عبارات مورد جستجو در ۷ گوهر پیدا شد:
مولوی : دفتر ششم
بخش ۱۲۶ - مفتون شدن قاضی بر زن جوحی و در صندوق ماندن و نایب قاضی صندوق را خریدن باز سال دوم آمدن زن جوحی بر امید بازی پارینه و گفتن قاضی کی مرا آزاد کن و کسی دیگر را بجوی الی آخر القصه
جوحی هر سالی زِ درویشی به فَن
رو به زَن کردی که ای دِلْخواه زن
چون سِلاحَت هست رو صَیْدی بگیر
تا بِدوشانیم از صَیْدِ تو شیر
قَوْسِ اَبرو تیرِ غَمْزه دام کَیْد
بَهْرِ چه دادَت خدا؟ از بَهْرِ صَیْد
رو پِیِ مُرغِ شِگَرفی دامْ نِهْ
دانه بِنْما لیک در خورْدَش مَدِه
کامْ بِنْما و کُن او را تَلْخکام
کِی خورَد دانه چو شُد در حَبْس دام؟
شُد زنِ او نَزدِ قاضی در گِلِه
که مرا اَفْغان زِ شویِ دَهدِلِه
قِصّه کوتَه کُن که قاضی شُد شِکار
از مَقال و از جَمالِ آن نِگار
گفت اَنْدَر مَحْکَمهست این غُلْغُله
من نَتوانَم فَهْم کردن این گِلِه
گَر به خَلْوَت آیی ای سَروِ سَهی
از سِتَمکاریِّ شُو شَرحَم دَهی
گفت خانهیْ تو زِهر نیک و بَدی
باشد از بَهْرِ گِلِه آمد شُدی
خانهٔ سَر جُمله پُر سودا بُوَد
صَدْرْ پُر وَسْواس و پُر غوغا بُوَد
باقی اَعْضا زِ فکر آسودهاند
وان صُدور از صادِران فرسودهاند
در خَزان و بادِ خَوْفِ حَق گُریز
آن شَقایقهایِ پارین را بِریز
این شَقایقْ مَنْعِ نَو اِشْکوفههاست
که درختِ دلْ برای آن نَماست
خویش را در خواب کُن زین اِفْتِکار
سَر زِ زیرِ خواب در یَقْظَت بَرآر
هَمچو آن اَصْحابِ کَهْف ای خواجه زود
رو به اَیْقاظًا که تَحْسَبْهُمْ رُقود
گفت قاضی ای صَنَم معمول چیست؟
گفت خانهیْ این کنیزک بَس تَهیست
خَصْم در دِهْ رفت و حارِس نیز نیست
بَهْرِ خَلْوَت سخت نیکو مَسْکَنیست
امشب اَرْ امکان بود آن جا بیا
کارِ شب بی سُمعه است و بیریا
جُمله جاسوسانْ زِ خَمْرِ خوابْ مَست
زَنگیِ شب جُمله را گردن زدهست
خوانْد بر قاضی فُسونهای عَجب
آن شِکَرلَب وآنگهانی از چه لب؟
چند با آدمْ بِلیس افسانه کرد؟
چون حَوا گُفتَش بِخور آنگاه خَورْد
اوّلین خون در جهانِ ظُلْم و داد
از کَفِ قابیل بَهْرِ زن فُتاد
نوح چون بر تابه بریان ساختی
واهِلَه بر تابه سنگ انداختی
مَکْرِ زن بر کارِ او چیره شُدی
آبِ صافِ وَعْظِ او تیره شُدی
قَوْم را پیغام کردی از نَهان
که نگَهْ دارید دین زین گُمرَهان
رو به زَن کردی که ای دِلْخواه زن
چون سِلاحَت هست رو صَیْدی بگیر
تا بِدوشانیم از صَیْدِ تو شیر
قَوْسِ اَبرو تیرِ غَمْزه دام کَیْد
بَهْرِ چه دادَت خدا؟ از بَهْرِ صَیْد
رو پِیِ مُرغِ شِگَرفی دامْ نِهْ
دانه بِنْما لیک در خورْدَش مَدِه
کامْ بِنْما و کُن او را تَلْخکام
کِی خورَد دانه چو شُد در حَبْس دام؟
شُد زنِ او نَزدِ قاضی در گِلِه
