هوش مصنوعی: این متن شعری است که در آن شاعر از طریق گفتگو و نصیحت، مفاهیم مختلفی مانند خرد، عدالت، قدرت، و حکمت را بیان می‌کند. در بخشی از شعر، شاعر به داستان دارا و اسکندر اشاره می‌کند و از طریق این داستان، درس‌هایی درباره‌ی مدیریت قدرت، دوراندیشی، و احترام به خردمندان ارائه می‌دهد. همچنین، شاعر به اهمیت پند گرفتن از بزرگان و دوری از غرور و تکبر تأکید می‌کند.
رده سنی: 16+ این متن شامل مفاهیم عمیق فلسفی، تاریخی و اخلاقی است که درک آن‌ها نیاز به بلوغ فکری و تجربه‌ی زندگی دارد. همچنین، برخی از مفاهیم و استعاره‌های به کار رفته در شعر ممکن است برای مخاطبان جوان‌تر پیچیده و نامفهوم باشد.

بخش ۲۲ - رای زدن دارا با بزرگان ایران

بیا ساقی آن آتش توبه سوز
به آتشگه مغز من برفروز ۱

به مجلس فروزی دلم خوش بود
که چون شمع بر فرقم آتش بود ۲

خردمند را خوبی از داد اوست
پناه خدا ایمن آباد اوست ۳

کسی کو بدین ملک خرسند نیست
به نزدیک دانا خردمند نیست ۴

خرد نیک همسایه شد آن بدست
که همسایهٔ کوی نابخردست ۵

چو در کوی نابخردان دم زنی
به ار داستان خرد کم زنی ۶

دراین ده کسی خانه آباد کرد
که گردن ز دهقانی آزاد کرد ۷

تو نیز ار نهی بار گردن ز دوش
ز گردن زنان برنیاری خروش ۸

چو دریا به سرمایهٔ خویش باش
هم از بود خود سود خود برتراش ۹

به مهمانی خویش تا روز مرگ
درختی شو از خویشتن ساز برگ ۱۰

چو پیله ز برگ کسان خورد گاز
همه تن شد انگشت و قی کرد باز ۱۱

گزارنده‌تر پیری از موبدان
گزارش چنین کرد با بخردان ۱۲

که چون شاه روم آمد آراسته
همش تیغ در دست و هم خواسته ۱۳

خبر گرم شد در همه مرز و بوم
که آمد برون اژدهائی ز روم ۱۴

به پرخاش دارا سر افراخته
همه آلت داوری ساخته ۱۵

جهان را بدین مژده نوروز بود
که بیداد دارا جهانسوز بود ۱۶

ازو بوم و کشور به یکبارگی
ستوه آمدند از ستمکارگی ۱۷

ز دارا پرستی منش خاسته
به مهر سکندر بیاراسته ۱۸

چو دارای دریا دل آگاه گشت
که موج سکندر ز دریا گذشت ۱۹

ز پیران روشن‌دل رای زن
برآراست پنهان یکی انجمن ۲۰

ز هر کاردانی برای درست
در آن داوری چاره‌ای باز جست ۲۱

که بدخواه را چون درآرد شکست
بد چرخ را چون کند باز بست ۲۲

چه افسون درآموزد از رهنمون
که آید ز کار سکندر برون ۲۳

چو در جنگ پیروزیش دیده بود
ز پیروز جنگیش ترسیده بود ۲۴

نکردش در آن کار کس چاره‌ای
نخوردش غمی هیچ غمخواره‌ای ۲۵

چو دانسته بودند کو سرکشست
به سوزندگی گرم چون آتشست ۲۶

سخنهای کس درنیارد به گوش
در آن کار بودند یکسر خموش ۲۷

به تخمه در از زنگه شاوران
سری بود نامی ز نام آوران ۲۸

فریبرز نامی که از فر و برز
تن جوشنش بود و بازوی گرز ۲۹

به بیعت در آن انجمن گاه بود
ز احوال پیشینه آگاه بود ۳۰

ثنا گفت بر گاه و بر بزم شاه
که آباد باد از تو این بزمگاه ۳۱

مبادا تهی عالم از نام تو
همان جنبش دور از آرام تو ۳۲

گذشته نیای من از عهد پیش
چنین گفت با من در اندرز خویش ۳۳

که چون کرد کیخسرو آهنگ غار
