عبارات مورد جستجو در ۵ گوهر پیدا شد:
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱۶۰ - خبر کردن خروس از مرگ خواجه
لیک فردا خواهد او مُردن یَقین
گاو خواهد کُشت وارث در حَنین
صاحِبِ خانه بِخواهد مُرد رفت
روزِ فردا نَکْ رَسیدت لوتِ زَفْت
پاره‌هایِ نان و لالَنْگ و طَعام
در میانِ کوی یابَد خاص و عام
گاوِ قُربانیّ و نان‌هایِ تَنُک
بر سگان و سایِلان ریزد سَبُک
مرگِ اسب و اَسْتَر و مرگِ غُلام
بُد قَضا گَردانِ این مَغْرورِ خام
از زیانِ مال و دَردِ آن گُریخت
مالْ اَفْزون کرد و خونِ خویش ریخت
این ریاضَت‌هایِ دَرویشان چراست؟
کان بَلا بر تَنْ بَقایِ جان‌هاست
تا بَقایِ خود نَیابَد سالِکی
چون کُند تَن را سَقیم و هالِکی؟
دست کِی جُنبَد به ایثار و عَمَل
تا نَبینَد داده را جانَش بَدَل؟
آن کِه بِدْهَد بی امیدِ سودها
آن خدای‌ست آن خدای‌ست آن خدا
یا وَلیِّ حَق که خویِ حَقْ گرفت
نور گشت و تابِشِ مُطْلَق گرفت
کو غَنیّ است و جُز او جُمله فَقیر
کِی فَقیری بی عِوَض گوید که گیر؟
تا نَبینَد کودکی که سیب هست
او پیازِ گَنده را نَدْهَد زِ دست
این همه بازارْ بَهرِ این غَرَض
بر دُکان‌ها شِسْته بر بویِ عِوَض
صد مَتاعِ خوب عَرضه می‌کُنند
وَنْدَرونِ دل عِوَض‌ها می‌تَنَند
یک سلامی نَشْنَوی ای مَردِ دین
که نگیرد آخِرت آن آستین
بی طَمَع نَشْنیده‌ام از خاص و عام
من سَلامی ای برادر وَالسَّلام
جُز سلامِ حَقّ هین آن را بِجو
خانه خانه جا به جا و کو به کو
از دَهانِ آدمیِّ خوشْ‌مَشام
هم پیامِ حَق شُنودَم هم سلام
وین سلامِ باقیان بر بویِ آن
من هَمی‌نوشَم به دلْ خوش‌تَر زِ جان
زان سلامِ او سلامِ حَق شُده‌ست
کاتَشْ اَنْدَر دودمانِ خود زده‌ست
مُرده است از خود شُده زنده به رَب
زان بُوَد اسرارِ حَقَّش در دو لب
مُردنِ تَن در ریاضَت زندگی‌ست
رنج این تَنْ روح را پایَندگی‌ست
گوش بِنْهاده بُد آن مَردِ خَبیث
می‌شُنود او از خروسَش آن حَدیث
مولوی : دفتر پنجم
بخش ۱۳۹ - گفتن خویشاوندان مجنون را کی حسن لیلی باندازه‌ایست چندان نیست ازو نغزتر در شهر ما بسیارست یکی و دو و ده بر تو عرضه کنیم اختیار کن ما را و خود را وا رهان و جواب گفتن مجنون ایشان را
اَبْلَهان گفتند مَجْنون را زِ جَهْل
حُسنِ لیلی نیست چندان هست سَهْل
بهتر از وِیْ صد هزاران دِلْرُبا
هست هَمچون ماهْ اَنْدَر شهرِ ما
گفت صورت کوزه است و حُسنْ مِیْ
مِیْ خدایم می‌دَهَد از نَقْشِ وِیْ
مَر شما را سِرکه داد از کوزه‌اَش
تا نباشد عشقِ اوتان گوش کَش
از یکی کوزه دَهَد زَهْر و عَسَل
هر یکی را دستِ حَق عَزَّ و جَل
کوزه می‌بینی وَلیکِن آب شراب
رویْ نَنْمایَد به چَشمِ ناصَواب
قاصِراتُ الطَّرْف باشد ذوقِ جان
جُز به خَصْمِ خود بِنَنْمایَد نِشان
قاصِراتُ الطَّرْف آمد آن مُدام
وین حِجابِ ظَرْف‌ها هَمچون خیام
هست دریا خیمه‌یی در وِیْ حَیات
بَطْ را لیکِنْ کَلاغان را مَمات
زَهْر باشد مار را هم قوت و بَرگ
غیرِ او را زَهْرِ او دَرد است و مرگ
صورتِ هر نِعْمَتیّ و مِحْنَتی
هست این را دوزخ آن را جَنَّتی
پَس همه اَجْسام و اَشیا تُبْصِرون
