شیخ بوسعید به سرخس رفت و در خانقاهی اقامت کرد. خادم خانقاه، بوالحسن، نگران تأمین غذا برای مهمانان بود. شیخ به او گفت نزد صرافی برود و سی دینار طلا بگیرد. این کار سه روز تکرار شد و هر بار صراف بدون hesitation پول داد. در روز سوم، شیخ به صراف گفت اگر میخواهد پولش را پس بگیرد، باید قبل از سفر شیخ به نیشابور این کار را انجام دهد. صراف نزد شیخ آمد، اما شیخ بدون گفتن چیزی سفر کرد. صراف او را دنبال کرد تا در راه نیشابور، مردی از کاروان صد دینار به صراف داد و گفت این دستور شیخ است. صراف از شیخ خواست او را به عنوان مرید بپذیرد و شیخ پذیرفت.
متن دارای مفاهیم عرفانی و اخلاقی است که ممکن است برای کودکان کمسنوسال قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از واژگان قدیمی و ساختار داستانی نیاز به سطحی از بلوغ فکری دارد.
حکایت ۹۰ - آوردهاند کی شیخ بوسعید به سرخس رفت و در خانقاه پیر بوالفضل حسن فرود آمد و خادم خانقاه در آنوقت بوالحسن نامی بود و خانقاه را هیچ معلوم نبود خادم گفت م
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.