خبر داد از آن جام گوهر نگار ۳۴

که در طالع زود ماتانه دیر
فرود آید اختر ز بالا به زیر ۳۵

برون آید از روم گردنکشی
زند در هر آتشکده آتشی ۳۶

همه ملک ایران بدست آورد
به تخت کیان برنشست آورد ۳۷

جهان گیرد و هم نماند به جای
سرانجام روزی درآید ز پای ۳۸

مبادا که این مرد رومی نژاد
در آن قالب افتد که هرگز مباد ۳۹

به ار شاه بر یخ زند نام او
نیارد در این کشور آرام او ۴۰

نباید کزو دولت آید به رنج
که مفلس به جان کوشد از بهر گنج ۴۱

فریبی فرستد که طاعت کند
به یک روم تنها قناعت کند ۴۲

فریب خوش از خشم ناخوش بهست
برافشاندن آب از آتش بهست ۴۳

مکن تکیه بر زور بازوی خویش
نگهدار وزن ترازوی خویش ۴۴

برآتش میاور که کین آورد
سکاهن بر آهن کمین آورد ۴۵

اگر سهم شیری بیفتد ز شیر
حرون استری مغزش آرد به ریز ۴۶

به ناموس شاید جهان داشتن
و زان جاست رایت برافراشتن ۴۷

برون آرش از دعوی همسری
کزین پایه دارا کند سروری ۴۸

هر آن جو که با زر بود هم عیار
به نرخ زر آرندش اندر شمار ۴۹

بسا شیر درندهٔ سهمناک
که از نوک خاری درآید به خاک ۵۰

چو با کژدمی گرم کینی کنی
مبین خردش ار خرده بینی کنی ۵۱

بیندیش از آن پشهٔ نیش دار
که نمرود را گفت سر پیش دار ۵۲

جهان آن کسی راست کاندر نبرد
پی مرد بگذاشت بر هیچ مرد ۵۳

گرسنه چو با سیر خاید کباب
به فربه‌ترین زخمی آرد شتاب ۵۴

نه بیگانه گر هست فرزند وزن
چو هم جامه گردد شود جامه کن ۵۵

چو شد جامه بر قد فرزند راست
نباید دگر مهر فرزند خواست ۵۶

چو بالا برآرد گیاه بلند
سهی سرو را باشد از وی گزند ۵۷

ز پند برزگان نباید گذشت
سخن را ورق در نباید نوشت ۵۸

که چون آزموده شود روزگار
به یاد آیدت پند آموزگار ۵۹

سگالش گری کو نصیحت شنید
در چاره را در کف آرد کلید ۶۰

شه ار پند آن پیر پالوده مغز
هراسان شد از کار آن پای لغز ۶۱

ولیکن نکشت آتش گرم را
به سر کوچکی داشت آزرم را ۶۲

شد از گفتهٔ رایزن خشمناک
بپیچید چون مار بر روی خاک ۶۳

گره برزد ابروی پیوسته را
گشاد از گره چشم در بسته را ۶۴

درو دید چون اژدها در گوزن
به چشمی که دور افتد از سنگ وزن ۶۵

که در من چه نرم آهنی دیده‌ای
که پولاد او را پسندیده‌ای ۶۶

نمائی به من مردی اهل روم
ره کوه آتش برآری به موم ۶۷

عقابان به بازی و کبکان به چنگ
سر بازبازان درآرد به ننگ ۶۸

چه بندم کمر در مصاف کسی
که دارم کمر بسته چون او بسی ۶۹

دلیری کند با من آن نادلیر
چو گور گرازنده با شرزه شیر ۷۰

سرش لیکن آنگه در آید ز خواب
که شیر از تنش خورده باشد کباب ۷۱

بود خایهٔ مرغ سخت و گران
نه با پتک و خایسک آهنگران ۷۲

که دانست کین کودک خردسال
شود با بزرگان چنین بدسگال ۷۳

به اول قدح دردی آرد به پیش
گذارد شکوه من و شرم خویش ۷۴

بخود ننگ را رهنمونی کنم
که پیش زبونان زبونی کنم ۷۵

اگر خود شود غرقه در زهر مار
نخواهد نهنگ از وزغ زینهار ۷۶

ز رومی کجا خیزد آن دست زور
که کشتی برون راند از آب شور ۷۷

بشوراند اورنگ خورشید را
تمنا کند جای جمشید را ۷۸

