شاعر در این متن از تلاشهای بیثمر خود برای رسیدن به آرزوهایش میگوید و اظهار میکند که عمرش را در پی این آرزوها سپری کرده، اما به نتیجهای نرسیده است. او از ناامیدی و بیپاسخی طبیعت و جهان شکایت میکند و اشاره میکند که بسیاری از افراد برای منافع دنیوی تلاش میکنند، اما کسی که خرد دارد، بنده دنیا نیست. در پایان، شاعر به گفتوگویی با یک نصیحتگر اشاره میکند که او را به پذیرش شرایط و غمخواری دعوت میکند.
متن دارای مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی است که درک آنها نیاز به بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد. همچنین، موضوعاتی مانند ناامیدی و جستوجوی معنا ممکن است برای مخاطبان جوانتر سنگین یا نامفهوم باشد.
شماره ٨٢٢ - جهد کردیم بسی تا دو سه روزی ز حیات
دم بر آریم بکام دل خود با یاری ۱
عمر شد در سر این آرزو و دست نداد
آنکه آید بکفم تازه گل بی خاری ۲
من تهیدستم و آزاده چو سرو از پی آن
ندهد سرو صفت شاخ امیدم باری ۳
ای بسا یار که دارد ز پی کار جهان
هر که دارد خردی بنده ندارد باری ۴
چون نصیحت گر من دید مه در رسته آن
من نه آنم که بدم گرم کنم بازاری ۵
گفت ازین بهترک آخر غم کاری میخور
گفتم الحق چه توان گفت بگو غمخواری ۶
ز آن شد آشفته چنین ابن یمین تا نبود
همچو اهل خردش بهر جهان تیماری ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.