عبارات مورد جستجو در ۶ گوهر پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۸۰ - ای عاشقان ای عاشقان دیوانه‌ام، کو سلسله؟
ای عاشقان ای عاشقان دیوانه‌ام، کو سِلْسِله؟
ای سِلْسِله جُنبانِ جان، عالَم زِتو پُرغُلغُله
زنجیرِ دیگر ساختی، در گَردنَم انداختی
وَزْ آسْمان دَرتاختی، تا رَه زنی بر قافله
بَرخیز ای جانْ از جهان، بَرپَر زِ خاک خاکْدان
کَزْ بَهرِ ما بر آسْمانْ گَردان شُده‌‌ست این مَشْعَله
آن را که باشد دَردِ دل، کِی رَه زَنَد باران و گِل؟
از عشق باشد او بِحِل، کو را نشُد کُه خَردله
روزی مُخَنَّث بانگ زد، گفتا که ای چوپانِ بَد
آن بُز عَجَب ما را گَزَد، در من نَظَر کرد از گِلِه
گفتا مُخَنَّث را گَزَد، هم بُکْشَدش زیرِ لَگَد
امّا چه غَم زو مَرد را، گفتا نِکو گفتی هَله
کو عقل تا گویا شَوی؟ کو پایْ تا پویا شَوی؟
وَزْ خُشک در دریا شَوی، ایمِن شَوی از زَلْزَله
سُلطانِ سُلطانان شَوی، در مُلْکِ جاویدان شَوی
بالاتر از کیوان شَوی، بیرون شَوی زین مَزْبَله
چون عقلِ کُلْ صاحِب عَمَل، جوشان چو دریایِ عَسَل
چون آفتاب اَنْدَر حَمَل، چون مَهْ به بُرجِ سُنبُله
صد زاغ و جُغد و فاخته، در تو نَواها ساخته
بِشْنیدی‌یی اسرارِ دل، گَر کم شُدی این مَشْغَله
بی دل شو اَرْ صاحِب دلی، دیوانه شو گَر عاقلی
کین عقلِ جُزوی می‌شود، در چَشمِ عشقَت آبِله
تا صورتِ غَیبی رَسَد، وَزْ صورتَت بیرون کَشَد
کَزْ جَعْدِ پیچاپیچِ او، مُشکل شُده‌‌ست این مسئله
امّا دَرین راه از خوشی باید که دامَن بَرکَشی
زیرا زِ خونِ عاشقان، آغشته است این مَرحَله
رو، رو، دلا با قافله، تنها مَرو در مَرحَله
زیرا که زاید فِتْنه‌ها، این روزگارِ حامِله
از رنج‌ها مُطْلَق رَوی، اَنْدَر اَمانِ حَق رَوی
در بَحْرْ چون زورَق رَوی، رفتی دلا، رو بی‌گِلِه
چون دلْ زِ جان بَرداشتی، رَستی زِ جنگ و آشتی
آزاد و فارغ گشته‌یی، هم از دُکان، هم از غَله
زَانْدیشه جانَت رَسته شُد، راهِ خَطَرها بَسته شُد
آن کو به تو پیوسته شُد، پیوسته باشد در چله
در روزْ چون ایمِن شُدی زین رومیِ با عَربَده
شب هم مَکُن اندیشه‌یی زین زَنگیِ پُر زَنْگُله
خامُش کُن ای شیرین لِقا، رو مَشک بَربَند ای سَقا
زیرا نگُنجَد موج‌ها اَنْدَر سَبو و بُلبُله
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۳۴ - ای طبل رحیل از طرف چرخ شنیده
ای طَبْلِ رَحیل از طَرَفِ چَرخْ شنیده
وِیْ رَخْت ازین جایْ بِدان جایْ کَشیده
ای نرگسِ چَشم و رُخِ چون لاله، کجایی؟
از گورِ تو آن نَرگس و آن لاله دَمیده
اَنْدَر لَحَدِ بی‌دَر و بی‌بامْ مُقیمی
ای بر دَر و بر بامْ به صد ناز دویده
کو شیوهٔ ابرویِ تو؟ کو غَمْزهٔ چَشمَت؟
ای چَشمِ بَدِ مرگ بِدان هر دو رَسیده
ای دستِ تو بوسه گَهِ لب‌هایِ عزیزان
در دستِ فَنا مانده تو با دستِ بُریده
این‌ها همه سَهْل است، اگر مُرغِ ضَمیرت
بر چَرخْ پَریده بُوَد و دامْ دَریده
صورت چه کم آید چه بَرَد جان به سلامت؟
موزه چه کم آید چو بُوَد پایْ رَهیده؟
صد شُکر کُند جانْ چو رَهَد از تَن و صورت
ای بی‌خَبَر از چاشْنیِ جانِ جَریده
کو لَذَّتِ آب و گِل و کو آب حَیاتی
کو قُبّهٔ گَردونی و کو بامِ خَمیده
یا رَب چه طلسم است کَزان خُلْدْ نَفوریم
ما در تَکِ این دوزخِ اَمْشاجْ خزیده
مَحْسودِ فَلَک بوده و مَسجود مَلایک
وَزْ هِمَّتِ ناپاکْ زِ ما دیو رَمیده
باغ آی و زِ بارانْ سُخَنِ نرگس و گُل چین
نرگس نَدَهَد قطرهٔ از بامْ چَکیده
بَربَند دَهان از سُخَن و بادهٔ لب نوش
تا قِصّه کُند چَشمِ خُمار از رَهِ دیده
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۳۳ - برآ بر بام ای عارف، بکن هر نیم شب زاری
بَرآ بر بامْ ای عارف، بِکُن هر نیم شب زاری
کبوترهایِ دل‌ها را، تویی شاهینِ اِشْکاری
بُوَد جان‌هایِ پابَسته، شوند از بَندِ تَنْ رَسته
