عبارات مورد جستجو در ۳ گوهر پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۹۴۵ - ندا رسید به جان‌ها که چند می‌پایید؟
نِدا رَسید به جان‌ها که چند می‌پایید؟
به سویِ خانه اصلیِّ خویش بازآیید
چو قافِ قُربَتِ ما زاد و بودِ اَصلِ شماست
به کوهِ قاف بِپَرّید خوش چو عَنْقایید
زِ آب و گِل چو چُنین کُنده‌یی‌ست بر پاتان
به جَهدْ کُنده زِ پا پارهْ پاره بُگْشایید
سَفَر کنید ازین غُربَت و به خانه رَوید
ازین فِراقْ مَلولیم عَزمْ فَرمایید
به دوغِ گَنده و آبِ چَهْ و بیابان‌ها
حَیاتِ خویش به بیهوده چند فَرسایید؟
خدایْ پَرِّ شما را زِ جَهْد ساخته است
چو زنده‌اید بِجُنبید و جَهْد بِنْمایید
به کاهِلی پَر و بالِ امید می‌پوسَد
چو پَرّ و بالْ بِریزَد دِگَر چه را شایید؟
ازین خَلاصْ مَلولید و قَعْرِ این چَهْ نی
هَلا مُبارک در قَعْرِ چاه می‌پایید
نِدایِ فَاعْتَبِروا بِشْنوید اُولُوالْاَبْصار
نه کودکیْت سَرِ آستینْ چه می‌خایید؟
خود اعتبار چه باشد به جُز زِ جو جَستن؟
هَلا زِ جو بِجَهید آن طَرَف چو بُرنایید
درونِ هاوَنِ شَهوت چه آب می‌کوبید
چو آبِتان نَبُوَد بادِ لافْ پِیْمایید
حُطامْ خوانْد خدا این حَشیشِ دنیا را
دَرین حَشیشْ چو حیوان چه ژاژ می‌خایید؟
هَلا که باده بیامَد زِ خُم بُرون آیید
پِیِ قَطایف و پالوده تَنْ بِپالایید
هَلا که شاهِدِ جانْ آیِنِه هَمی‌جویَد
به صیقلْ آیِنِه‌ها را زِ زنگْ بِزْدایید
نمی‌هِلَند که مُخْلِص بگویم این‌ها را
زِ اَصلِ چَشمه بِجویید آن چو جویایید
مولوی : غزلیات
غزل ۱۵۸۳ - می‌خرامد جان مجلس سوی مجلس گام گام
می‌خُرامَد جان مَجْلِس سویِ مَجْلِس گامْ گام
در جَبینَش آفتاب و در یَمینَشْ جام جام
می‌خُرامَد بَختِ ما کو هست نَقْدِ وقتِ ما
مَشْنو ای پُخته ازین پَسْ وَعده‌‌‌هایِ خامْ خام
جاءَ نَصْرُ اللّهِ حَقًّا مُسْتجیبًا داعیًا
اَنْ تَعالوا یا کِرامی وَ ادْخُلُوا بَیْنَ الْکِرام
قالَ اِنَّ اللّهَ یَدْعُوا اُخْرُجُوا مِنْ ضیقِکُم
اِنَّ عُقْبی مُلْتَقانا مَشْعَرُ الْبَیْتِ الْحَرام
تَرجُمانَش این بُوَد کَزْ خود بُرون آیید زود
وَرْ نَه هر دَم بَند باشد هر دو گامی دامْ دام
از خودی بیرون رَویم آخِر کجا؟ در‌‌ بی‌خودی
بی‌خودی مَعنی‌‌‌‌ست مَعنی باخودی‌‌ها نامْ نام
اِن تَکُنْ اِسْمًا فَاِسْمٌ بِالْمُسَمّی مازِجٌ
لا کَاِسْمٍ شِبْهَ غِمْدٍ وَ الْمُسَمّی کَالْحُسام
مَجْلِسِ خاص اَنْدَرا و عام را وادانْ زِ خاص
ای دَرونَت خاصِ خاص و ای بُرونَت عامِ عام
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۴۵۳ - خشت از سرخم پنبه ز مینا بربایید
خشت از سرخم پنبه ز مینا بربایید
برچهره خود روزن جنت بگشایید
در پرده نشستن به زنبان است سزاوار
مردانه ازین پرده نیلی بدر آیید
از سایه ببرید اگر مهر پرستید
از خودبگریزید اگر مرد خدایید
این راه نه راهی است که با بار توان رفت
رندانه ازین خرقه سالوس برآیید
گل پیرهنانید بگردید در آفاق
یوسف صفتانید ازین چاه برآیید
ز آماجگه خاک کمانخانه گردون
یک منزل تیرست چو از خود بدرآیید
پهلو اگر از پرتو خورشید ندزدید
چون ماه در این دایره انگشت نمایید
سر بر خط چوگان حوادث بگذارید
تا در خم این دایره بی سروپایید
جز حرف الف نقش دو عالم همه هیچ است
ای آینه های دل اگر راست نمایید
در پرده دیدست نهان گوهر مقصود
یک بار به گرد نظر خویش برآیید
تا چند توان لاف زد از عقده گشایی
هان عقده دل حاضر اگر عقده گشایید
تا نقد روان در قدم خصم نریزید
حیف است که خود را به سخاوت بستایید
در ابر سفید ولب خاموش خطرهاست
با شیشه وپیمانه دلیری منمایید
تا صائب ما بر سر گفتار بیاید
ای اهل سخن بر سر انصاف بیایید
این آن غزل مرشد روم است که گفته است
ای قوم به حج رفته کجاییدکجایید