عبارات مورد جستجو در ۱۹ گوهر پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۵۸۹ - شکایت‌ها همی‌کردی که بهمن برگ ریز آمد
شِکایَت‌ها هَمی‌کردی که بهمن بَرگ ریز آمد
کُنون بَرخیز و گُلْشَن بین که بهمن بر گُریز آمد
زِ رَعدِ آسْمان بِشْنو تو آوازِ دُهُل یعنی
عروسی دارد این عالَم که بُستان پُرجَهیز آمد
بیا و بَزْمِ سُلطان بین زِ جُرعه خاکْ خندانْ بین
که یاغی رفت و از نُصرتْ نَسیمِ مُشکْ بیز آمد
بیا ای پاکْ مَغزِ من بِبو گُلْزارِ نَغْزِ من
به رَغمِ هر خَری کاهِل که مُشکِ او کُمیز آمد
زمین بِشْکافت و بیرون شُد از آن رو خَنْجَرش خواندم
به یک دَم از عَدَم لشکرْ به اِقْلیمِ حَجیز آمد
سپاهِ گُلْشَن و ریحان بِحَمْدِاللّهْ مُظَفَّر شُد
که تیغ و خَنْجَرِ سوسن دَرین پیکارْ تیز آمد
چو حَلْواهایِ بی‌آتش رَسید از دیگِ چوبین خوش
سَرِ هر شاخْ پُرحَلْوا بِسانِ کَفْچَلیز آمد
به گوشِ غُنچه نیلوفر هَمی‌گوید که یا عَبْهَر
به اِسْتیزِ عَدو میْ خور که هنگامِ ستیز آمد
مَفاعیلُن مَفاعیلُن مَفاعیلُن مَفاعیلُن
مَکُن با او تو همراهی که او بَسْ سُست و حیز آمد
خَمُش باش و بِجو عِصْمَت سَفَر کُن جانبِ حَضرت
که نَبْوَد خواب را لَذَّت چو بانگِ خیز خیز آمد
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۴۵ - هرچه آن سرخوش کند، بویی بود از یار من
هرچه آن سَرْخوش کُند، بویی بُوَد از یارِ من
هرچه دلْ وَالِه کُند، آنْ پَرتوِ دِلْدارِ من
خاک را و خاکیان را این همه جوشش زِ چیست؟
ریخت بر رویِ زمین یک جُرعه از خَمّارِ من
هر کِه را اَفْسُرده دیدی، عاشقِ کارِ خود است
مَنْگَر اَنْدَر کارِ خویش و بِنْگَر اَنْدَر کارِ من
در بهاران گشت ظاهِر، جُمله اَسْرارِ زمین
چون بهارِ من بِیایَد، بَردَمَد اَسرارِ من
چون به گُلْزارِ زمینْ خارِ زمین پوشیده شُد
خارْخارِ من نَمانَد، چون دَمَد گُلْزارِ من
هر کِه بیمارِ خَزان شُد، شَربَتی خورْد از بهار
چون بهارِ من بِخَندد، بَرجَهَد بیمارِ من
چیست این بادِ خَزانی؟ آن دَمِ اِنْکارِ تو
چیست آن بادِ بهاری؟ آن دَمِ اِقْرارِ من
سعدی : غزلیات
غزل ۴۴۷ - برخیز که می‌رود زمستان
برخیز که می‌رود زمستان
بگشای در سرای بستان
نارنج و بنفشه بر طبق نه
منقل بگذار در شبستان
وین پرده بگوی تا به یک بار
زحمت ببرد ز پیش ایوان
برخیز که باد صبح نوروز
در باغچه می‌کند گل افشان
خاموشی بلبلان مشتاق
در موسم گل ندارد امکان
آواز دهل نهان نماند
در زیر گلیم و عشق پنهان
بوی گل بامداد نوروز
و آواز خوش هزاردستان
بس جامه فروخته‌ست و دستار
بس خانه که سوخته‌ست و دکان
ما را سر دوست بر کنار است
آنک سر دشمنان و سندان
چشمی که به دوست برکند دوست
بر هم ننهد ز تیرباران
سعدی چو به میوه می‌رسد دست
سهل است جفای بوستانبان
سعدی : رباعیات
رباعی ۵۵ - وقت گل و روز شادمانی آمد
وقت گل و روز شادمانی آمد
آن شد که به سرما نتوانی آمد
رفت آنکه دلت به مهر ما گرم نبود
سرما شد و وقت مهربانی آمد
وحشی بافقی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷ - قصیده
باز وقت است که از آمدن باد بهار
بشکفد غنچه و گل خیمه زند در گلزار
آید از مهد زمین طفل نباتی بیرون
دایهٔ ابر دهد پرورش او به کنار
دفتر شکوهٔ گل مرغ چمن بگشاید
که چها می‌کشم از جور گل و خواری خار
لب به دندان گزد از قطره شبنم غنچه
که نکو نیست ز عاشق گله از خواری یار
نرگس از باد زند چشمک و گوید که بنال
که اثرها بکند عاقبت این نالهٔ زار
جدول آب نگر داغ دل از برگ سمن
