عبارات مورد جستجو در ۲ گوهر پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۳۳ - جانا نخست ما را مرد مدام گردان
جانا نَخُست ما را مَردِ مُدام گَردان
وان گَهْ مُدام دَردِهْ، ما را مُدام گَردان
از ما و خِدمَتِ ما، چیزی نیاید ای جان
هم تو بِنا نَهادی، هم تو تمام گَردان
دارُالسَّلامِ ما را، دارُالْمَلام کردی
دارُالمَلامِ ما را، دارُالسَّلام گَردان
این راهِ‌‌ بی‌نِهایَت، گَر دور و گَر دراز است
از فَضْلِ‌‌ بی‌نِهایَت، بر ما دو گام گَردان
ما را اسیر کردی، اَمّاره را امیری
ما را امیر گَردان، او را غُلام گَردان
اِنْعامِ عامِ خود را کردی نَصیبِ خاصان
اِنْعامِ خاصِ خود را امروزْ عام گَردان
هر ذَرِّه را زِ فَضْلَت، خورشیدی‌یی دِگَر دِهْ
خورشیدِ فَضْلِ خود را بر جُمله رام گَردان
در کامِ ما دُعا را چون شَهْد و شیر خوش کُن
وان را که گوید آمین، هم دوست کام گَردان
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۱۰۱ - از بی وفایی یار دارم بسی شکایت
از بی وفایی یار دارم بسی شکایت
کومحرمی که گویم در پیش او حکایت
ای یار بر من زار رحم ورعایتی کن
کز شاه بر رعیت لازم بود رعایت
گفتم به دل میسر گردد وصال دلبر
گفتا بلی نماید طالع اگر حمایت
گمراه وخوار وزاریم حیران و بی قراریم
یا هادی المضلین ما را بکن هدایت
ای ساقی ار دهی می خم رانمای ساغر
کاین باده ها به مستی ندهد به ما کفایت
از یار ناامیدیم از عارفی شنیدیم
« یارب مباد کس رامخدوم بی عنایت»
گفتی که تا چه حد است عشق بلنداقبال
چون حسن یار نبود در عشق او نهایت