شاعر در این متن از خدمت به فردی به نام آصف عهد ابراز نارضایتی میکند و اشاره میکند که او افراد بیهنر را به جای اهل هنر نشانده و تفاوتی بین آنها قائل نیست. شاعر همچنین از این که مجبور به مدح این فرد شده است، ابراز تاسف میکند و اشاره میکند که اگر منصب و مالی در کار نباشد، مدح او بیمعنی است. در پایان، شاعر به این نکته اشاره میکند که هجو گفتن نیز به همان اندازه آسان است که مدح گفتن.
متن دارای مفاهیم انتقادی و پیچیدهای است که درک آنها نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات کلاسیک فارسی دارد. همچنین، اشاره به مفاهیمی مانند مدح و هجو و نارضایتی از سیستم حکومتی ممکن است برای مخاطبان جوانتر نامفهوم یا نامناسب باشد.
شماره ٨٧۶ - مرا ز خدمت عالیجناب آصف عهد
علاء دولت و دین هندوی مبارک رای ۱
ملامت آن نفس افزود و نفرت آندم خاست
که عزم ثابت او را برفت پای از جای ۲
نشاند بیهنرانرا بجای اهل هنر
ندید هیچ تفاوت ز کوف تا بهمای ۳
بر آستان چنوئی اقامت چو منی
برای منصب و مالست یا برای خدای ۴
چو این دو نیست مهیا چرا بمدحت او
زبان بهر زه درائی گشوده ام چو درای ۵
عجب که خواجه ندانست و داند اینمعنی
کسیکه باز تواند شناخت سر از پای ۶
که هجو نیز توان گفت و هیچ مشکل نیست
بدان زبان که بود خواجه را مدیح سرای ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.