عبارات مورد جستجو در ۵ گوهر پیدا شد:
حافظ : غزلیات
غزل ۳۸۲ - فاتحه‌ای چو آمدی بر سر خسته‌ای بخوان
فاتحه‌ای چو آمدی بر سر خسته‌ای بخوان
لب بگشا که می‌دهد لعل لبت به مرده جان
آن که به پرسش آمد و فاتحه خواند و می‌رود
گو نفسی که روح را می‌کنم از پی اش روان
ای که طبیب خسته‌ای روی زبان من ببین
کاین دم و دود سینه‌ام بار دل است بر زبان
گر چه تب استخوان من کرد ز مهر گرم و رفت
همچو تبم نمی‌رود آتش مهر از استخوان
حال دلم ز خال تو هست در آتشش وطن
چشمم از آن دو چشم تو خسته شده‌ست و ناتوان
بازنشان حرارتم ز آب دو دیده و ببین
نبض مرا که می‌دهد هیچ ز زندگی نشان
آن که مدام شیشه‌ام از پی عیش داده است
شیشه‌ام از چه می‌برد پیش طبیب هر زمان
حافظ از آب زندگی شعر تو داد شربتم
ترک طبیب کن بیا نسخه ی شربتم بخوان
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۰۹ - ساقیا باده گلرنگ بیار
ساقیا باده گُلْرنگ بیار
دارویِ دردِ دلِ تَنگ بیار
روزِ بَزم است نه روزِ رَزم است
خَنجَرِ جنگ بِبَر چَنگ بیار
ای زِ تو دَردکشانْ دُردکشان
دُردی‌‌یی که کُنَدَم دَنگ بیار
من زِ هر دُرد نمی‌گردم دَنگ
دُردیِ آن سَره سَرهنگ بیار
روزِ جام است نه نام و ناموس
نامْ از پیش بِبَر نَنگ بیار
کیمیایی که کُند سنگْ عَقیق
آزمون کُن بَرِ او سنگ بیار
صَیقلِ آیِنِه نُه فَلَک است
زِ امْتِحانْ آهن پُرزَنگ بیار
چَشمه خِضْر تو را می‌خوانَد
که سَبو کَش دو سه فَرسنگ بیار
پَسِ گَردن زِ چه رو می‌خاری
نَکْ ظَفَر هست تو آهنگ بیار
حرفْ رنگ است اگر خوش بوی است
جانِ‌ بی‌صورت و‌ بی‌رَنگ بیار
کَم کُنی رَنگ بِیَفزایَد روح
بویِ روحِ صَنَمِ شَنگ بیار
لب بِبَند از دَغَل و از حیلَت
جانِ‌ بی‌حیلَت و فرهنگ بیار
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۳۵ - هر آن بیمار مسکین را که از حد رفت بیماری
هر آن بیمارِ مسکین را که از حَد رفت بیماری
نَمانَد مَر وِرا ناله، نباشد مَر وِرا زاری
نباشد خامُشی او را ازان کانْ دَرد ساکن شُد
چو طاقَتْ طاق شُد او را، خَموش است او زِناچاری
زمانِ رِقَّت و رَحمَت، بِنالید از بَرایِ او
شما یارانِ دِلْدارید، گِرییدش زِدِلْداری
اَزیرا نالهٔ یاران، بُوَد تَسکینِ بیماران
نگُنجَد در چُنین حالت به جُز ناله‌یْ شما، یاری
بُوَد کین ناله‌ها دَرهَمْ شود آن دَرد را مَرهَم
دَرآرَد آن پَری رو را زِرَحمَت در کم آزاری
به ناگاهان فرود آید، بگوید هِی، قُنُق گَلْدُم
شود خَرگاهِ مِسکینان، طَرَبگاهِ شِکَرباری
خُمارِ هَجْر بَرخیزد، امیرِ بَزم بِنْشینَد
قَدَح گَردان کُند در حینْ به قانون‌هایِ خَمّاری
همه اَجْزایِ عُشّاقان، شود رَقصانْ سویِ کیوان
هوا را زیرِپا آرَد، شِکافَد کُرّهٔ ناری
به سویِ آسْمانِ جان، خُرامان گشته آن مَستان
همه رَه جویْ از باده، مِثالِ دَجله‌ها جاری
زِهی کوچ و زِهی رِحْلَت، زِهی بَخت و زِهی دولت
من این را‌‌ بی‌خَبَر گفتم، حَریفا تو خَبَر داری
زِرِه کاسِد شود آن جا، سِلَح‌‌ بی‌قیمتی گردد
سیاست‌هایِ شاهِ ما چو دَرهَم سوخت غَدّاری
چو خوف از خوفِ او گُم شُد، خَجِل شُد اَمنْ از اَمنَش
به پیشِ شمعِ عِلْمِ او، فَضیحَت گشته طَرّاری
فَضیحَت شُد کَژی، لیکِن به زودی دامَنِ لُطفَش
بَرو هم رَحْمَتی کرد و بِپوشیدش به سَتّاری
که تا اَلْطافِ مَخْدومیِّ شَمسُ الْحَقِّ تبریزی
بِبینَد دیدهٔ دُشمن، نَمانَد کُفر و اِنْکاری
همه اَضْداد از لُطفَش، بِپوشَد خِلْعَتی دیگر
زِخَجْلَت جُمله مَحْو آمد، چو گیرد لُطفْ بسیاری
دِگَربار از میانِ مَحْو، عَجَب نو مَستی‌‌‌یی یابَند
بِرویَند از میانِ نَفی، چون کَزْ خارْ گُلْزاری
پس آن گَهْ دیده بُگْشایَند، جَمالِ عشق را بینند
همه حُکم و همه عِلْم و همه حِلْم است و غَفّاری
خاقانی : رباعیات
شماره ۲۹۵ - خاقانی را خون دل رز در ده
خاقانی را خون دل رز در ده
دل سوخته را خام روان پز در ده
آن آب دل افروز دل رز در ده
صافی شده را درد زبان گز در ده
خاقانی : قطعات
شماره ۲۵۱ - غم عمری که شد چرا نخورم
غم عمری که شد چرا نخورم
غم روزی ابلهانه خورم
بر سر روزی ارچه در خوابم
من غم خواب جاودانه خورم
وقت بیماری از اجل ترسم
نه غم چیز و آشیانه خورم
چار دیوار چون به زلزله ریخت
چه غم فوت آستانه خورم
موش گوید که چون درآید مار
غم جان نه دریغ خانه خورم
درد دل بود و درد تن بفزود
تا کی این درد بی‌کرانه خورم
چون ننالم؟ که در خرابی دل
غم تن و اندوه زمانه خورم
اسب نالد که در بلای لگام
غم مهماز و تازیانه خورم
ای طبیب از سفوف‌دان کم کن
کو نقوعی که در میانه خورم
چند با دانهٔ دل بریان
گل بریان و نار دانه خورم
من چو موسی ز ضعف کند زبان
گل چو دندان پیر شانه خورم
طین مختوم و تخم ریحان بس
مار و مرغم که خاک و دانه خورم
بس بس از دانه مرغ خواهم خورد
مرغ مالنگ و باسمانه خورم
یک دکانی فقاع اگر یابم
به‌دل شربت سه گانه خورم
شربت مرد از آن دل سنگین
چون شراب از دل چمانه خورم
فقعی‌کاری از دکان غمش
همچو تریاک از خزانه خورم
زان فقاعی که سنت عمر است
رافضی نیستم چرا نخورم