شیخ بوسعید در نشابور بود. مؤذن مسجد مطرز یک شب بر مناره قرآن میخواند. همسایهای ترک که بیمار بود، از صدای مؤذن تحت تأثیر قرار گرفت و گریست. صبح، ترک مؤذن را فراخواند و از او خواست قرآن را دوباره بخواند. مؤذن پنج آیه خواند و ترک به او مقداری پول داد. مؤذن نزد شیخ رفت. در آنجا، دو نفر از شیخ درخواستی داشتند. شیخ به مؤذن گفت پول را به آن دو بدهد. مؤذن تعجب کرد که شیخ چگونه از پول مطلع شده است. شیخ پاسخ داد زیاد فکر نکن، چرا که آب گرمابه پارگین ممکن است (کنایه از اینکه برخی چیزها را نباید زیاد تحلیل کرد).
متن دارای مفاهیم عرفانی و اخلاقی است که ممکن است برای کودکان قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از کنایه و مفاهیم عمیق نیاز به سطحی از بلوغ فکری دارد.
حکایت ۴۳ - در آن وقت کی شیخ بوسعید به نشابور بود مؤذن مسجد مطرز یک شب بر مناره قرآن میخواند و در آن همسایگی ترکی بیمار بود، ترک را آواز مؤذن خوش آمد، بسیاری بگر
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.