شاعر در این شعر به بیان فقر و نیاز خود میپردازد و از وزیر درخواست کمک میکند. او اشاره میکند که هیچ رازی در جهان پنهان نیست و با وجود خرد و چهرهی وزیر، عجیب است که از وضعیت او بیخبر باشد. شاعر از طعنههای دیگران دربارهی میخواری خود گله میکند و میگوید که وقتی مینوشد، دیگر چیزی از شخصیتش باقی نمیماند. او از تلاشهای بیثمرش برای کسب روزی میگوید و از وزیر میخواهد که به او کمک کند، زیرا دیگر تحمل گدایی را ندارد.
متن دارای مفاهیم عمیق اجتماعی و عاطفی است که درک آن برای نوجوانان و بزرگسالان مناسب است. همچنین، اشاره به میخواری و فقر ممکن است برای کودکان نامناسب باشد.
شماره ٢٣١ - ای وزیری که بر رای جهان آرایت
هیچ رازی پس این پرده پیروزه نماند ۱
با چنان رای و رویت عجب ار بیخبری
زانکه در مزو دمن توشه یکروزه نماند ۲
وانگهی طعنه زنندم که فلان میخواراست
چون خورم می که مرا وجه منی بوزه نماند ۳
بسکه دریوزه کنان وام زهر در جستم
بسر خواجه که در پای رهی موزه نماند ۴
قوت یکروزه ازین در چو بکف می ناید
چراه دیگرم امبار بجز روزه نماند ۵
چند بر خاک درت باد هوس پیمایم
ز آتش فقر مرا آب چو در کوزه نماند ۶
لطف کن خواجه و تشریف اجازت فرمای
کاین گدا را پس ازین طاقت دریوزه نماند ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.