غنچهٔ تازه ببین خنده زن از باد بهار
این به رنگیست که عاشق بنماید ساعد
وان به شکلیست که معشوق نماید دیدار
لالهٔ راغ که دارد خفقانش خسته
نرگس باغ که سازد یرقانش بیمار
هیچ یابی که چرا عنبر تر کرده به مشک
هیچ دانی که چرا بر لب جو کرده گذار
تپش قلب ز عنبر کند این یک چاره
زردی چشم ز ماهی کند آن یک تیمار
زاغ انداخت به گلزار چنین آوازه
کاینک از کشور وی خیل خزان گشت سوار
برگ داران شکوفه شده همراه نسیم
می‌نمودند سراسیمه ز هر گوشه فرار
بید لرزان شد و پنداشت پی غارت باغ
سپه برف فرود آمد از این سبز حصار
می‌کند فاخته فریاد که در باغ چرا
دست زور از پی آزار برآورد چنار
نیست بیمش که به یک دم فکند دستش را
صرصر معدلت خسرو عالی مقدار
آنکه از صولت شمشیر جهان آرا برد
ظلمت ظلم ز آیینه دوران به کنار
کان دم از ریزش خود با کف جودش می‌زد
لیک چون دید سحاب کرمش گوهر بار
کرد پهلو تهی از مردم و شد گوشه نشین
تا که از سرزنش خلق نیابد آزار
ای که از بحر سبق برده کفت در بخشش
وی که از ابر گرو برده یدت در ادرار
مخزن پر گهر و دست گهرپاش ترا
که یکی بحر محیط است و یکی ابر بهار
بحر می‌گفتم اگر بحر بدی پر گوهر
ابر می‌خواندم اگر ابر بدی گوهربار
کوس کین با تو در این عرصهٔ پر فتنه که زد
که نگردید علم بر سر او شمع مزار
دایمی بر سر خصم تو علم خواهد بود
لیک آهی که علم می‌کشدش از دل زار
دیدهٔ بخت عدوی تو چنان رفته به خواب
که عجب گر شود از صور قیامت بیدار
گو بیا کان و ببین دست گهر بارش‌را
خیز گو ابر و کف همت او در نظر آر
کان ز بخشش نکند بحث بر از پستی کوه
وین ز ریزش نزند لاف ز بالای بحار
کامرانا نظری کن که ز پا افتادم
دستگیرا شدم از دست چنینم مگذار
در گذر از سر این نکته سرایی وحشی
وندر این مجلس فرخ به دعا دست برآر
تا که از تیز روی نعل مه نو فکند
ابلق چرخ در این مرحلهٔ صاعقه بار
سخت رویی که نه رخ بر سم اسب تو نهد
باد چون نعل به‌هر گوشه هبه چشمش مسمار
خاقانی : قصاید
شمارهٔ ۱۰۱ - مطلع دوم
در آبگون قفس بین طاووس آتشین پر
کز پر گشادن او آفاق بست زیور
نیرنگ زد زمین شبه فلک به جلوه
پرگار زد هوا را قوس قزح به شه پر
عکسی ز پای و پرش زد بر زمین ز گردون
ز آن شد بهار رنگین، زین شد سحاب اغیر
ز آن حرف صولجان وش زیرش دو گوی ساکن
آمد چو صفر مفلس وز صفر شد توانگر
یعنی که قرص خورشید از حوت در حمل شد
کرد اعتدال بر وی بیت‌الشرف مقرر
یک چند چون سلیمان ماهی گرفت و اکنون
چون موسی از شبانی گشتش بره مسخر
عریان ز حوض ماهی سوی بره روان شد
همچون بره برآمد پوشیده صوف اصفر
ویحک نه هر شبانگه در آب گرم مغرب
غسلش دهند و پوشند از حلهٔ مزعفر
گویی جنابتش بود از لعبتان دیده
کورا به حوض ماهی دادند غسل دیگر
تا رست قرصهٔ خور از ضعف علت دی
بیماری دق آمد شب را که گشت لاغر
مانا که اندرین مه عیدی است آسمان را
کاهیخت تیغ و آمد بر گاو قرصهٔ خور
شاخ از جواهر اینک آذین عید بسته
چون کام روزه داران گشته صبا معطر
جیب گهر شکوفه، گوی انگله است غنچه
کز باد نوبهاری آکنده شد به عنبر
قوس قزح برآمد چون نیم زه ملمع
کز صنعت صبا شد گوی انگله معنبر
آن غنچه‌های نستر بادامه‌های قز شد
زر قراضه در وی چون تخم پیله مضمر
غمناک بود بلبل، گل می‌خورد که در گل
مشک است و زر و مرجان وین هر سه هست غم بر
مانا که باد نیسان داند طبیبی ایرا
سازد مفرح از زر مرجان و مشک اذفر
شب گشت پست قامت چون رایت مخالف
روز است آخته قد چون چتر شاه صفدر
رودکی : قصاید و قطعات
