عبارات مورد جستجو در ۳ گوهر پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۹۳۷ - فراغتی دهدم عشق تو ز خویشاوند
فَراغَتی دَهَدَم عشقِ تو زِ خویشاوند
از آن که عشقِ تو بُنیادِ عافیَت بَرکَند
از آن که عشقْ نخواهد به جُز خَرابیِ کار
از آن که عشقْ نگیرد زِ هیچ آفَتْ پَند
چه جایِ مال و چه نامِ نِکو و حُرمَت و بَوْش؟
چه خان و مان و سَلامَت چه اَهْل و یا فرزند؟
که جانِ عاشقْ چون تیغِ عشقْ بِرْبایَد؟
هزار جانِ مُقَدَّس به شُکرِ آن بِنَهَند
هوایِ عشقِ تو وانگاه خوفِ ویرانی؟
تو کیسه بسته و آنگاه عشقِ آن لَبِ قَند؟
سَرَک فروکَش و کُنجِ سَلامَتی بِنِشین
زِ دستِ کوتَه نایَد هوایِ سَروِ بُلند
بُرو زِ عشقْ نَبُردی تو بویْ در همه عُمر
نه عشق داری عقلی‌ست این به خود خُرسَند
چه صَبر کردن و دامَنْ زِ فِتْنه بِرْبودن
نشسته تا که چه آیَد زِ چَرخْ روزی چَند؟
دَرآمَد آتشِ عشق و بِسوخت هر چه جُز اوست
چو جُمله سوخته شُد شاد شین و خوش می‌خَند
وَ خاصه عشقِ کسی کَزْ اَلَست تا به کُنون
نبوده است چُنو خود به حُرمَتِ پیوند
اگر تو گویی دیدم وِرا برایِ خدا
گُشایْ دیده دیگر وَاین دو را بَربَند
کَزین نَظَر دو هزارانْ هزار چون من و تو
به هر دو عالَم دایمْ هَلاک و کور شُدند
اگر به دیده من غیرِ آن جَمال آید
بِکَنده باد مرا هر دو دیده‌ها به کُلَند
بَصیرتِ همه مَردانِ مَرد عاجز شُد
کجا رَسَد به جَمال و جلالِ شاهِ لَوَند؟
دَریغْ پَرده هستی خدایْ بَرکَندی
چُنان که آن دَرِ خیبر عَلیِّ حِیدَر کَند
که تا بِدیدی دیده که پنجْ نوبَتِ او
هزار ساله از آن سو که گفته شُد بِزَنَند
سعدی : باب سوم در عشق و مستی و شور
حکایت در معنی غلبه وجد و سلطنت عشق
یکی شاهدی در سمرقند داشت
که گفتی بجای سمر قند داشت
جمالی گرو برده از آفتاب
ز شوخیش بنیاد تقوی خراب
تعالی الله از حسن تا غایتی
که پنداری از رحمتست آیتی
همی رفتی و دیده‌ها در پیش
دل دوستان کرده جان بر خیش
نظر کردی این دوست در وی نهفت
نگه کرد باری بتندی و گفت
که ای خیره سر چند پویی پیم
ندانی که من مرغ دامت نیم؟
گرت بار دیگر ببینم به تیغ
چو دشمن ببرم سرت بی دریغ
کسی گفتش اکنون سر خویش گیر
از این سهل تر مطلبی پیش گیر
نپندارم این کام حاصل کنی
مبادا که جان در سر دل کنی
چو مفتون صادق ملامت شنید
بدرد از درون ناله‌ای برکشید
که بگذار تا زخم تیغ هلاک
بغلطاندم لاشه در خون و خاک
مگر پیش دشمن بگویند و دوست
که این کشته دست و شمشیر اوست
نمی‌بینم از خاک کویش گریز
به بیداد گو آبرویم بریز
مرا توبه فرمایی ای خودپرست
تو را توبه زین گفت اولی ترست
ببخشای بر من که هرچ او کند
وگر قصد خون است نیکو کند
بسوزاندم هر شبی آتشش
سحر زنده گردم به بوی خوشش
اگر میرم امروز در کوی دوست
قیامت زنم خیمه پهلوی دوست
مده تا توانی در این جنگ پشت
که زنده‌ست سعدی که عشقش بکشت
یغمای جندقی : غزلیات
شماره ۸ - دوست دشمن، مدعی داور، وفا تقصیر ما
دوست دشمن، مدعی داور، وفا تقصیر ما
چیست غیر از جان سپاری در رهش تدبیر ما
ازکمند حسن تدبیر رهائی چون کنم
چشم گوزچی، چه زنخ، زلف سیه زنجیر ما
ما که آن دیوار کوتاهیم کاندر ملک عشق
گر بخواهد نی سواری می کند تسخیر ما
با همه کفر عیان اکنون به دینداری خویش
واثقم واثق که زاهد می کند تکفیر ما
پنجه افکندیم تا غالب که و مغلوب کیست
حسن عالم سوز او یا عشق عالم گیر ما
بر سر او پا نهی وز ننگ بر ما نگذری
هست اگر این است با خاک رهت توفیر ما
در خراب آباد گیتی ایمن از ویرانیم
زانکه ساقی از خرابی می کند تعمیر ما
در رهش از ما و دل بیکاره تر دانی که کیست
گریه بی حاصل ما آه بی تاثیر ما
شیخ و قاضی سرزدند از ملت اسلام عشق
تا چه خواهد کرد با جهال امت پیر ما
در دل سنگش خدنگ آهم آخر کار کرد
با همه سستی گذشت از سنگ خارا تیر ما
کار ما جز با زره مویان سپر انداختن
نگذرد یغما ز ابر ار بگذرد شمشیر ما