شاعر در این شعر از عشق و فراق معشوق شکایت میکند و از بیتوجهی و بیوفایی او مینالد. او احساس میکند که معشوق با وجود آگاهی از درد و رنجش، به او توجهی ندارد و وعدههایش را عملی نمیکند. شاعر از سادهلوحی خود و شوخطبعی معشوق میگوید و در نهایت، از این که نه میتواند از دست معشوق رها شود و نه به او پناه ببرد، اظهار ناتوانی میکند.
محتوا شامل مفاهیم عاشقانهای است که ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسنوسال نامفهوم یا نامناسب باشد. همچنین، برخی از مضامین مانند درد فراق و شکایت از معشوق ممکن است برای مخاطبان با درک عاطفی بالاتر قابلدرک و ارتباط باشد.
شماره ۱۵۱ - تو چه ترکی تو چه ترکی که به رخ فرهمائی
ز منت شرم نیاید که به من رخ ننمائی ۱
من بیچاره ی مسکین که به هجر تو اسیرم
تو خودم بازنپرسی که تو چونی و کجائی ۲
چه شکایت کنم از تو که تو خود نیک شناسی
چه حکایت کنم از دل که تو خود در دل مائی ۳
کج دهی وعده و باور کنم آن را همه از تو
من چنین ساده چرایم تو چنین شوخ چرائی ۴
نه ز دست تو خلاصم نه به جان از تو امانم
تو چه دردسری آخر چه عذابی چه بلائی ۵
بکنی رای وصالم نه که تو بیش ازانی
تو به جان بوسه فروشی نه که تو بیش بهائی ۶
گر بعمری برم آیی بعتابی بخوری دل
همه رنج دل هر دوست بخواهی و نیائی ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.