شیخ بوالفتح در نیشابور بود و جامهای که زیر آن دوخته شده بود را بر آب زده و نماز خوانده و برای خشک شدن بر طناب انداخته بود. ایزار (پایافزار) او گم شد و مردم تعجب کردند که چه کسی چنین جسارتی کرده است. شیخ در خانقاه نشسته بود و سکوت کرده بود. پیرمردی که شیخ او را بسیار دوست میداشت، مورد سوءظن صوفیان قرار گرفت. وقتی ایزار شیخ را در کمر او یافتند، شیخ دستور داد زاویه (اتاق) او را از خانقاه خارج کنند. پیرمرد از آنجا رفت و دیگر دیده نشد.
متن دارای مفاهیم عرفانی و اخلاقی است که درک آن برای نوجوانان و بزرگسالان مناسب است. همچنین ممکن است برخی از اصطلاحات و مفاهیم برای کودکان پیچیده باشد.
حکایت ۷۹ - خواجه بوالفتح شیخ گفت رحمةاللّه علیه، کی در آن وقت کی شیخ قدس اللّه روحه العزیز بنشابور بود یک روز شیخ را جامۀ زیر نودوخته بودند و بر آب زده و نمازی ک
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.