روزی شیخ بوسعید و خواجه عمادالدین محمد در مسجد میهنه نشسته بودند که جوانی از ختن وارد شد و خواستار مسلمان شدن به دست «مهتر میهنه» شد. شیخ ابتدا به خواجه حمویه اشاره کرد، اما در نهایت خواجه عمادالدین محمد اسلام را به او عرضه کرد و جوان مسلمان شد. جوان توضیح داد که در خواب به او گفته شده بود به میهنه برود و مسلمان شود. پس از مسلمان شدن، شیخ دستور داد تا جوان را تطهیر کنند و قرآن بیاموزد. خواجه حمویه نیز وسایل لازم را فرستاد و جوان به جمع نیکمردان پیوست.
متن دارای مفاهیم عرفانی و دینی است که برای درک بهتر، نیاز به سطحی از بلوغ فکری و آشنایی با مبانی اسلامی دارد. همچنین، داستان به شیوهای ساده و جذاب روایت شده که برای نوجوانان قابل فهم و الهامبخش است.
حکایت ۱۰۶ - هم خواجه عمادالدین محمد گفت کی از جد خویش استاد ابوبکر نوقانی شنیدم کی گفت روزی شیخ بوسعید و من نشسته بودیم در مسجد شیخ در میهنه، جوانی درآمد از ختن و
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.