عبارات مورد جستجو در ۴ گوهر پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۴۲ - ساقیا ما ز ثریا به زمین افتادیم
ساقیا ما زِ ثُریّا به زمین افُتادیم
گوشِ خود بر دَمِ ششتایِ طَرَب بِنْهادیم
دلِ رَنْجور به طُنْبور نَوایی دارد
دلِ صد پارهٔ خود را به نَوایَش دادیم
به خَرابات بُدَستیم از آن رو مَستیم
کویِ دیگر نَشِناسیم دَرین کو زادیم
ساقیا زین همه بُگْذر بِدِه آن جامِ شَراب
همه را جُمله یکی کُن که دَرین اَفْرادیم
همه را غَرق کُن و باز رَهان زین اَعْداد
مَزهیی بَخش که ما بیمَزهٔ اَعْدادیم
دلِ ما یافت از این باده عَجایب بویی
لاجَرَم از دَمِ این باده لَطیف اَوْرادیم
از بُرون خستهٔ یاریم و درونْ رُستهٔ یار
لاجَرَم مَست و طَرَبناک و قَوی بُنیادیم
همه مَستیم و خَرابیم و فَنایِ رَهِ دوست
در خَراباتِ فَنا عاقلهٔ ایجادیم
هَله خاموش بیارام عروسی داریم
هله گِردَک بِنِشینیم که ما دامادیم
گوشِ خود بر دَمِ ششتایِ طَرَب بِنْهادیم
دلِ رَنْجور به طُنْبور نَوایی دارد
دلِ صد پارهٔ خود را به نَوایَش دادیم
به خَرابات بُدَستیم از آن رو مَستیم
کویِ دیگر نَشِناسیم دَرین کو زادیم
ساقیا زین همه بُگْذر بِدِه آن جامِ شَراب
همه را جُمله یکی کُن که دَرین اَفْرادیم
همه را غَرق کُن و باز رَهان زین اَعْداد
مَزهیی بَخش که ما بیمَزهٔ اَعْدادیم
دلِ ما یافت از این باده عَجایب بویی
لاجَرَم از دَمِ این باده لَطیف اَوْرادیم
از بُرون خستهٔ یاریم و درونْ رُستهٔ یار
لاجَرَم مَست و طَرَبناک و قَوی بُنیادیم
همه مَستیم و خَرابیم و فَنایِ رَهِ دوست
در خَراباتِ فَنا عاقلهٔ ایجادیم
هَله خاموش بیارام عروسی داریم
هله گِردَک بِنِشینیم که ما دامادیم
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۲۳ - در طلب شراب گوید
میر حیدر ایا که خیزد جود
از کف تو چو از شراب طرب
دوستت انوری که نگشاید
جز به یادت ز دوستداری لب
سه شبانروز شد که از مستی
باز نشناختست روز از شب
جلبی چند بودهاند حریف
الفیه شلفیه تبار و نسب
همه از آرزوی ... بزرگ
دست بر ... زنان که من یرغب
من و تایی دو دیگران با من
مانده زین ... خوارگان به عجب
همچنین باشد ارکند جودت
مدد خادمت به ماء عنب
از کف تو چو از شراب طرب
دوستت انوری که نگشاید
جز به یادت ز دوستداری لب
سه شبانروز شد که از مستی
باز نشناختست روز از شب
جلبی چند بودهاند حریف
الفیه شلفیه تبار و نسب
همه از آرزوی ... بزرگ
دست بر ... زنان که من یرغب
من و تایی دو دیگران با من
مانده زین ... خوارگان به عجب
همچنین باشد ارکند جودت
مدد خادمت به ماء عنب
اوحدالدین کرمانی : الباب السادس: فی ما هو جامع لشرایط العشق و المشاهَده و الحسن و الموافقه و ما یلیق بهذا الباب
شماره ۲۴ - عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۱۹ - در آن مجلس که حرمت نیست می را
در آن مجلس که حرمت نیست می را
صلا ده ای پسر خوبان ری را
می و مطرب در این مجلس مباح است
خبر کن ساقی فرخنده پی را
به ری خوبان دریغ از ما نکردند
می و چنگ و رباب و عود و نی را
چنان دارند یارانم که دارند
بنات النعش اطراف جدی را
چه سر در باده و جام است زاهد
که عالم راغب هستند این دو شی را
به یک جام آن چنانم مست گرداند
که بخشم تخت و تاج جم و کی را
تو از عکس رخ و زلف آفریدی
به حکمت نور و ظلمت شمس و فی را
معلم شد به علم و عشق جانان
که این علم و هنر آموخت وی را
بهار عمر را، هست از قفا، دی
تو کردی نوبهاری فصل دی را
بساط حاتم طی، طی نگردد
اگر دست قضا طی کرد طی را
کریمان را نگیرد، موت دامن
که «حاجب » کرد طی این طرفه حی را
صلا ده ای پسر خوبان ری را
می و مطرب در این مجلس مباح است
خبر کن ساقی فرخنده پی را
به ری خوبان دریغ از ما نکردند
می و چنگ و رباب و عود و نی را
چنان دارند یارانم که دارند
بنات النعش اطراف جدی را
چه سر در باده و جام است زاهد
که عالم راغب هستند این دو شی را
به یک جام آن چنانم مست گرداند
که بخشم تخت و تاج جم و کی را
تو از عکس رخ و زلف آفریدی
به حکمت نور و ظلمت شمس و فی را
معلم شد به علم و عشق جانان
که این علم و هنر آموخت وی را
بهار عمر را، هست از قفا، دی
تو کردی نوبهاری فصل دی را
بساط حاتم طی، طی نگردد
اگر دست قضا طی کرد طی را
کریمان را نگیرد، موت دامن
که «حاجب » کرد طی این طرفه حی را