وَنْدَرو قوت است و سَمْ لاتُبْصِرون
هست هر جسمی چو کاسه وْ کوزه‌یی
اَنْدَرو هم قوت و هم دِلْسوزه‌یی
کاسه پیدا اَنْدَرو پنهان رَغْد
طاعِمَش دانَد کَزْان چه می‌خَورد
صورتِ یوسُف چو جامی بود خوب
زان پدر می‌خورْد صد باده یْ طَروب
بازْ اِخْوان را ازان زَهْرآب بود
کان دَریشان خشم و کینه می‌فُزود
بازْ از وِیْ مَر زُلَیخا را سَکَر
می‌کَشید از عشقْ اَفْیونی دِگَر
غیرِ آنچه بود مَر یَعْقوب را
بود از یوسُف غذا آن خوب را
گونه‌گونه شَربَت و کوزه یکی
تا نَمانَد در مِیِ غَیْبَت شَکی
باده از غَیْب است و کوزه زین جهان
کوزه پیدا باده در وِیْ بَس نَهان
بَس نَهان از دیدهٔ نامَحْرمان
لیکْ بر مَحْرَم هویدا و عِیان
یا اِلهی سُکِّرَتْ اَبْصارُنا
فَاعْفُ عَنّا اُثْقِلَتْ اَوْزارُنا
یا خَفیًّا قَدْ مَلاْتَ الْخافِقَیْن
قَدْ عَلَوْتَ فَوْقَ نورِ الْمَشْرِقَیْن
اَنْتَ سِرٌّ کاشِفٌ اَسْرارَنا
اَنْتَ فَجْرٌ مُفْجِرٌ اَنْهارَنا
یا خَفِیَّ الذّاتِ مَحْسوسَ الْعَطا
اَنْتَ کَالْماءِ وَ نَحْنُ کَالرَّحا
اَنتَ کَالرّیحِ و نَحنُ کَالْغُبار
تَخْتَفِی الرّیحُ وَ غَبْراها جِهار
تو بهاری ما چو باغِ سَبزْ خَوش
او نَهان و آشکارا بَخْشِشش
تو چو جانی ما مِثالِ دست و پا
قَبْض و بَسْطِ دست از جان شُد روا
تو چو عقلی ما مثالِ این زبان
این زبانْ از عقل دارد این بَیان
تو مِثالِ شادی و ما خَنده‌ایم
که نتیجه یْ شادیِ فَرخُنده‌ایم
جُنْبِشِ ما هر دَمی خود اَشْهَد است
که گواهِ ذوالْجلالِ سَرمَد است
گَردش سنگْ آسیا در اِضطراب
اَشهد آمد بر وجودِ جویْ آب
ای بُرون از وَهْم و قال و قیلِ من
خاکْ بر فَرقِ من و تَمثیلِ من
بَنده نَشْکیبَد زِ تَصویرِ خَوشَت
هر دَمَت گوید که جانَم مَفْرَشَت
هَمچو آن چوپان که می‌گفت ای خدا
پیشِ چوپان و مُحِبِّ خود بیا
تا شُپُش جویَم من از پیراهَنَت
چارُقَت دوزَم ببوسَم دامَنَت
کَس نبودَش در هوا و عشقْ جُفت
لیکْ قاصِر بود از تَسْبیح و گفت
عشقِ او خَرگاه بر گَردون زده
جانْ سگِ خَرگاهِ آن چوپان شُده
چون که بَحرِ عشقِ یَزدان جوش زَد
بر دلِ او زد تورا بر گوش زد
سعدی : باب دهم در مناجات و ختم کتاب
حکایت - شنیدم که مستی ز تاب نبید
شنیدم که مستی ز تاب نبید
به مقصورهٔ مسجدی در دوید
بنالید بر آستان کرم
که یارب به فردوس اعلی برم
موذن گریبان گرفتش که هین
سگ و مسجد! ای فارغ از عقل و دین
چه شایسته کردی که خواهی بهشت؟
نمی‌زیبدت ناز با روی زشت
بگفت این سخن پیر و بگریست مست
که مستم بدار از من ای خواجه دست
عجب داری از لطف پروردگار
که باشد گنهکاری امیدوار؟
تو را می‌نگویم که عذرم پذیر
در توبه بازست و حق دستگیر
همی شرم دارم ز لطف کریم
که خوانم گنه پیش عفوش عظیم
کسی را که پیری درآرد ز پای
چو دستش نگیری نخیزد ز جای
من آنم ز پای اندر افتاده پیر
خدایا به فضل توام دست گیر
نگویم بزرگی و جاهم ببخش
فروماندگی و گناهم ببخش
اگر یاری اندک زلل داندم
به نابخردی شهره گرداندم
تو بینا و ما خائف از یکدگر
که تو پرده پوشی و ما پرده در
برآورده مردم ز بیرون خروش
تو با بنده در پرده و پرده پوش
