شاعر در این شعر از درد فراق و عشق شدید به معشوق میگوید. او بیان میکند که بدون معشوق، جانش خراب است و دلش در آتش شوق او میسوزد. شاعر از هجران و رنجهای ناشی از آن مینالد و از معشوق میخواهد که به او رحم کند و با وصال خود، درد دلش را درمان نماید. او تاکید میکند که در جهان هیچ کاری جز عشق معشوق ندارد و از زیباییهای معشوق مانند قدش مانند سرو، لبش مانند قند، و صورتش مانند آفتاب یاد میکند.
محتوا شامل مفاهیم عمیق عاشقانه و احساساتی است که ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسال قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از استعارهها و تشبیهات پیچیده نیاز به سطحی از بلوغ فکری و احساسی دارد.
شماره ۱۲۳ - بیا جانا که بی تو جان خرابست
دلم از آتش شوقت کبابست ۱
خورم خون جگر بی تو نگارا
بهجرانت مرا اینها شرابست ۲
ندارم غیر عشقت در جهان کار
ترا با من چرا چندین عتابست ۳
ز درد فرقتت ای جان جانان
تنم بیمار و دل در اضطرابست ۴
قدت سرو و لبت قند و میان موی
جبینت ماه و رویت آفتابست ۵
دلم را با وجود خاک کویت
نه پروای بهشت و نه ثوابست ۶
ز دست هجر از پای اوفتادم
اگر رحمی کنی فکری صوابست ۷
دوائی کن بوصل خود دلم را
که از درد و غم هجران خرابست ۸
اسیری گر ز حالت پرسد آن ماه
بگو درد درونم بی حسابست ۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.