که مرا اَفْغان زِ شویِ دَهدِلِه
قِصّه کوتَه کُن که قاضی شُد شِکار
از مَقال و از جَمالِ آن نِگار
گفت اَنْدَر مَحْکَمهست این غُلْغُله
من نَتوانَم فَهْم کردن این گِلِه
گَر به خَلْوَت آیی ای سَروِ سَهی
از سِتَمکاریِّ شُو شَرحَم دَهی
گفت خانهیْ تو زِهر نیک و بَدی
باشد از بَهْرِ گِلِه آمد شُدی
خانهٔ سَر جُمله پُر سودا بُوَد
صَدْرْ پُر وَسْواس و پُر غوغا بُوَد
باقی اَعْضا زِ فکر آسودهاند
وان صُدور از صادِران فرسودهاند
در خَزان و بادِ خَوْفِ حَق گُریز
آن شَقایقهایِ پارین را بِریز
این شَقایقْ مَنْعِ نَو اِشْکوفههاست
که درختِ دلْ برای آن نَماست
خویش را در خواب کُن زین اِفْتِکار
سَر زِ زیرِ خواب در یَقْظَت بَرآر
هَمچو آن اَصْحابِ کَهْف ای خواجه زود
رو به اَیْقاظًا که تَحْسَبْهُمْ رُقود
گفت قاضی ای صَنَم معمول چیست؟
گفت خانهیْ این کنیزک بَس تَهیست
خَصْم در دِهْ رفت و حارِس نیز نیست
بَهْرِ خَلْوَت سخت نیکو مَسْکَنیست
امشب اَرْ امکان بود آن جا بیا
کارِ شب بی سُمعه است و بیریا
جُمله جاسوسانْ زِ خَمْرِ خوابْ مَست
زَنگیِ شب جُمله را گردن زدهست
خوانْد بر قاضی فُسونهای عَجب
آن شِکَرلَب وآنگهانی از چه لب؟
چند با آدمْ بِلیس افسانه کرد؟
چون حَوا گُفتَش بِخور آنگاه خَورْد
اوّلین خون در جهانِ ظُلْم و داد
از کَفِ قابیل بَهْرِ زن فُتاد
نوح چون بر تابه بریان ساختی
واهِلَه بر تابه سنگ انداختی
مَکْرِ زن بر کارِ او چیره شُدی
آبِ صافِ وَعْظِ او تیره شُدی
قَوْم را پیغام کردی از نَهان
که نگَهْ دارید دین زین گُمرَهان
خاقانی : قطعات
شماره ۱۵۳ - همه عیباند زنان و آن همه را
همه عیباند زنان و آن همه را
نیک مردان به هنر برگیرند
چون مؤنث به مذکر پیوست
گرچه آن حکم مذکر گیرند
لیک چون مرد به زن پیوندد
حکم تأنیث قویتر گیرند
بلبلی بین که به مقنع بفریفت
چون سمانه که به چادر گیرند
صید مرد است زن اما به زبان
مرد را صید نگون سر گیرند
باز اگر چند کبوتر گیرد
باز را هم به کبوتر گیرند
نیک مردان به هنر برگیرند
چون مؤنث به مذکر پیوست
گرچه آن حکم مذکر گیرند
لیک چون مرد به زن پیوندد
حکم تأنیث قویتر گیرند
بلبلی بین که به مقنع بفریفت
چون سمانه که به چادر گیرند
صید مرد است زن اما به زبان
مرد را صید نگون سر گیرند
باز اگر چند کبوتر گیرد
باز را هم به کبوتر گیرند
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۲۳۳ - در مذمت زنان
ملکالشعرای بهار : قصاید
شمارهٔ ۲۳ - باز هم به همان مناسبت (مد شدن موی کوتاه برای زنان)
سراسر تار گیسوی سیه چیدند خانمها
ندانم از چه این مد را پسندیدند خانمها
کمند زلف بگشودند از پای گنهکاران
گناه بستگان عشق، بخشیدند خانمها