شماره ۱۱۰ - سپید برف برآمد به کوهسار سیاه
سپید برف برآمد به کوهسار سیاه
و چون درونه شد آن سرو بوستان آرای
و آن کجا بگوارید ناگوار شده‌ست
و آن کجا نگزایست گشت زود گزای
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۳۶۵ - زمستان می رود ایام شادی پیش می‌آید
زمستان می رود ایام شادی پیش می‌آید
ز باد صبح ما را بوی آن بد کیش می آید
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۶۳۴ - فصلیست چو وصل دوست فرخنده شده
فصلیست چو وصل دوست فرخنده شده
از مردن تن چراغ دل زنده شده
از خندهٔ برق ابر در گریه شده
وز گریهٔ ابر باغ در خنده شده
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۹۴۴ - هنگام بازگشت است، نه وقت سیر و گشت است
هنگام بازگشت است، نه وقت سیر و گشت است
با چهرهٔ خزانی، از نوبهار بگذر
عطار نیشابوری : باب چهل و پنجم: در معانیی كه تعلق به گل دارد
شماره ۱ - بنگر ز صبا دامنِ گل چاک شده
بنگر ز صبا دامنِ گل چاک شده
بلبل ز جمال گل طربناک شده
در سایهٔ گل نشین که بس گل که ز باد
بر خاک فرو ریزد و ما خاک شده
شاه نعمت‌الله ولی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۱۰۴ - ابر خوش دامنی به ما افشاند
ابر خوش دامنی به ما افشاند
بر سر کوه برف را بنشاند
آفتابی بتافت و برف گداخت
آنچنان برف ژرف هیچ نماند
کمال‌الدین اسماعیل : رباعیات
شماره ۲۶۴ - امسال بهار رسم دیگر گون کرد
امسال بهار رسم دیگر گون کرد
مستخر جیش باد صبا بین چون کرد
بر شاخ شکوفه را کشید اندر چوب
تا هر درمی که داشت زو بیرون کرد
بابافغانی : رباعیات
شماره ۱۱ - وقتست که رنگریزی تاک کنند
وقتست که رنگریزی تاک کنند
خوبان چمن جلوه بر افلاک کنند
چون خیل ملک یکایک اوراق درخت
آیند فرود و سجده بر خاک کنند
سلیم تهرانی : رباعیات
شماره ۲۲ - دیگر ز چمن خرمی اخراج شده ست
دیگر ز چمن خرمی اخراج شده ست
سامان گل از خزان به تاراج شده ست
پروانه به بخت خویشتن می نازد
بلبل به گل چراغ محتاج شده ست
جهان ملک خاتون : رباعیات
شماره ۱۹۵ - بلبل که تو از جان شده ای ناظر گل
بلبل که تو از جان شده ای ناظر گل
گل می رود از باغ تو شو حاضر گل
در اوّل گل چو خوش بود حال جهان
هرچند که خوش نیست مرا آخر گل
نظام قاری : قطعات
شماره ۹ - گذشت موسم سرما و پوستین و نمد
گذشت موسم سرما و پوستین و نمد
فکندم از خود و در بر دگر کتان آمد
چو دید وصل کتان عضو گفت مشتاقم
(عجب عجب که ترا یاد دوستان آمد)
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۲۰۱ - رفتند اهل جود در ایام کس نماند
رفتند اهل جود در ایام کس نماند
در بزم روزگار به غیر از مگس نماند
زد قفل باغبان به در باغ آرزو
ما را دگر به شاخ هوس دسترس نماند
رفت از دماغ گوشه نشینان حضور قلب
آسوده خاطری به بهشت قفس نماند
از رفت عید و آمد نوروز فارغم
طفل مرا ز بس که هوا و هوس نماند
بستند سیدا در ارباب جود را
از ناله لب ببند که فریادرس نماند
فریدون مشیری : بهار را باورکن
بدرود
پشت خرمن های گندم لای بازوهای بید
آفتاب زرد کم کم نهفت
بر سر گیسوی گندم زارها
بوسه بدرود تابستان شکفت
از تو بود ای چشمه جوشان تابستان گرم
گر به هر سو خوشه ها جوشید و خرمن ها رسید
از تو بود از گرمی آغوش تو
هر گلی خندید و هر برگی دمید

این همه شهد و شکر
از سینه پر شور تست
در دل ذرات هستی نور تست
مستی ما از طلایی خوشه انگور تست
راستی را بوسه تو بوسه بدرود بود
بسته شد آغوش تابستان ؟
خدایا
زود بود