شاعر در این شعر از عشق و مستی ناشی از دیدار معشوق سخن میگوید. او چنان غرق در عشق و زیبایی معشوق است که دنیا و دین را فراموش کرده است. شاعر از لذتهای مادی مانند شراب میگذرد، زیرا معشوق او را به وجد آورده است. او از زیبایی و لطف معشوق به حدی شگفتزده است که نمیتواند تشخیص دهد آیا معشوقش از جنس نقره و یاسمن است یا از جنس طلا و ابریشم. شاعر در پایان از این که راز عشقش فاش شده اظهار نگرانی میکند.
این شعر دارای مفاهیم عمیق عرفانی و عاشقانه است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربههای زندگی دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و تشبیهات پیچیده ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
غزل ۲۵۸ - مرا راحت از زندگی دوش بود
که آن ماهرویم در آغوش بود ۱
چنان مست دیدار و حیران عشق
که دنیا و دینم فراموش بود ۲
نگویم می لعل شیرین گوار
که زهر از کف دست او نوش بود ۳
ندانستم از غایت لطف و حسن
که سیم و سمن یا بر و دوش بود ۴
به دیدار و گفتار جان پرورش
سراپای من دیده و گوش بود ۵
نمیدانم این شب که چون روز شد
کسی بازداند که باهوش بود ۶
مؤذن غلط کرد بانگ نماز
مگر همچو من مست و مدهوش بود ۷
بگفتیم و دشمن بدانست و دوست
نماند آن تحمل که سرپوش بود ۸
به خوابش مگر دیدهای سعدیا
زبان درکش امروز کان دوش بود ۹
مبادا که گنجی ببیند فقیر
که نتواند از حرص خاموش بود ۱۰
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.