دلا آزاد شو کان دام دامن گیر گیسو را
به رغبت از سر راه تو برچیدند خانمها
کسی بیشقه گیسو نمیبندد به خانم دل
که خلق از شقه گیسو پرستیدند خانمها
مسلم بود جنس نر بود از ماده خوشگل تر
چه خوب این مدعی را زود فهمیدند خانمها
ز فرط بچهبازیها به پاریس این عمل مد شد
در ایران هم پی تقلید جنبیدند خانمها
سخن دور از مقام دوستان زین حرکت بیجا
به گیس خویش و ریش شوهران ریدند خانمها
ندانم از چه این مد را پسندیدند خانمها
کمند زلف بگشودند از پای گنهکاران
گناه بستگان عشق، بخشیدند خانمها
دلا آزاد شو کان دام دامن گیر گیسو را
به رغبت از سر راه تو برچیدند خانمها
کسی بیشقه گیسو نمیبندد به خانم دل
که خلق از شقه گیسو پرستیدند خانمها
مسلم بود جنس نر بود از ماده خوشگل تر
چه خوب این مدعی را زود فهمیدند خانمها
ز فرط بچهبازیها به پاریس این عمل مد شد
در ایران هم پی تقلید جنبیدند خانمها
سخن دور از مقام دوستان زین حرکت بیجا
به گیس خویش و ریش شوهران ریدند خانمها
ملکالشعرای بهار : کارنامهٔ زندان
محشور شدن دو خانواده
این کشاکش بسی نگشت دراز
که شدند آن چهار تن دمساز
دل این جنس خوبروی ظریف
هست مانند آبگینه لطیف
که به اندک فشار میشکند
پیش سختی مقاومت نکند
زن در اول چو موم سرد بود
دیر پذرای نقش مرد بود
دیرپذرای و خویشتندار است
سختکوش و محافظتکار است
لیک چون گرم گشت در کف مرد
غیر نرمی چه میتواند کرد
موم چون گشت گرم و نیمه گداخت
هرچه خواهی ازو توانی ساخت
که شدند آن چهار تن دمساز
دل این جنس خوبروی ظریف
هست مانند آبگینه لطیف
که به اندک فشار میشکند
پیش سختی مقاومت نکند
زن در اول چو موم سرد بود
دیر پذرای نقش مرد بود
دیرپذرای و خویشتندار است
سختکوش و محافظتکار است
لیک چون گرم گشت در کف مرد
غیر نرمی چه میتواند کرد
موم چون گشت گرم و نیمه گداخت
هرچه خواهی ازو توانی ساخت
صامت بروجردی : کتاب المواد و التاریخ
شمارهٔ ۱۰ - و برای او
ظهیری سمرقندی : سندبادنامه
بخش ۴۲ - داستان آن مرد که مکر زنان جمع می کرد
دستور گفت: در روزگار ماضی و ایام سالف، یکی از ابنای دهر و دهات عصر با خود عهدی کرد که گرد عالم بگردد و حیلت های زنان و نوادر خواطر ایشان جمع کند تا اگر زنی خواهد، از حیلت و تلبیس او در پناه صون و امان حفظ باشد و با خود قرار داد که اگر تمامت عمر اندر آن صرف شود، مبذول دارد. پس بر مطیه سفر نشست و بر بارگیر غربت سوار شد و یکران سیاحت زیر ران آورد و خویشان و پیوستگان را وداع کرد و گفت:
سلام علی تلک المنازل انها
شریعه وردی او مهب الشمال
لیالی لم نحذر حزون قطیعه
و لم نمش الا فی سهول وصال
و چون صرصر و نکبا از بیدا به بیدا می رفت و مسافت به قدم مساحت می برید.