بُوَد دل‌هایِ اَفْسُرده، زِ حَرِّ تو شود جاری
بَسی اِشْکوفه و دل‌ها، که بِنْهادند در گِل‌ها
هَمی پایَند یاران را، به دَعوَتْشان بِکُن یاری
به کوریِّ دِیْ و بهمن، بهاری کُن بَرین گُلْشَن
دَرآوَر باغِ مُزمِن را به پرواز و به طَیّاری
زِبالا اَلصَّلایی زن، که خندان است این گُلْشَن
بِخَندان خارِ مَحْزون را، که تو ساقیِّ اَقْطاری
دلی دارم پُر از آتش، بِزَن بر وِیْ تو آبی خَوش
نه زابِ چَشمهٔ جَیحون، از آن آبی که تو داری
به خاکِ پایِ تو، امشب مَبَند از پُرسشِ منْ لب
بیا ای خوبِ خوش مَذهَب، بِکُن با روحْ سَیّاری
چو امشب خوابِ من بَستی، مَبَند آخِر رَهِ مَستی
که سُلطانِ قَوی دستیّ و هُش بَخشیّ و هُشیاری
چرا بَستی تو خوابِ من؟ برایِ نیکویی کردن
اَزیرا گنجِ پنهانیّ و اَنْدَر قَصدِ اِظْهاری
زِهی‌‌ بی‌خوابیِ شیرین، بِهی تَر از گُل و نسرین
فُزون از شَهْد و از شِکَّر به شیرینیِّ خوش خواری
به جانِ پاکَت ای ساقی، که امشب تَرکْ کُن عاقی
که جانْ از سوزِ مُشتاقی ندارد هیچ صَبّاری
بیا تا روزْبر روزَن بِگَردیم، ای حَریفِ من
اَزیرا مَردِ خواب اَفْکَن، دَرآمَد شب به کَرّاری
بَرین گَردش حَسَد آرَد، دَوارِ چَرخِ گَردونی
که این مَغز است و آن قَشْر است و این نور است و آن ناری
چه کوتاه است پیشِ من، شب و روز اَنْدَرین مَستی
زِروز و شب رَهیدم من، بدین مَستیّ و خَمّاری
حَریفِ من شو ای سُلطان، به رَغْمِ دیدهٔ شیطان
که تا بینی رُخِ خوبان، سَرِ آن شاهِدانْ خاری
مرا امشب شَهَنْشاهی، لَطیف و خوب و دِلْخواهی
بَرآوَرْده‌‌ست از چاهی، رَهانیده زِبیماری
به گِردِ بامْ می‌گردم، که جامِ حارِسانْ خوردم
تو هم می‌گَرد گِردِ من، گَرَت عَزم است میْ خواری
چو با مَستانِ او گَردی، اگر مِسّی تو، زَر گَردی
وَگَر پایی تو، سَر گَردی، وَگَر گُنگی، شَوی قاری
دَرین دلْ موج‌ها دارم، سَرِ غَوّاص می‌خارَم
ولی کو دامَنِ فَهْمی سِزاوارِ گُهَرباری؟
دَهان بَستم، خَمُش کردم، اگرچه پُرغَم و دَردَم
خدایا صَبرم اَفْزون کُن دَرین آتش به سَتّاری
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۳۸۵ - پیغام دوست راحت جان است و راح روح
پیغام دوست راحت جان است و راح روح
هان تا طرب کنیم به شکرانه ی فتوح
بر یاد دوستان حقیقی شراب شوق
بر کف نهیم بر زده بر توبه ی نصوح
رغم مخالفان خفقان فوآد را
تسکین اضطراب دهیم از غذای روح
مست اند و نیست روی که هشیار وا شوند
آن ها که کرده اند ز بدو ازل صبوح
بر کف نهیم باده به کشتی و در رویم
مردانه وار هم چو نزاری به بحر نوح
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۰۶ - من روشن روان غافل به زندان بدن رفتم
من روشن روان غافل به زندان بدن رفتم
کشیدم آتشین آهی، چو شمع از خویشتن رفتم
گران جان نیستم در گلستان چون سرو پا در گل
سبک روحانه چون باد بهاران از چمن رفتم
نشد بال و پر پروانه ام گرم از تف شمعی
بساط زندگی افسرده بود، از انجمن رفتم
کشند آزادگان وادی قدس انتظارم را
وداعی ای گران جانان آب و گل که من رفتم
به ناکامی نشستن هم حزین اندازه ای دارد
به صد حسرت ز کویت رفتم، ای پیمان شکن رفتم
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۱۴۸ - سزد بلبل به گل گر در گلستان هم نفس باشد
سزد بلبل به گل گر در گلستان هم نفس باشد
چرا پس جان من در تن گرفتار قفس باشد
چومرغی کز قفس باشد هوای گلشنش بر سر
به سیر عالم علوی مرا در دل هوس باشد
ز جان منچه سزد کاین چنین شد پای بست تن
به مستی فی المثل ماند که در قیدعسس باشد
ز جسمانی علایق دمبدم کاهد همی جانم
چو حلوایی که گردش روز وشب مور ومگس باشد
دلا آسایش ار خواهی بیفکن پیرهن از تن
که بار پیرهن برتن تو را از پوست بس باشد
بلند اقبال جسمش آن چنان کاهیده شد از غم
که هر گه دلبر او را دید گوید این چه کس باشد