این متن شعری است که در آن شاعر از عشق و رنجهای ناشی از آن سخن میگوید. او از تلخیها و ملامتهایی که در راه عشق متحمل شده، یاد میکند و از معشوق خود میخواهد که به او بازگردد. شاعر همچنین از طبیعت و عناصر آن مانند باد و گل برای بیان احساسات خود استفاده میکند. در نهایت، او به این نکته اشاره میکند که عشق واقعی نیاز به صبر و تحمل دارد و نباید از دل به زبان آورده شود.
این متن شامل مفاهیم عمیق عشق و رنجهای ناشی از آن است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از استعارهها و مفاهیم پیچیدهتر نیاز به سطحی از بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد که معمولاً در سنین بالاتر یافت میشود.
غزل ۲۸۷ - نه چندان آرزومندم که وصفش در بیان آید
و گر صد نامه بنویسم حکایت بیش از آن آید ۱
مرا تو جان شیرینی به تلخی رفته از اعضا
الا ای جان به تن بازآ و گر نه تن به جان آید ۲
ملامتها که بر من رفت و سختیها که پیش آمد
گر از هر نوبتی فصلی بگویم داستان آید ۳
چه پروای سخن گفتن بود مشتاق خدمت را
حدیث آن گه کند بلبل که گل با بوستان آید ۴
چه سود آب فرات آن گه که جان تشنه بیرون شد
چو مجنون بر کنار افتاد لیلی با میان آید ۵
من ای گل دوست میدارم تو را کز بوی مشکینت
چنان مستم که گویی بوی یار مهربان آید ۶
نسیم صبح را گفتم تو با او جانبی داری
کز آن جانب که او باشد صبا عنبرفشان آید ۷
گناه توست اگر وقتی بنالد ناشکیبایی
ندانستی که چون آتش دراندازی دخان آید ۸
خطا گفتم به نادانی که جوری میکند عذرا
نمیباید که وامق را شکایت بر زبان آید ۹
قلم خاصیتی دارد که سر تا سینه بشکافی
دگربارش بفرمایی به فرق سر دوان آید ۱۰
زمین باغ و بستان را به عشق باد نوروزی
بباید ساخت با جوری که از باد خزان آید ۱۱
گرت خونابه گردد دل ز دست دوستان سعدی
نه شرط دوستی باشد که از دل بر دهان آید ۱۲
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.