ز راود به راود ز بیدا به بیدا
ز وادی به وادی ز گردر به گردر
و به هر شهری که می رسید، اکیاس الناس را می دید و طلبکار آن کار می بود. تا روزی در خاتمت مطاف از مردی نشان یافت که او را همین معنی دامنگیر شده بود و از غره شباب تا وفود شیب، به طلب این بضاعت، سرمایه عمر درین صناعت خرج کرده بود و تصنیفات مکر و تلبیسات غدر زنان جمله نبشته. جوانمرد نزدیک او رفت و شرح حال خویش با وی بگفت و سی و سه سال پیوسته بنشست و دامن شب به گریبان روز بست و تصانیف مکر و حیل زنان بنوشت و چون اوایل آن به عواقب انجامید و مبادی آن به اواخر رسید، قصد وطن خود کرد و روی به سمت معهود آورد. در شارع راه بر دهی که ممر کاروان بود، مقام کرد. یکی از مقیمان آن موضع، جوانمرد را به خانه مهمان برد و کمر حسن ضیافت بر میان بست و اهل خانه را در رعایت جانب او وصیت کرد و گفت:
منزلنا منزل اضیافنا
و دارنا دار لابن السبیل
و خود به شغلی بیرون رفت. جوانمرد صندوق های کتاب در سرای او برد و بر طرفی بنهاد. زن میزبان ازو پرسید که در صندوق ها چه داری و این بضاعت ها از کجا می آری و چه چیز است و بابت کجاست؟ جوانمرد گفت: درین بارها، کتب و دفترهاست. زن گفت: در آن کتب چه علم هاست؟ مرد گفت: حیل و مکرهای زنان و رنگ و نیرنگ های ایشان. زن تعجب نمود و به استقصاتر پرسید. مرد احوال و قصه شرح داد. زن گفت: هر حیلتی که در اوهام گنجد و در خاطر زنان آید، نبشته و آموخته ای؟ مرد گفت: بلی. زن تبسمی کرد و از سر آن سخن در گذشت آغاز نهاد به دنبال چشم نگریستن و کرشمه و غمزه کردن و به اتفاق، زن دلالی و جمالی داشت. جوانمرد را هوس او در ربود و هر دو خرده در میان نهادند و حجاب شرم از میان برداشتند و زمانی عشق باختند و چون وثاق خالی بود، بیکجا در ساختند و خلوتی کردند و چون جماع به انجام رسید و کار مباشرت تمام شد، زن فریادی صعب کرد و گفت: المستغاث ای مسلمانان ازین ستمکار نابکار. جوانمرد از دهشت آن حالت و خوف آن مقالت، بیهوش بیقتاد. مردمان درآمدند و از وی پرسیدند که ترا چه رسید و موجب خروش و فریاد چه بود؟ گفت: شوهر من، هر روز غریبی گرسنه را مهمان آرد و برمن و خود وبال کند تا از کمال مجاعت، به التقام طعام، اقتحامی نماید و لقمه زیادت از اندازه برگیرد تا در گلوش گیرد و دران بمیرد. قوله تعالی: «یتجرعه و لا یکاد یسیغه و یاتیه الموت من کل مکان و ماهو بمیت» در حق او راست آید و این مرد را این ساعت، استخوانی در مجرای حلق بماند و نزدیک بود که هلاک شود. من بترسیدم که نباید که ازین غصه بمیرد و ما را چاکر شحنه بگیرد. بدین سبب فریاد کردم و جوان به هوش آمده بود و این مقالت می شنود و صموت کالحوت می بود تا مردمان، آب بر روی او زدند و بنشاندند و گفتند: ای جوان، نان آهسته تر خور و لقمه به اندازه و قدر حاجت به کار بر تا به چنین مبتلا نشوی و تیر مرگ را سپر و ناوک بلا را هدف نگردی.
