این شعر از سعدی بیانگر احساسات عمیق ناشی از فراق و جدایی است. شاعر با استفاده از تصاویر طبیعی مانند ابر و باران، احساس غم و اندوه خود را به تصویر میکشد. او از درد فراق و ناامیدی سخن میگوید و از صبح و شب به عنوان نمادهایی برای انتظار و رنج استفاده میکند. در نهایت، شاعر اشاره میکند که شرح کامل این اندوه تنها برای کسانی که آن را تجربه کردهاند قابل درک است.
این شعر حاوی مفاهیم عمیق عاطفی و فلسفی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از استعارهها و نمادهای پیچیده نیاز به سطحی از بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد تا بتواند به درستی درک شود.
غزل ۴۵۰ - بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران
کز سنگ گریه خیزد روز وداع یاران ۱
هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشد
داند که سخت باشد قطع امیدواران ۲
با ساربان بگویید احوال آب چشمم
تا بر شتر نبندد محمل به روز باران ۳
بگذاشتند ما را در دیده آب حسرت
گریان چو در قیامت چشم گناهکاران ۴
ای صبح شب نشینان جانم به طاقت آمد
از بس که دیر ماندی چون شام روزه داران ۵
چندین که برشمردم از ماجرای عشقت
اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران ۶
سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل
بیرون نمیتوان کرد الا به روزگاران ۷
چندت کنم حکایت شرح این قدر کفایت
باقی نمیتوان گفت الا به غمگساران ۸
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.