به تاراج ایران برآرد علم
برد تخت کیخسرو و جام جم ۷۹

شکوه کیان بیش باید نهاد
قدم در خور خویش باید نهاد ۸۰

سگ کیست روباه نا زورمند
که شیر ژیان را رساند گزند ۸۱

ز شیران بود روبهان را نوا
نخندد زمین تا نگرید هوا ۸۲

تهی دست کو مایه داری کند
چو لنگی است کو راهواری کند ۸۳

تو خود نیک دانی که با این شکوه
ز یک طفل رومی نیایم ستوه ۸۴

به دست غلامان مستش دهم
به چوب شبانان شکستش دهم ۸۵

هزبری که از سگ زبونی کند
خر پیر با او حرونی کند ۸۶

عقابی که از پشه گیرد گریز
گر افتادنش هست گو بر مخیز ۸۷

پلنگی که ترسد ز روباه پیر
بشوراد مغزش به سرسام تیر ۸۸

ببینی که فردا من پیل زور
سرش چون سپارم به سم ستور ۸۹

که باشد زبونی خراجی سری
که همسر بود نابلند افسری ۹۰

نشیننده بر بزمگاه کیان
منم تاج بر سر کمر بر میان ۹۱

که را یارگی کز سر گفتگوی
ز من جای آبا کند جستجوی ۹۲

کلاه کیان هم کیان را سزد
درین خز تن رومیان کی خزد ۹۳

من از تخمهٔ بهمن و پشت کی
چرا ترسم از رومی سست پی ۹۴

ز روئین دز و درع اسفندیار
بر اورنگ زرین منم یادگار ۹۵

اگر باز گردد به پیشینه راه
بر او روز روشن نگردد سیاه ۹۶

وگر کشتی آرد به دریای من
سری بیند افکنده در پای من ۹۷

چو دریا به تلخی جوابش دهم
ز خاکش ستانم به آبش دهم ۹۸

از آن ابر عاصی چنان ریزم آب
که نارد دگر دست بر آفتاب ۹۹

ستیزنده چون روستائی بود
شکستش به از مومیائی بود ۱۰۰

خر از زین زر به که پالان کشد
که تا رخت خر بنده آسان کشد ۱۰۱

من آن صید را کرده‌ام سربلند
منش باز در گردن آرم کمند ۱۰۲

تو ای مغز پوسیده سالخورد
ز گستاخی خسروان باز گرد ۱۰۳

نه چابک شد این چابکی ساختن
کمندی به کوهی در انداختن ۱۰۴

چراغی به صحرا برافروختن
فلک را جهانداری آموختن ۱۰۵

مکش جز به اندازه خویش پای
که هر گوهری را پدیدست جای ۱۰۶

قبا کو نه در خورد بالا بود
هم انگاره دزدیده کالا بود ۱۰۷

تو را فترت پیری از جای برد
کهن گشتگیت از سر رای برد ۱۰۸

چو پیر کهن گردد آزرده پشت
ز نیزه عصا به که گیرد به مشت ۱۰۹

ز پیری دگرگون شود رای نغز
فراموش کاری درآید به مغز ۱۱۰

ز پیران دو چیزست با زیب و ساز
یکی در ستودان یکی در نماز ۱۱۱

جهان بر جوانان جنگ آزمای
رها کن فروکش تو پیرانه پای ۱۱۲

تن ناتوان کی سواری کند
سلیح شکسته چه یاری کند ۱۱۳

سپه به که برنا بود زان که پیر
میانجی کند چون رسد تیغ و تیر ۱۱۴

به هنگام خود گفت باید سخن
که بی‌وقت بر ناورد ناربن ۱۱۵

خروسی که بیگه نوا بر کشید
سرش را پگه باز باید برید ۱۱۶

زبان بند کن تا سر آری بسر
زبان خشگ به تا گلوگاه‌تر ۱۱۷

سر بی‌زبان کو به خون تر بود
بهست از زبانی که بی سر بود ۱۱۸

زبان را نگهدار در کام خویش
نفس بر مزن جز به هنگام خویش ۱۱۹

زبان به که او کام‌داری کند
چو کامش رسد کامگاری کند ۱۲۰

زبان ترازو که شد راست نام
از آن شد که بیرون نیاید ز کام ۱۲۱

چو از کام خود گامی آید برون
به هر سو که جنبد شود سرنگون ۱۲۲

بسا گفتنیها که باشد نهفت
