شیخ قدسالله روحهالعزیز در میهنه مجلس میگفت که ناگهان سر و صدای مستانی که شب را به بطالت گذرانده بودند، توجه مردم را جلب کرد. مردم خواستار تنبیه آنها شدند، اما شیخ با اشاره به اینکه آنها آنقدر در باطل غرق شدهاند که از حق غافل شدهاند، مردم را به تفکر واداشت. سپس احمد بوشره، یکی از آن مستان، نزد شیخ آمد و شیخ با مهربانی به او نصیحت کرد. احمد توبه کرد و مرید شیخ شد. پس از مدتی، هنگام وصیت شیخ، احمد از ترس تاریکی پس از رفتن شیخ ابراز نگرانی کرد و شیخ او را دلداری داد.
متن دارای مفاهیم اخلاقی و عرفانی است که برای نوجوانان و بزرگسالان قابل درک و مفید است. همچنین داستان به شیوهای غیرمستقیم درسهای اخلاقی مانند توبه، مهربانی و هدایت را آموزش میدهد.
حکایت ۵۰ - خواجه بوالفتح شیخ گفت کی شیخ قدس اللّه روحه العزیز از نشابور بمیهنه آمده بود و جمعی بسیار باوی، دیگر روز بر دکانی در مشهد مجلس میگفت و خلقی بیحد نشس
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.