شاعر در این متن از عشق و رنجهای ناشی از آن سخن میگوید. او از یار خود گلایه دارد که دردش را درک نمیکند و به او توجهی ندارد. شاعر خود را مانند شمعی توصیف میکند که در حضور یار زنده است و در غیاب او میمیرد. او همچنین از تحقیر شدن توسط دیگران به خاطر عشقش به یار شکایت دارد و میگوید که حاضر نیست به خاطر دشمنان یارش، خود را خوار کند. در نهایت، شاعر از بیتوجهی یارش ناراحت است و احساس میکند که حرفهایش به گوش او نمیرسد.
متن دارای مفاهیم عاطفی عمیق و پیچیدهای است که درک آنها نیاز به بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد. همچنین، برخی از مضامین مانند رنج عشق و تحقیر شدن ممکن است برای سنین پایینتر سنگین باشد.
شماره ۴۵ - مرا از چون تو یاری میگزیرد
که خود درد منت دامن نگیرد ۱
لب بیجاده رنگت گر شوم کاه
بایزد گر مرا هرگز پذیرد ۲
دلم شمعیست کاندر وصل و هجرت
ببوسی زنده وز بادی بمیرد ۳
نخواهم بردن از خصم تو خواری
کزین معنیم باری میگزیرد ۴
مرا گویند حال دل بدو گوی
چه خوانم قصه چون دروی نگیرد ۵
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.