این شعر عاشقانه و عرفانی از عشق و شوق به معشوق و ارتباط آن با مفاهیم معنوی سخن میگوید. شاعر از لحظهای یاد میکند که سپاه عشق برپا شد و قامت معشوق مانند عَلَم در صحرا به حرکت درآمد. او از ابر رحمت میخواهد تا بر سرش ببارد، چرا که شوق معشوق آتش به خرمن وجودش زده است. همچنین، اشارهای به اسارت دل در زلف معشوق و تأثیر سخنان شیرین او دارد. در پایان، شاعر به کعبهٔ معنی و مفاهیم عرفانی اشاره میکند.
این شعر دارای مفاهیم عمیق عرفانی و عاشقانه است که درک آن به بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات کلاسیک نیاز دارد. همچنین، برخی از اصطلاحات و تشبیهات ممکن است برای مخاطبان جوانتر پیچیده باشد.
شماره ۱۸۶ - سپاه عشق از آن لحظه خیمه بالا زد
که سرو قامت جانان علَم به صحرا زد ۱
ببار بر سرم ای ابر مرحمت نفسی
که برقِ شوقِ تو آتش به خرمن ما زد ۲
اسیر زلف تو ز آن شد دلم که روز نخست
به نقد قلب در آن حلقه لاف سودازد ۳
لبت به نکتهٔ شیرین چنان سخندان شد
که خنده بر دم جان پرور مسیحا زد ۴
گهی رسید خیالی به کعبهٔ معنی
که از منازل دعوی دم تبرّا زد ۵
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.