عبارات مورد جستجو در ۵ گوهر پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۳۰۰۱ - ای نای، بس خوش است کز اسرار آگهی
ای نای، بَسْ خوش است کَزْ اسرار آگَهی
کار او کُند، که دارد از کار آگَهی
ای نای، هَمچو بُلبُل، نالانِ آن گُلی
گَردن مَخار، کَزْ گُلِ بیخار آگَهی
گفتم به نای هَمدَمِ یاری مَدُزد راز
گفتا هَلاکِ توست به یک بار آگَهی
گفتم خَلاصِ من به هَلاکِ من اَنْدَر است
آتش بِنِه، بِسوز، بِمَگْذار آگَهی
گفتا چگونه رَهْ زَنِ این قافله شَوَم
دانم که هست قافله سالار آگَهی
گفتم چو یار، گُم شُدگان را نمینَواخت
از آگهی هَمیشُد بیزارْ آگَهی
نُه چَشمْ گشتهیی تو که بیآگَهی زِ خویش
ما را حِجابِ دیده و دیدارْ آگَهی
زان هَمدَمِ لَبی که تو را سَر بُریدهاند
ای نَنگْ سَرْ دَرین رَهْ و، ای عارْ آگَهی
از خود تَهی شُدیّ و زِ اسرار پُر شُدی
زیرا زِ خودپُر است و زِ اِنکارْ آگَهی
چون میچَشی زِ لَعْلِ لبِ یار، ناله چیست؟
بُگْذار تا کُند گِلِهٔ زارْ آگَهی
نی نی زِ بَهرِ خود تو نمینالی، ای کَریم
بِگْری بر آن کِه دارد زِ اَغْیار آگَهی
گَردون اگر بِنالَد، گاو است زیرِ بار
زینْ نَعْلِ بازگونه غَلَط کار آگَهی
کار او کُند، که دارد از کار آگَهی
ای نای، هَمچو بُلبُل، نالانِ آن گُلی
گَردن مَخار، کَزْ گُلِ بیخار آگَهی
گفتم به نای هَمدَمِ یاری مَدُزد راز
گفتا هَلاکِ توست به یک بار آگَهی
گفتم خَلاصِ من به هَلاکِ من اَنْدَر است
آتش بِنِه، بِسوز، بِمَگْذار آگَهی
گفتا چگونه رَهْ زَنِ این قافله شَوَم
دانم که هست قافله سالار آگَهی
گفتم چو یار، گُم شُدگان را نمینَواخت
از آگهی هَمیشُد بیزارْ آگَهی
نُه چَشمْ گشتهیی تو که بیآگَهی زِ خویش
ما را حِجابِ دیده و دیدارْ آگَهی
زان هَمدَمِ لَبی که تو را سَر بُریدهاند
ای نَنگْ سَرْ دَرین رَهْ و، ای عارْ آگَهی
از خود تَهی شُدیّ و زِ اسرار پُر شُدی
زیرا زِ خودپُر است و زِ اِنکارْ آگَهی
چون میچَشی زِ لَعْلِ لبِ یار، ناله چیست؟
بُگْذار تا کُند گِلِهٔ زارْ آگَهی
نی نی زِ بَهرِ خود تو نمینالی، ای کَریم
بِگْری بر آن کِه دارد زِ اَغْیار آگَهی
گَردون اگر بِنالَد، گاو است زیرِ بار
زینْ نَعْلِ بازگونه غَلَط کار آگَهی
صائب تبریزی : گزیدهٔ غزلیات
غزل ۸۸ - شرح دشت دلگشای عشق را از ما مپرس
شرح دشت دلگشای عشق را از ما مپرس
میشوی دیوانه، از دامان آن صحرا مپرس
نقش حیران را خبر از حالت نقاش نیست
معنی پوشیده را از صورت دیبا مپرس
عاشقان دورگرد آیینهدار حیرتند
شبنم افتاده را از عالم بالا مپرس
حلقهٔ بیرون در از خانه باشد بیخبر
حال جان خسته را از چشم خونپالا مپرس
برنمیآید صدا از شیشه چون شد توتیا
سرگذشت سنگ طفلان از من شیدا مپرس
چون شرر انجام ما در نقطهٔ آغاز بود
دیگر از آغاز و از انجام کار ما مپرس
گل چه میداند که سیر نکهت او تا کجاست
عاشقان را از سرانجام دل شیدا مپرس
پشت و روی نامهٔ ما، هر دو یک مضمون بود
روز ما را دیدی، از شبهای تار ما مپرس
نشاهٔ می میدهد صائب حدیث تلخ ما
گر نخواهی بیخبر گردی، خبر از ما مپرس
میشوی دیوانه، از دامان آن صحرا مپرس
نقش حیران را خبر از حالت نقاش نیست
معنی پوشیده را از صورت دیبا مپرس
عاشقان دورگرد آیینهدار حیرتند
شبنم افتاده را از عالم بالا مپرس
حلقهٔ بیرون در از خانه باشد بیخبر
حال جان خسته را از چشم خونپالا مپرس
برنمیآید صدا از شیشه چون شد توتیا
سرگذشت سنگ طفلان از من شیدا مپرس
چون شرر انجام ما در نقطهٔ آغاز بود
دیگر از آغاز و از انجام کار ما مپرس
گل چه میداند که سیر نکهت او تا کجاست
عاشقان را از سرانجام دل شیدا مپرس
پشت و روی نامهٔ ما، هر دو یک مضمون بود
روز ما را دیدی، از شبهای تار ما مپرس
نشاهٔ می میدهد صائب حدیث تلخ ما
گر نخواهی بیخبر گردی، خبر از ما مپرس
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۰۸۹ - عجب سرّیست مردان را درونِ سینه پوشیده
عجب سرّیست مردان را درونِ سینه پوشیده
نه با کس گفتهاند ایشان نه زایشان کس نیوشیده