و ما هی الا شبعه بعد جوعه
و کل طعام بین جنبیک واحد
جوانمرد گفت: پذیرفتم که بعد ازین بر شارع این تدبیر بروم و از خطه امر شما قدم برنگیرم و چون مردمان بیرون رفتند، زن گفت:
اذا ما قضیت الدین بالدین لم یکن
قضاء و لکن کان غرما علی الغرم
این حیلت نبشته ای و این تدبیر، دانسته ای؟ جوانمرد گفت:
و ماهی الا لیله بعد لیله
و یوم الی یوم و شهر الی شهر
و دانست که آب دریا را به پیمانه پیمودن و ریگ بیابان را به دانه شمردن، آسانتر از مکر زنان دانستن و در حد و حصر آوردن. در حال، دفترها بیرون آورد و جمله بسوزانید و گفت:
لاتستبن ابدا مالا تقوم به
ولا تهیجن فی العرینه الاسدا
ان الزنابیر ان حرکتها سفها
من کورها اوجعت من لسعها الجسدا
هر آن کو کند کار ناکردنی
غمی بایدش خورد نا خوردنی
توبه کردم که درین باب خوض نکنم و درین گرداب غوطه نخورم و دانستم که هیچ آفریده را با شمال مجال دعوی نیست.
لقد طوفت فی الافاق حتی
رضیت من الغنیمه بالایاب
این حکایت از بهر آن گفتم تا پادشاه را مقرر شود که زنان را مکر و حیلت بی شمار است، چنانکه دست تدارک عقل بدان نرسد و پای خرد از ادراک آن قاصر ماند و نیز بر خاطر منیر پادشاه پوشیده نگردد احکام ولادت طالع شاهزاده که حکما در طالع او دیده اند و هفت روز پیوسته خطر گفته به حکم نظر تربیع زحل به طالع او و بعد از هفت روز، سهل گشتن این حادثه به حکم انقطاع نحوس و اتصال سعود و اینک بشارت که این هفت روز گذشت و اوقات محنت و ساعات فترت منتهی شد. شاه چون این مقدمات و مقالات بشنید، مثال داد تا شاهزاده را به حبس برند.
سلام علی تلک المنازل انها
شریعه وردی او مهب الشمال
لیالی لم نحذر حزون قطیعه
و لم نمش الا فی سهول وصال
و چون صرصر و نکبا از بیدا به بیدا می رفت و مسافت به قدم مساحت می برید.
ز راود به راود ز بیدا به بیدا
ز وادی به وادی ز گردر به گردر
و به هر شهری که می رسید، اکیاس الناس را می دید و طلبکار آن کار می بود. تا روزی در خاتمت مطاف از مردی نشان یافت که او را همین معنی دامنگیر شده بود و از غره شباب تا وفود شیب، به طلب این بضاعت، سرمایه عمر درین صناعت خرج کرده بود و تصنیفات مکر و تلبیسات غدر زنان جمله نبشته. جوانمرد نزدیک او رفت و شرح حال خویش با وی بگفت و سی و سه سال پیوسته بنشست و دامن شب به گریبان روز بست و تصانیف مکر و حیل زنان بنوشت و چون اوایل آن به عواقب انجامید و مبادی آن به اواخر رسید، قصد وطن خود کرد و روی به سمت معهود آورد. در شارع راه بر دهی که ممر کاروان بود، مقام کرد. یکی از مقیمان آن موضع، جوانمرد را به خانه مهمان برد و کمر حسن ضیافت بر میان بست و اهل خانه را در رعایت جانب او وصیت کرد و گفت:
منزلنا منزل اضیافنا
و دارنا دار لابن السبیل
