی خبر استی تو من خبر دارم
چه سازم اینکه همی ناز یار گردد بیش
نیاز حضرت او هر چه بیشتر دارم
صغیر از دل جانان مرا شکایت نیست
شکایت ار بود از آه بی اثر دارم
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۴۱۸ - ز تنگدستی اگر با زمین شوم یکسان
نهج البلاغه : حکمت ها
زينت فقر و غنا
نهج البلاغه : حکمت ها
ارزش پاكدامنى و شكرگزارى