به نادانی ار بندگان سرکشند
خداوندگاران قلم در کشند
اگر جرم بخشی به مقدار جود
نماند گنهکاری اندر وجود
وگر خشم گیری به قدر گناه
به دوزخ فرست و ترازو مخواه
گرم دست گیری به جایی رسم
وگر بفگنی بر نگیرد کسم
که زور آورد گر تو یاری دهی؟
که گیرد چو تو رستگاری دهی؟
دو خواهند بودن به محشر فریق
ندانم کدامان دهندم طریق
عجب گر بود راهم از دست راست
که از دست من جز کژی برنخاست
دلم می‌دهد وقت وقت این امید
که حق شرم دارد ز موی سفید
عجب دارم ار شرم دارد ز من
که شرمم نمی‌آید از خویشتن
نه یوسف که چندان بلا دید و بند
چو حکمش روان گشت و قدرش بلند
گنه عفو کرد آل یعقوب را؟
که معنی بود صورت خوب را
به کردار بدشان مقید نکرد
بضاعات مزجاتشان رد نکرد
ز لطفت همین چشم داریم نیز
بر این بی‌بضاعت ببخش ای عزیز
کس از من سیه نامه تر دیده نیست
که هیچم فعال پسندیده نیست
جز این کاعتمادم به یاری تست
امیدم به آمرزگاری تست
بضاعت نیاوردم الا امید
خدایا ز عفوم مکن ناامید
قائم مقام فراهانی : قصاید و قطعات
شمارهٔ ۲۸ - قطعه ای است که از قول عبدالرزاق بیک دنبلی به یکی از عمال نبشته
ای عزیزی که مال و جاه ترا
به فنا و زوال مشتاقم
بالله آن روز و روزگار گذشت
که منت گفتمی ز عشاقم
بس کن این ناز و غمزه کاندر شرع
کرد خواهی سزای احراقم
بعد هفتاد سال عمر مگر
بنده باز از گروه فساقم؟
مرترا حدودق سزاست ولی
من نه حد دارم و نه دقاقم
گر به عقد دوام خدمت تو
بود چند عروس اشواقم
خوب کردی که طالقش کردی
تا خوری بهره ها ز اطلاقم
ورنه خوردی تو راست گو پس کو
دخل شهر و تیول رستا قم؟
ویحک ای نو دکان گشوده که من
شیخ اصناف و پیر اسواقم
چند نازی که این منم کامروز
مشرف مستمر و اطلاقم
اگر اطلاق و مستمر ز تو گشت
نه گران آید آن و نی شاقم
لیکن از نخوت تو رنجم از آنک
من نه مخلوقم و تو خلاقم
تو که تا این دو روزه بودستی
هم چو خر زیر سیخ و شلاقم
گوئی از بنده بندگی خواهی
که کنی مستمال اشفاقم
گه مخور هرگز این نخواهد شد
ور کند شه طناب و تخماقم
تو نه رزاق عبدی و به خدا
بنده آنم که عبد رزاقم
به خدا گر خدا شوی نشوم
بنده ات، ورشوم قرمساقم
کاش رزاق کل حواله کند
جای دیگر برات ارزاقم
ورنه تو رزق چون منی ندهی
که نه شیادم و نه زراقم
رو به خویشان خویشتن بچشان
هر چه ماند از طعوم واذواقم
که به زرقند و شید شهره نه من
که به آیات صدق مصداقم
بهر مشتی قزل دواتی چند
بر در این قرا و آن آقم
من نه میش شقاقیم که برند
گه به ییلاق و گه به قشلاقم
نه بز دنبلی که رزق رسد
گه ز سلماس و گه ز الباقم
بل یکی چاکرم که ورد بود
مدح شه درعشی و اشراقم
گر تو ندهی برات، بدهد نقد
از کف خویش، شاه آفاقم
شاه عباس آن که گر نکنم
شکر احسانش از پدر عاقم
حالی آن چاقچو رو شال و کلاه
چون به سر بر نهند و بر ساقم
در بر تخت شاه خواهی دید
که بر از نه رواق این طاقم
شیر نر را شغال ماده کند
بانک ارعاد و بیم ابراقم
آب در چشم آفتاب آرد
شعله برق تیغ براقم
تیغ من این زبان بود که بود
به تر از تیغ و تیر و مرزاقم
رستخیز آن بود که با تو کنند
