این متن شعری است که در آن شاعر از درد جدایی و بیوفایی معشوق شکایت میکند. او از غم و اندوه ناشی از این جدایی سخن میگوید و به ناتوانی خود در مقابله با جفای معشوق اشاره میکند. شاعر همچنین از بیعدالتی و ستم پادشاهان و ناتوانی زیردستان در تحمل آن انتقاد میکند. در نهایت، شاعر از نصیحتهای بیفایده و پارسایی ظاهری برخی افراد ابراز نارضایتی میکند.
این متن شامل مفاهیم عمیق عاطفی و اجتماعی است که ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسنوسال قابل درک نباشد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند جفا، ستم و انتقاد اجتماعی نیاز به سطحی از بلوغ فکری و تجربه زندگی دارند تا به درستی درک شوند.
غزل ۵۰۵ - خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی
چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی ۱
تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی
چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیایی ۲
بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی
شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی ۳
دل خویش را بگفتم چو تو دوست میگرفتم
نه عجب که خوبرویان بکنند بیوفایی ۴
تو جفای خود بکردی و نه من نمیتوانم
که جفا کنم ولیکن نه تو لایق جفایی ۵
چه کنند اگر تحمل نکنند زیردستان
تو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشایی ۶
سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم
دگری نمیشناسم تو ببر که آشنایی ۷
من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت
برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی ۸
تو که گفتهای تأمل نکنم جمال خوبان
بکنی اگر چو سعدی نظری بیازمایی ۹
در چشم بامدادان به بهشت برگشودن
نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی ۱۰
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.