شاعر در این متن از درد و رنج ناشی از تب و لرز سخن میگوید و آن را به عنوان بخشی از روزگار سخت خود توصیف میکند. او از اضطراب، بیقراری و ناتوانی جسمی خود مینالد و این حالات را با تصاویری مانند تارهای پیراهن که مانند نبض بیقرار است، مقایسه میکند. شاعر همچنین به تنهایی و نداشتن مونس در شبهای تاریک اشاره میکند و از سوختن درونش به دلیل تب سخن میگوید. در نهایت، او از زخمهای کهنه و داغهای تازهای میگوید که بهبود نیافتهاند.
متن دارای مضامین عمیق و احساسی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و عاطفی دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و تصاویر پیچیده ممکن است برای خوانندگان جوانتر دشوار باشد.
شمارهٔ ۵ - شکایت از تب و لرز
قسمت من گشته این از سرد و گرم روزگار ۱
وقت رفتن می سپارد خود بمن تب لرز خویش
داد امانت داری درد تو ما را اعتبار ۲
شب که شد از اضطراب پیکر بیطاقتم
تار در پیراهنم چون نبض گردد بیقرار ۳
باز گرمی نامزد کرد از پی همخانگی
دید گردون چون ندارم مونس شبهای تار ۴
فال صحت بهر ما بیند مزاج ایدل مترس
دمبدم بر هم خورد گر استخوآنها قرعه وار ۵
آبرا مانند مشک از نهر گردن می خورم
چون تنور از نان خورم بیرون دهم بی اختیار ۶
پیکر چون موی من از بیقراریهای لرز
نسبتش افزون شوم هر دم بتار زلف یار ۷
زانکه می سوزد درونم ز آتش جانسوز تب
آب چون بینم بسان موج گردم بیقرار ۸
ملک تن از ترکتاز لرزه بر هم خورده است
یکسر مو را بجای خود نبینم استوار ۹
زخمهای کهنه را بگسسته از هم بخیه ها
داغهای تازه را افتاده مرهم بر کنار ۱۰
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.