شاعر در این متن از عشق و وفاداری به معشوق سخن میگوید و بیان میکند که با وجود فرسودگی جسم و ذهن، عشقش همچنان پابرجاست. او از معشوق میخواهد که دست از او برندارد و به او توجه کند. شاعر همچنین از دنیا و آخرت چشمپوشی کرده و تنها آرزوی دیدار معشوق را دارد. در نهایت، او از بیوفایی یاران شکایت کرده و از معشوق میخواهد که به او توجه کند و او را از این حال نجات دهد.
این متن حاوی مفاهیم عمیق عاشقانه و عرفانی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند شکایت از بیوفایی و فرسودگی جسم و ذهن نیاز به بلوغ فکری و تجربه بیشتری دارد.
غزل ۳۶۴ - من اندر خود نمییابم که روی از دوست برتابم
بدار ای دوست دست از من که طاقت رفت و پایابم ۱
تنم فرسود و عقلم رفت و عشقم همچنان باقی
وگر جانم دریغ آید نه مشتاقم که کذابم ۲
بیار ای لعبت ساقی نگویم چند پیمانه
که گر جیحون بپیمایی نخواهی یافت سیرابم ۳
مرا روی تو محراب است در شهر مسلمانان
وگر جنگ مغول باشد نگردانی ز محرابم ۴
مرا از دنیی و عقبی همینم بود و دیگر نه
که پیش از رفتن از دنیا دمی با دوست دریابم ۵
سر از بیچارگی گفتم نهم شوریده در عالم
دگر ره پای میبندد وفای عهد اصحابم ۶
نگفتی بیوفا یارا که دلداری کنی ما را
الا ار دست میگیری بیا کز سر گذشت آبم ۷
زمستان است و بی برگی بیا ای باد نوروزم
بیابان است و تاریکی بیا ای قرص مهتابم ۸
حیات سعدی آن باشد که بر خاک درت میرد
دری دیگر نمیدانم مکن محروم از این بابم ۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.