شاعر در این شعر از عشق و غم خود سخن میگوید. او حال خود را مانند زلف پریشان یار و پشتش را مانند ابروی خمیده معشوق توصیف میکند. غم از خون دل او شربتی نوشیده و شادی را مختص کسانی میداند که در این دوران خرم هستند. شاعر احساس میکند تنها دل اوست که در غم گرفتار شده و دلهای شادمان در این زمانه کماند. او از عشق و غم خود میگوید و آرزو میکند که میان او و معشوقش پیوندی برقرار شود.
این شعر دارای مفاهیم عمیق عاطفی و عاشقانه است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربهی احساسی دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و تشبیهات پیچیده ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
غزل ۷۵ - کارم چو زلف یار پریشان و درهمست
پشتم به سان ابروی دلدار پرخمست ۱
غم شربتی ز خون دلم نوش کرد و گفت؛
این شادی کسی که در این دور خرمست ۲
تنها دل منست گرفتار در غمان
یا خود در این زمانه دل شادمان کمست ۳
زین سان که میدهد دل من داد هر غمی
انصاف ملک عالم عشقش مسلمست ۴
دانی خیال روی تو در چشم من چه گفت
آیا چه جاست این که همه روزه با نمست؟ ۵
خواهی چو روز روشن دانی تو حال من
از تیره شب بپرس که او نیز محرمست ۶
ای کاشکی میان منستی و دلبرم
پیوندی این چنین که میان من و غمست ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.