استاد عبدالرحمن داستانی را نقل میکند درباره مردی غریب که از شیخ درخواست کرامت میکند. شیخ در پاسخ، داستان فردی را تعریف میکند که با هدایت خضر و پیر شبلی به مسیر هدایت کشیده شد و باعث نجات بسیاری از گمراهان شد. سپس شیخ توضیح میدهد که کرامت واقعی در رفتار و حرکات بندهی پاک است. در پایان، شیخ با اشعاری عاشقانه به عظمت معشوق اشاره میکند و تأکید میکند که حرکات و سخنان یک بندهی پاک همه کرامات هستند.
متن دارای مفاهیم عرفانی و داستانی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری دارد. همچنین، استفاده از اصطلاحات و اشعار عرفانی ممکن است برای مخاطبان جوانتر پیچیده باشد.
حکایت ۱۱۳ - استاد عبدالرحمن گفت، کی مقری شیخ بود، کی در آن وقت کی شیخ قدس اللّه روحه العزیز بنشابور بود یکی به نزدیک شیخ آمد و گفت مردی غریبم، بدین شهر درآمدم و ه
هر باد کی از سوی بخارا بمن آید
زوبوی گل و مشک و نسیم سمن آید ۲
برهرزن و هر مرد کجا بروزد آن باد
گوید مگر آن باد همی از ختن آید ۳
نه نه زختن باد چنان خوش نوزد هیچ
کان باد همی از بر معشوق من آید ۴
هر شب بگرایم بیمن تاتو برآیی
زیرا که سهیلی و سهیل از یمن آید ۵
کوشم که بپوشم صنما نام تو از خلق
تا نام تو کم در دهن انجمن آید ۶
با هرکه سخن گویم اگر خواهم اگرنه
اول سخنم نام تو اندر دهن آید ۷
پس شیخ گفت چوبنده را پاک گرداند حرکات و سکنات و قالت و حالت آن بنده همه کرامات بود و صلی اللّه علی محمد و آله اجمعین. ۸
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.