شاعر در این متن از عشق و رنجهای ناشی از آن سخن میگوید. او بیان میکند که عشق را به جهان نیاورده و گناهی نکرده است، اما اکنون درگیر درد و رنج عشق است. شاعر از بیخبری معشوق از حالش گلایه میکند و میگوید که حاضر است جان خود را فدا کند. او به عهد خود با معشوق اشاره میکند و از تنهایی و بیعدالتی در عشق شکایت میکند. در نهایت، شاعر از معشوق میخواهد که در روز قیامت از او دفاع کند.
این متن حاوی مفاهیم عمیق عاطفی و عشقی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از استعارهها و مفاهیم فلسفی مانند عهد و قیامت نیاز به سطحی از بلوغ فکری دارد.
غزل ۳۷۲ - عشقبازی نه من آخر به جهان آوردم
یا گناهیست که اول من مسکین کردم ۱
تو که از صورت حال دل ما بیخبری
غم دل با تو نگویم که ندانی دردم ۲
ای که پندم دهی از عشق و ملامت گویی
تو نبودی که من این جام محبت خوردم ۳
تو برو مصلحت خویشتن اندیش که من
ترک جان دادم از این پیش که دل بسپردم ۴
عهد کردیم که جان در سر کار تو کنیم
و گر این عهد به پایان نبرم نامردم ۵
من که روی از همه عالم به وصالت کردم
شرط انصاف نباشد که بمانی فردم ۶
راست خواهی تو مرا شیفته میگردانی
گرد عالم به چنین روز نه من میگردم ۷
خاک نعلین تو ای دوست نمییارم شد
تا بر آن دامن عصمت ننشیند گردم ۸
روز دیوان جزا دست من و دامن تو
تا بگویی دل سعدی به چه جرم آزردم ۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
عالی