به دیگر زبان بایدش باز گفت ۱۲۳

به گفتن کسی کو شود سخت کوش
نیوشنده را درنیاید به گوش ۱۲۴

سخن به که با صاحب تاج و تخت
بگویند سخته نگویند سخت ۱۲۵

چو زین‌گونه تندی بسی کرد شاه
پشیمان شد آن پیر و شد عذرخواه ۱۲۶

خطرهاست در کار شاهان بسی
که با شاه خویشی ندارد کسی ۱۲۷

چو از کینه‌ای بر فروزند چهر
به فرزند خود بر نیارند مهر ۱۲۸

همانا که پیوند شاه آتشست
به آتش در از دور دیدن خوشست ۱۲۹

نصیحت موافق بود شاه را
گر از کبر خالی کند راه را ۱۳۰

نصیحت گری با خداوند زور
بود تخمی افکنده در خاک شور ۱۳۱

چو آگاه گشت آن نصیحت گزار
که از پند او گرم شد شهریار ۱۳۲

سخن را دگرگونه بنیاد کرد
به شیرین زبان شاه را یاد کرد ۱۳۳

که دارای دور آشکارا توئی
مخالف چه دارد چو دارا توئی ۱۳۴

که باشد سکندر که آرد سپاه
ز دارای دولت ستاند کلاه ۱۳۵

ترا این کلاه آسمان دوختست
ستاره چراغ تو افروختست ۱۳۶

کلوخی که با کوه سازد نبرد
به سنگی توان زو برآورد کرد ۱۳۷

درخت کدو تانه بس روزگار
کند دعوی همسری با چنار ۱۳۸

چو گردد ز دولابهٔ نال سیر
رسن بسته در گردن آید به زیر ۱۳۹

کدوئی است او گردن افراخته
ز ساق گیائی رسن ساخته ۱۴۰

رسن زود پوسد چو باشد گیاه
دگر باره دلوش درافتد به چاه ۱۴۱

چو خورشید مشعل درآرد به باغ
به پروانگی پیش میرد چراغ ۱۴۲

به هنگام سر پنجه روباه لنگ
چگونه نهد پای پیش پلنگ ۱۴۳

گره ز ابروی خویش بر گوشه نه
که بر گوشه بهتر کمان را گره ۱۴۴

به آهستگی کار عالم برار
که در کار گرمی نیاید به کار ۱۴۵

چراغ ار به گرمی نیفروختی
نه خود را نه پروانه را سوختی ۱۴۶

خمیر آمده و آتش اندر تنور
نباشد زنان تا دهن راه دور ۱۴۷

شکیب آورد بندها را کلید
شکیبنده را کس پشیمان ندید ۱۴۸

نه نیکوست شطرنج بد باختن
فرس در تک و پیل در تاختن ۱۴۹

بسا رود کز زخم خوردن شکست
که تا زخمه رودی آمد بدست ۱۵۰

تو شاهی قیاس تو افزون کنم
حساب تو با دیگران چون کنم ۱۵۱

به تعظیم دارا جهان‌دیده مرد
بسی گونه زین داستان یاد کرد ۱۵۲

جهاندار دارای جوشیده مغز
نشد نرم دل زان سخنهای نغز ۱۵۳

در آن تندی و آتش افروختن
کز او خواست مغز سخن سوختن ۱۵۴

طلب کرد کاید ز دیوان دبیر
به کار آورد مشک را با حریر ۱۵۵

دبیر نویسنده آمد چو باد
نوشت آنچه دارا بدو کرد یاد ۱۵۶

روان کرد کلک شبه رنگ را
ببرد آب مانی و ارژنگ را ۱۵۷

یکی نامهٔ نغز پیکر نوشت
به نغزی به کردار باغ بهشت ۱۵۸

سخنهائی از تیغ پولادتر
زبان از سخن سخت بنیادتر ۱۵۹

چو شد نامه نغز پرداخته
بر او مهر شاهانه شد ساخته ۱۶۰

رسانندهٔ نامهٔ خسروان
ز دارا به اسکندر آمد روان ۱۶۱

بدو داد نامه چو سر باز کرد
دبیر آمد و خواندن آغاز کرد ۱۶۲
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۶۲
کانال گوهرین در ایتا
۸۱۷
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:بخش ۲۱ - شتافتن اسکندر به جنگ دارا
گوهر بعدی:بخش ۲۳ - نامه دارا به اسکندر
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.