این شعر عاشقانه و عارفانه، بیانگر احساسات بندهای است که خود را کاملاً تسلیم معشوق (یا پروردگار) کرده است. شاعر از فراق شکایت دارد و وصال را آرزو میکند. او از وفاداری خود میگوید و از معشوق میخواهد که او را از خود دور نکند. در ادامه، شاعر به زیباییها و کمالات معشوق اشاره میکند و از خداوند میخواهد که این کمالات را حفظ کند. در پایان، شاعر به علی(ع) اشاره میکند و او را منشأ تمیز، عزت، جمال و جلال میداند.
مفاهیم عمیق عرفانی و عاشقانه در این شعر وجود دارد که درک آنها نیاز به بلوغ فکری و تجربه دارد. همچنین، برخی از اشارات مذهبی ممکن است برای کودکان قابل فهم نباشد.
شماره ۲۹۸ - منم که بنده ی مملوکم و عبید جلالت
چه جرم رفت که میرانیم زبزم وصالت ۱
حرام باد مرا زندگی بشام فراقت
بکش ببزم وصالت که خون بنده حلالت ۲
فشاندم از مژه آبی که برنخیزد از آن گرد
بهل که خاک شود تن بر آستان جلالت ۳
زخون دل شده میراب عمریش مژه من
کنون که شد ثمری غیر گو مچین زنهالت ۴
اگرچه خضر شوم غوطه ور بچشمه حیوان
که چون سکندر لب تشنه ام بجام زلالت ۵
زمن بر آینه ات گر نشسته گرد ملالی
بشوی آینه از آب عفو گرد ملالت ۶
غلام حلقه بگوشت منم مرا مفروش
اگر چه خلق جهانند هندوی خط و خالت ۷
گمان مدار که کفران نعمت تو نمودم
که هست قوت شبانروزیم زخوان نوالت ۸
زکواة حسن زدرویش خویش باز گرفتی
بآن گمان که فزاید مگر بگنج جمالت ۹
ولی کمال چو دادت خدای مال ببخشای
مباد اینکه رسد آفتی بعین کمالت ۱۰
اگر ببزم خود آشفته را دوباره بخوانی
دوام عمر بخواهد همی زحیدر و آلت ۱۱
علی که داد تمیزت علی که کرد عزیزت
علی که داد جمالت علی که داد جلالت ۱۲
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.