کلک حراف و نطق حراقم
خواجه گو: چند ممتحن داری،
گه به اشفاق و گه به اشفاقم؟
چند ازین لعب کودکان بازی
من نه پیرم که طفل قنداقم
من مگر کودکم که بفریبی
گه به مضراب و گه به محراقم
یا یهودم که ترس و بیم دهی
هم زدورماق و هم زوورماقم
یا یکی بچه برزگر کامروز
نو به شهر آمده ز رستاقم
شرم دارای نعال و کعب ز من
که رئیس صدور و اعناقم
آسمان و زمین به من خندند
گر بود با تو عهد و میثاقم
زان که تو اوج ظلم و جوری و من
موجی از بحر عدل و احقاقم
گر توئی درد، بنده درمانم
ور توئی زهر، بنده تریاقم
در عبوست مبادرت ز چه روست
من نه مخلوقم و نه خلاقم
کم کن این کبر و طمطراق که نیست
طاقت این طرنب و این طاقم
نه تو آنی که اکل و شرب تو بود
گه زادرار و گه ز اطلاقم؟
تو همانی که دخل و خرج تو بود
گه ز انعام و گه زانفاقم
چه شد آخر کنون که باید کرد
خاک پای تو کحل آماقم؟
خلق از خلق ناخوش تو شدند
جمله مفتون حسن اخلاقم
تا تو باجور و باجفا جفتی
بنده در مهر و در وفا طاقم
کم به شلتاق و اخذ کوش که من
باطل السحر اخذ و شلتاقم
زان حذر کن که روز عرض حساب
عرضه گردد بطون اوراقم
نه در عدل شه نه راه عراق
بسته اند و نه بنده دستاقم
ای مشیری که عزوجاه ترا
به دوام و ثبات مشتاقم
به مدیحت که یادگار من است
عاشق صادقی ز عشاقم
بوالهوس نیستم معاذالله
نه هوس ناک و نی زفساقم
گرنه مدح تو در سخن گویم
مستحق نکال و احراقم
سر بدخواه و سر بدگو را
من چو بزازم و چو دقاقم
زرق و شید و فسون چرا نخورم
نه فسون سازم و نه زراقم
روزی من حواله بر کف تست
گر چه دانم که کیست رزاقم
چون چنین است بس فراوان به
قسمت اندر میان ارزاقم
تا گزندی نه بینم و نرسد
منت از هر غر و قرمساقم
ور هنرهست چون که بادگران
نسبت اختصاص و اطلاقم
باز گویم که هست با دگری
نسبت اهل شهر و رستاقم
هر چه خواهم رواست زان که ز اخذ
عاریستم بری زشلتاقم
صاحبا نظم را به عمد چنین
گفتم ولیک هست الحاقم
لطفت اریار شد به فهم و ذکا
شهره در روزگار و آفاقم
وانگهی باوفا و صدق و صفا
در زمان فرد و در جهان طاقم
ورنه هستم چو پسته بی مغز
از درون پوچ وز برون چاقم
سعیدا : غزلیات
شماره ۳۱۸ - خوبان نه ناز [بیهده] آغاز می کنند
خوبان نه ناز [بیهده] آغاز می کنند
ایشان به بردن دل ما ناز می کنند
چون سرو هر کسی که ز برگ و ثمر گذشت
آزاد می کنند و سرافراز می کنند
در کار می کنند دو صد عقدهٔ دگر
هر عقده ای که از دل ما باز می کنند
آنان که سر به جیب تفکر کشیده اند
بر روی خود ز غیب، دری باز می کنند
خاموش نیستند فرورفتگان خاک
از راه دل به همدگر آواز می کنند
هر دم هزار مرغ هوس از سریر دل
بی خویش در هوای تو پرواز می کنند
آیینه می شود دل اگر آهنین بود
در آتش غم تو چو پرداز می کنند
مرغان بال بستهٔ نظاره هر زمان
در راه انتظار تو پرواز می کنند
خشت سرای عدل به صد جور می کشند
از ظلم، خانه ای دگر آغاز می کنند
کی می کنند کار خدایی جهانیان؟
گر می کنند باز خدا ساز می کنند
با نازپروران ستمگر جفاکشان
عرض نیاز خویش به انداز می کنند
فیضی نمی برند سعیدا ز اهل دل
آنان که شرح حال دل آغاز می کنند