و خود به شغلی بیرون رفت. جوانمرد صندوق های کتاب در سرای او برد و بر طرفی بنهاد. زن میزبان ازو پرسید که در صندوق ها چه داری و این بضاعت ها از کجا می آری و چه چیز است و بابت کجاست؟ جوانمرد گفت: درین بارها، کتب و دفترهاست. زن گفت: در آن کتب چه علم هاست؟ مرد گفت: حیل و مکرهای زنان و رنگ و نیرنگ های ایشان. زن تعجب نمود و به استقصاتر پرسید. مرد احوال و قصه شرح داد. زن گفت: هر حیلتی که در اوهام گنجد و در خاطر زنان آید، نبشته و آموخته ای؟ مرد گفت: بلی. زن تبسمی کرد و از سر آن سخن در گذشت آغاز نهاد به دنبال چشم نگریستن و کرشمه و غمزه کردن و به اتفاق، زن دلالی و جمالی داشت. جوانمرد را هوس او در ربود و هر دو خرده در میان نهادند و حجاب شرم از میان برداشتند و زمانی عشق باختند و چون وثاق خالی بود، بیکجا در ساختند و خلوتی کردند و چون جماع به انجام رسید و کار مباشرت تمام شد، زن فریادی صعب کرد و گفت: المستغاث ای مسلمانان ازین ستمکار نابکار. جوانمرد از دهشت آن حالت و خوف آن مقالت، بیهوش بیقتاد. مردمان درآمدند و از وی پرسیدند که ترا چه رسید و موجب خروش و فریاد چه بود؟ گفت: شوهر من، هر روز غریبی گرسنه را مهمان آرد و برمن و خود وبال کند تا از کمال مجاعت، به التقام طعام، اقتحامی نماید و لقمه زیادت از اندازه برگیرد تا در گلوش گیرد و دران بمیرد. قوله تعالی: «یتجرعه و لا یکاد یسیغه و یاتیه الموت من کل مکان و ماهو بمیت» در حق او راست آید و این مرد را این ساعت، استخوانی در مجرای حلق بماند و نزدیک بود که هلاک شود. من بترسیدم که نباید که ازین غصه بمیرد و ما را چاکر شحنه بگیرد. بدین سبب فریاد کردم و جوان به هوش آمده بود و این مقالت می شنود و صموت کالحوت می بود تا مردمان، آب بر روی او زدند و بنشاندند و گفتند: ای جوان، نان آهسته تر خور و لقمه به اندازه و قدر حاجت به کار بر تا به چنین مبتلا نشوی و تیر مرگ را سپر و ناوک بلا را هدف نگردی.
و ما هی الا شبعه بعد جوعه
و کل طعام بین جنبیک واحد
جوانمرد گفت: پذیرفتم که بعد ازین بر شارع این تدبیر بروم و از خطه امر شما قدم برنگیرم و چون مردمان بیرون رفتند، زن گفت:
اذا ما قضیت الدین بالدین لم یکن
قضاء و لکن کان غرما علی الغرم
این حیلت نبشته ای و این تدبیر، دانسته ای؟ جوانمرد گفت:
و ماهی الا لیله بعد لیله
و یوم الی یوم و شهر الی شهر
و دانست که آب دریا را به پیمانه پیمودن و ریگ بیابان را به دانه شمردن، آسانتر از مکر زنان دانستن و در حد و حصر آوردن. در حال، دفترها بیرون آورد و جمله بسوزانید و گفت:
لاتستبن ابدا مالا تقوم به
ولا تهیجن فی العرینه الاسدا
ان الزنابیر ان حرکتها سفها
من کورها اوجعت من لسعها الجسدا
هر آن کو کند کار ناکردنی
غمی بایدش خورد نا خوردنی
توبه کردم که درین باب خوض نکنم و درین گرداب غوطه نخورم و دانستم که هیچ آفریده را با شمال مجال دعوی نیست.
لقد طوفت فی الافاق حتی
رضیت من الغنیمه بالایاب
این حکایت از بهر آن گفتم تا پادشاه را مقرر شود که زنان را مکر و حیلت بی شمار است، چنانکه دست تدارک عقل بدان نرسد و پای خرد از ادراک آن قاصر ماند و نیز بر خاطر منیر پادشاه پوشیده نگردد احکام ولادت طالع شاهزاده که حکما در طالع او دیده اند و هفت روز پیوسته خطر گفته به حکم نظر تربیع زحل به طالع او و بعد از هفت روز، سهل گشتن این حادثه به حکم انقطاع نحوس و اتصال سعود و اینک بشارت که این هفت روز گذشت و اوقات محنت و ساعات فترت منتهی شد. شاه چون این مقدمات و مقالات بشنید، مثال داد تا شاهزاده را به حبس برند.