متن درباره خیرالنسّاج، عارفی از سامرّه است که عمری طولانی داشت و به صد و بیست سالگی رسید. او با افراد بزرگی مانند ابوحمزه بغدادی و بُسری ارتباط داشت. داستانی درباره نام او نقل شده که چگونه مردی در کوفه او را به اشتباه بنده خود خواند و خیرالنسّاج بدون مخالفت پذیرفت، تا اینکه سالها بعد آن مرد به اشتباه خود پی برد. همچنین، توصیفی از لحظات آخر عمر او و گفتارش درباره تسلیم در برابر فرمان خدا آمده است. در پایان، رویایی از او نقل شده که در آن از دنیای مادی ابراز بیزاری میکند.
متن شامل مفاهیم عرفانی و اخلاقی است که برای درک بهتر به بلوغ فکری نیاز دارد. همچنین، برخی عبارات ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسنوسال نامفهوم یا سنگین باشد.
بخش ۵۰ - خیرالنسّاج
شبلی اندر مجلس وی توبه کرد و خوّاص هر دو، استاد جماعت بود و گویند نام وی محمدبن اسمعیل بود از سامرّه و او را خیرالنسّاج بدان گفتندی کی وی بحجّ می شد مردی بر در کوفه ویرا بگرفت که تو بندۀ منی و تو خیر نامی و سیاه بود، مخالفت نکرد و آن مرد او را فرا خز بافتن نشاند چون گفتی یا خیر گفتی لبّیک پس آن مرد پس از چند سال گفت مرا غلط افتاد و تو بندۀ من نه ای و نام تو خیر نیست و از آنجا بشد و گفت نامی کی مردی مسلمان بر من نهاد بدل نکنم.
خیرالنسّاج گفت کی خوف تازیانۀ خدایست، بندگانرا که خوی اندر بی ادبی کرده باشند بدان راست کنند.
ابوالحسین مالکی گوید کی پرسیدم یکی را از آنک حاضر بوده بودند وقت مرگ خیرالنسّاج از کار وی، گفت وقت نماز شام بود که از هوش بشد پس چشم باز گشاد و بسوی خانه اشارتی کرد و گفت بباش، تو بنده مامور و من بندۀ ام مأمور، آنچه ترا فرموده اند از تو اندر نمی گذرد و آنچه مرا فرموده اند از من در میگذرد و آب خواست و طهارة کردو نماز شام بگزارد و بخفت و چشم فرا کرد و جان تسلیم کرد.
بخواب دیدند ویرا و گفتندی خدای با تو چه کرد گفت ازین مپرس ولیکن برستم ازین دنیای گندۀ شما.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.