عبارات مورد جستجو در ۵ گوهر پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۹۹ - مکن ای دوست ز جور این دلم آواره مکن
مَکُن ای دوست زِ جور این دِلَم آواره مَکُن
جانْ پِیِ پاره بگیر و جِگَرمْ پاره مَکُن
مَر تو را عاشقِ دل داده و غَم خوار بَسی‌‌‌ست
جان و سَر قَصدِ سَرِ این دلِ غَم خواره مَکُن
نَظَرِ رَحْم بِکُن بر من و بیچاره‌گی‌اَم
جُز تو اَرْ چاره‌گری هست، مرا چاره مَکُن
پیش آتشکدهٔ عشقِ تو دل شیشه‌گَر است
دلِ خود بر دلِ چون شیشهٔ من خاره مَکُن
هر دَمی هَجْرِ سِتَمکارِ تو دَم می‌دَهَدَم
هر دَمَم دَم دِهِ‌ بی‌باکِ سِتَمکاره مَکُن
تَنِ پُر بَند چو گَهْواره و دل چون طِفْل است
در کِنارش کَش و وابستهٔ گَهْواره مَکُن
پیشِ خورشیدِ رُخَت جانِ مرا رَقصانْ دار
هَمچو شبْ جانِ مرا بَندِ هر اِسْتاره مَکُن
زِ دَغَلْ عالَمِ غَدّار دو صد سَر دارد
سَرِ من در سَرِ این عالَمِ غَدّاره مَکُن
صد چو هاروت و چو ماروت زِ سِحْرش بَسته‌ست
مَر مَرا بَستهٔ این جادویِ سَحّاره مَکُن
خَمْرِ یک روزهٔ این نَفْس، خُمارِ اَبَد است
هین، مرا تشنهٔ این خایِنِ خَمّاره مَکُن
لَعْبِ اوَّل چو مرا بَستْ مَیَفزا بازی
زانچه یک باره شُدم ماتِ تو دَهْ باره مَکُن
جُمله عَیّاریِ ناسوتْ زِ لاهوتِ تو است
تو دِگَر یاریِ این کافِرِ عَیّاره مَکُن
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۲۲۲ - دلبرا تا نامهٔ عزل از وصالت خوانده‌ام
دلبرا تا نامهٔ عزل از وصالت خوانده‌ام
ای بسا خون دلا کز دیده بر رخ رانده‌ام
بر نشان هرگز ندیدم بر دل بی رحم تو
گر چه هر تیری که اندر جعبه بد بفشانده‌ام
ظن مبر جانا که من برگشته‌ام از عاشقی
یا دل از دست غم هجران تو برهانده‌ام
زان همی کمتر کنم در عشق فریاد و خروش
کاتش دل را به آب دیدگان بنشانده‌ام
حق خدمتهای بسیار مرا ضایع مکن
زان که روزی خوانده بودم گرچه اکنون رانده‌ام
هم تو رس فریاد حالم حرمت دیرینه را
رحم کن بر من نگارا ز آنکه بس درمانده‌ام
سنایی غزنوی : مسمطات
شمارهٔ ۲ - از من جدا شد ناگهان بر من جهان شد چون قفس
المستغات ای ساربان چون کار من آمد به جان
تعجیل کم کن یک زمان در رفتن آن دلستان
نور دل و شمع بیان ماه کش و سرو روان
از من جدا شد ناگهان بر من جهان شد چون قفس
ای چون فلک با من به کین بی مهر و رحم و شرم و دین
آزار من کمتر گزین آخر مکن با من چنین
عالم به عیش اندر ببین تا مر ترا گردد یقین
کاندر همه روی زمین مسکین‌تر از من نیست کس
آرام جان من مبر عیشم مکن زیر و زبر
در زاری کارم نگر چون داری از حالم خبر
رحمی بکن زان پیشتر کاید جهان بر من به سر
بگذار تا در رهگذر با تو برآرم یک نفس
دایم ز حسن آن صنم چون چشم او بختم دژم
چون زلف او پشتم به خم دل پر ز تف رخ پر ز نم
اندوه بیش آرام کم پالوده صبر افزوده غم
از دست این چندین ستم یارب مرا فریاد رس
چون بست محمل بر هیون از شهر شد ناگه برون
من پیش او از حد برون خونابه راندم از جفون
کردم همه ره لاله‌گون گفتم که آن دلبر کنون
چون بسته بیند ره ز خون باشد که گردد باز پس
هر روز برخیزم همی در خلق بگریزم همی
با هجر بستیزم همی شوری برانگیزم همی
رنگی برآمیزم همی می در قدح ریزم همی
در باده آویزم همی کاندهگسارم باده بس
خاقانی : غزلیات
غزل ۲۹۷ - گرچه جانی از نظر پنهان مشو
گرچه جانی از نظر پنهان مشو
رحم کن در خون جان ای جان مشو
پردهٔ رازم دریدی آشکار
وعده‌های کژ مده پنهان مشو
گر به جان فرمان دهی فرمان برم
آمدی ناخوانده بی‌فرمان مشو
از بن دندان به دندان مزد تو
جان دهم جای دگر مهمان مشو
گر بپیچم در کمند زلف تو
چون کمند از شرم، رخ پیچان مشو
خون خوری ترکانه کاین از دوستی است
خون مخور، ترکی مکن، تازان مشو
کشتیم پس خویشتن نادان کنی
این همه دانا مکش، نادان مشو
چون غلام توست خاقانی تو نیز
جز غلام خسرو ایران مشو
خاقانی : غزلیات
غزل ۳۳۹ - آن لعل شکر خنده گر از هم بگشایی
آن لعل شکر خنده گر از هم بگشایی
حقا که به یک خنده دو عالم بگشایی
ورچه نگشائی لب و در پوست بخندی
از رشتهٔ جانم گره غم بگشایی
مجروح توام شاید اگر زخم ببندی
رحمی کن ار حقهٔ مرهم بگشایی
کاری است فرو بسته، گشادن تو توانی
صد مشکل ازین‌گونه به یک‌دم بگشایی
اندیشه مکن سلسلهٔ چرخ نبرد
گر کار چو زنجیر من از هم بگشایی
گفتی چو فلک دست جفا برنگشایم
ایمن نشوم، گر تو توئی هم بگشایی
هان ای دل خاقانی از آه سحری کوش
کاین چنبر افلاک خم از خم بگشایی