عبارات مورد جستجو در ۴ گوهر پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۶۶۸ - من به سوی باغ و گلشن میروم
من به سویِ باغ و گُلْشَن میرَوَم
تو نمیآیی مَیا من میرَوَم
روزْ تاریک است بیرویَش مرا
من برایِ شمعِ روشن میرَوَم
جان مرا هِشْتهست و پیشین میرَوَد
جان همیگوید که بیتَن میرَوَم
بویِ سیب آمد مرا از باغِ جان
مَست گشتم سیب خوردن میرَوَم
عیشِ باقی شُد مرا آن جا که من
از برایِ عیش کردن میرَوَم
من به هر بادی نگردم، زان که من
در رَهَش چون کوهِ آهن میرَوَم
من گَریبان را دَریدَم از فِراق
در پِیِ او هَمچو دامَن میرَوَم
آتشَم گرچه به صورت روغَنَم
وَنْدَر آتش هَمچو روغن میرَوَم
هَمچو کوهی مینِمایَم، لیکْ من
ذَرّه ذَرّه سویِ روزَن میرَوَم
تو نمیآیی مَیا من میرَوَم
روزْ تاریک است بیرویَش مرا
من برایِ شمعِ روشن میرَوَم
جان مرا هِشْتهست و پیشین میرَوَد
جان همیگوید که بیتَن میرَوَم
بویِ سیب آمد مرا از باغِ جان
مَست گشتم سیب خوردن میرَوَم
عیشِ باقی شُد مرا آن جا که من
از برایِ عیش کردن میرَوَم
من به هر بادی نگردم، زان که من
در رَهَش چون کوهِ آهن میرَوَم
من گَریبان را دَریدَم از فِراق
در پِیِ او هَمچو دامَن میرَوَم
آتشَم گرچه به صورت روغَنَم
وَنْدَر آتش هَمچو روغن میرَوَم
هَمچو کوهی مینِمایَم، لیکْ من
ذَرّه ذَرّه سویِ روزَن میرَوَم
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۴۳۹ - از سر کوی تو با صدگونه سودا میروم
از سر کوی تو با صدگونه سودا میروم
داغ بر جان بار بر دل خار در پا میروم
آن چه با جان من بدروز میکردی مدام
کی کنی امروز اگر دانی که فردا میروم
مژدهٔ تخفیف وحشت ده سگان خویش را
کز درت با یک جهان فریاد و غوغا میروم
میروم زین شهر و اهل شهر یک یک میکنند
زاری بر من که پنداری ز دنیا میروم
دشت تفتانتر ز صحرای قیامت میشود
با تف دل چون من مجنون به صحرا میروم
در لباس منع رفتن بس کن ای جادوزبان
این تقاضاها که من خود بیتقاضا میروم
محتشم از بس پشیمانی به آن سرو روان
حرف رفتن سر به سر میگویم اما میروم
داغ بر جان بار بر دل خار در پا میروم
آن چه با جان من بدروز میکردی مدام
کی کنی امروز اگر دانی که فردا میروم
مژدهٔ تخفیف وحشت ده سگان خویش را
کز درت با یک جهان فریاد و غوغا میروم
میروم زین شهر و اهل شهر یک یک میکنند
زاری بر من که پنداری ز دنیا میروم
دشت تفتانتر ز صحرای قیامت میشود
با تف دل چون من مجنون به صحرا میروم
در لباس منع رفتن بس کن ای جادوزبان
این تقاضاها که من خود بیتقاضا میروم
محتشم از بس پشیمانی به آن سرو روان
حرف رفتن سر به سر میگویم اما میروم
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تکبیت ۲۲۸ - آسمانها در شکست من کمرها بستهاند
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۵۰۷ - ز کویت رفتم و الماس طاقت بر جگر بستم