کی از سر جوشِ رمزِ دیگ ایشان چاشنی یابد
کسی کو نیست در بود و نبودِ خویش جوشیده
کسی کز خود برون آید دگر از خویش ننماید
ز خویش آگه برون ناید که شد در خویش پوشیده
ز خود بینی نبینی جز عدم از خود ببر یارا
که برکم در وجود آید ز شاخ و برگ خوشیده
نبینی عقل را چون عشق بام و در فرو گیرد
همه با او گذارد سر چه ورزیدهست و کوشیده
نه خواهد آمدن با خویش نه هُشیار خواهد شد
کسی کز مبداء فطرت شرابِ شوق نوشیده
نزاری بلبل بستانِ عشاق است و از مستی
گهی بر سرو نالیده گهی بر گل خروشیده
نه با کس گفتهاند ایشان نه زایشان کس نیوشیده
کی از سر جوشِ رمزِ دیگ ایشان چاشنی یابد
کسی کو نیست در بود و نبودِ خویش جوشیده
کسی کز خود برون آید دگر از خویش ننماید
ز خویش آگه برون ناید که شد در خویش پوشیده
ز خود بینی نبینی جز عدم از خود ببر یارا
که برکم در وجود آید ز شاخ و برگ خوشیده
نبینی عقل را چون عشق بام و در فرو گیرد
همه با او گذارد سر چه ورزیدهست و کوشیده
نه خواهد آمدن با خویش نه هُشیار خواهد شد
کسی کز مبداء فطرت شرابِ شوق نوشیده
نزاری بلبل بستانِ عشاق است و از مستی
گهی بر سرو نالیده گهی بر گل خروشیده
حزین لاهیجی : ودیعة البدیعه
بخش ۲۰ - عارفان چون دم از لقا زده اند
عارفان چون دم از لقا زده اند
نقش معنی به مدعا زده اند
آن سخن چون به گوش عامه رسید
هرکسی بر مراد خود فهمید
کار بینا و کور یکسان نیست
گوش را، کار چشم شایان نیست
گوش دل، گوش تیزهوشان است
گوش حس، از درازگوشان است
تیغ تیز زبان دانا دل
هست فرقان راست از باطل
با زبان نوبت شهی زدهام
سکه بر زرِّ ده دهی زده ام
هر فسادی که در جهان باشد
از زبان مقلدان باشد
هله، هش دار، تا زیان نکنی
سر خود در سر زبان نکنی
طوطی از گفت خود قفس گیر است
می پرد شاد، تا نفس گیر است
کوری ناقصان ز دید به است
پیش من، منکر از مرید به است
پر شاهین کلنگ اندازد
پر تقلید، خون هدر سازد
ابلهی، در حماقت آبادی
به هوای پریدن افتادی
بست بر خود، دو بال کرکس را
زندگی خوش نبود ناکس را
شد فراز بلندتر بامی
کز پریدن برآورد نامی
از پر عاریت به دام افتاد
بال بر هم زد و ز بام افتاد
آنچه مقصود اهل تحصیل است
بینش حق به جمع و تفصیل است
چون شود حاصل این خجسته کلام
عارف آن را لقا نماید نام
بینش وحدت است در کثرت
رؤیت کثرت است در وحدت
وان به نوعی که از کمال نظر
نشود هیچ یک، حجاب دگر
در تماشای خلق حق بیند
رخ خورشید، در شفق بیند
خلق بیند ز جلوهٔ ازلی
چونکه باشد دوبینی از حولی
باشد ادنی مراتب تقوی
اجتناب از حرام، در معنی
آخرین پایه، نزد صاحب سیر
تقویِ دل ابودا ز رؤیت غیر
نقش معنی به مدعا زده اند
آن سخن چون به گوش عامه رسید
هرکسی بر مراد خود فهمید
کار بینا و کور یکسان نیست
گوش را، کار چشم شایان نیست
گوش دل، گوش تیزهوشان است
گوش حس، از درازگوشان است
تیغ تیز زبان دانا دل
هست فرقان راست از باطل
با زبان نوبت شهی زدهام
سکه بر زرِّ ده دهی زده ام
هر فسادی که در جهان باشد
از زبان مقلدان باشد
هله، هش دار، تا زیان نکنی
سر خود در سر زبان نکنی
طوطی از گفت خود قفس گیر است
می پرد شاد، تا نفس گیر است
کوری ناقصان ز دید به است
پیش من، منکر از مرید به است
پر شاهین کلنگ اندازد
پر تقلید، خون هدر سازد
ابلهی، در حماقت آبادی
به هوای پریدن افتادی
بست بر خود، دو بال کرکس را
زندگی خوش نبود ناکس را
شد فراز بلندتر بامی
کز پریدن برآورد نامی
از پر عاریت به دام افتاد
بال بر هم زد و ز بام افتاد
آنچه مقصود اهل تحصیل است
بینش حق به جمع و تفصیل است
چون شود حاصل این خجسته کلام
عارف آن را لقا نماید نام
بینش وحدت است در کثرت
رؤیت کثرت است در وحدت
وان به نوعی که از کمال نظر
نشود هیچ یک، حجاب دگر
در تماشای خلق حق بیند
رخ خورشید، در شفق بیند
خلق بیند ز جلوهٔ ازلی
چونکه باشد دوبینی از حولی
باشد ادنی مراتب تقوی
اجتناب از حرام، در معنی
آخرین پایه، نزد صاحب سیر
تقویِ دل ابودا ز رؤیت غیر
ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۲۳۳ - قطعه ناتمام